برای ماندن دلیلی ندارم
هیچ چیز ندارم که دلم برای بودنش خوش باشد
هیچ کس نیست تا با او حرف زنم
قلبم مملو از حرف های نگفته است
دائم در جستجویم
جستو جو برای چیزی که نمی دانم چیست
مبهوتم
گنگم
هنگام راه رفتن در خیابان
به دنبال گوشی شنوا می گردم
ولی باز به خود می گویم
هیچ کس ارزش شنیدن حرف هایم را ندارد
و باز آن را در دل می ریزم
نمی دانم با که باید حرف زنم
تا بتوانم در وجودم خلائی را ایجاد کنم
دیگر نوشتن هم برایم دشوار است
دیگر قلم هم یاریم نمی کند
نمی دانم باید چه کنم
دوست دارم به تنهایی در طبیعت قدم بر دارم
اما نمی گذارند
دلم برای شنیدن صدای جویبار تنگ شده
برای شنیدن صدای پرندگان هنگام سحر
صدای شر شر باران
بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
صدای غورباقه های کنار رود خانه
که عاشقانه هم را صدا می زنند
دلم تنگ است
ای کاش می توانستم پرواز کنم
ای کاش می توانستم از این شهر به دوردست ها روم
جایی که در آدمیزادگان را نیابم
جایی که صدای پرندگان عاشق
موسیقی دلنوازش باشد
باد در میان درختان سوسو کند
جایی که فقط من باشم و من
من باشم و گیاهان
من باشم و حیوانات
تا دیگر چیزی بر روی دلم سنگینی نکند
جایی که بتوانم از اعماق وجودم فریاد زنم
جایی که بغض های فرو خورده چندین ساله ی خود را
فرو ریزم
ای کاش می توانستم پرواز کنم


