نشسته ام هاج و واج میان وهم ِ سپیدی که این ساعتها غلظت فراوانی دارد.
به کجای این مغز مخدوشم فشار بیاورم تا چیزی از آن تراوش کند و اینقدر خودکارم روی این کاغذ لعنتی ضربان ِ قلبم را نقاشی نکند! نمیدانم!!!
به هر جای آن که دست میزنی فغانی از یک بند ِ تنم به هوا میرود.
سر نخی هم یافت نمی شود که دنبال آنرا بگیرم که حتی به کلاف سردرگمی برسم و حداقل دلم خوش باشد که سر نخ وجود دارد. خالی ِ خالی است.
اخوان ثالث:
... می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وآنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان ِ پر از تاول این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند؟
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر...
نگاه زل زده ام خسته شده است. چشم می دوزم به این کاغذ خط خطی شده و این خودکار ِ اسیر میان انگشتان ِ بی حس و حالم که گویا فالگوش ِ نبض من ایستاده بوده و هر آنچه شنیده است، گر چه نامفهوم برای من، اما برای خود روی کاغذ نوشته است. نفس عمیقی میکشم.
و بار دیگر انگشتان ِ دستم خودکار را رها می کنند و کاغذ را قربانی کرختی خود می کنند و چنان آنرا بهم می فشارند که ضجه می زند و مچاله شده به سویی پرتاب می شود.

