تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

 

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها در کنار هم زندگی می کردند خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم و ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یک روز دانایی به همه گفتهر چه زودتر این جزیره ذا ترک کنید زیرا به زودی آب این جزیره را فرا خواهد گرفت.

اگر بمانيد غرق می شويد.

تمام احساس ها با دست پاچگی قايق های خود را از انبار های خانه خود بيرون آوردند و تعميرشان کردند همه چيز از يک توفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که که همه به سرعت سوار قايق های خود شدند و پارو زنان از جزيره دور شدند

در اين ميان عشق هم سواره قايقش شده بود امّا هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگی به کنار جزيره آمده اند بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذشتند سوار قايقش شود

عشق به سرعت آمد و قايقش را به حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد آنها همه سوار قايق شدند و ديگر جايی برای عشق نماند

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند جزيره هر لحظه بيشتر در آب فرو مي رفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترک کرده بود فرياد زد و از همه احساس ها کمک خواست

اول کسی جوابش را نداد در همان نزديکی قايق ثروتمندی را ديد و گفت ثروتمندی عزيز به من کمک کن ثروتمندی گفت : متأسفم قايقم پر از شمش و پول هست و جايی برای تو نيست

عشق رو به غرور کرد و گفت : مرا نجات ميدهی؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميکنی

عشق رو به غم کرد و گفت دوست عزيز مرا نجات بده

امّا غم گفت دوست خوب من بقدری غمگينم که ياری کمک کردن به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم

در اين هين خوشگذرا نی و بیکاری از کنار عشق گذشت ولی عشق هرگز از از ان کمک نخاست از دور شهوت را ديد و به او گفت آيا به من کمک ميکنی؟

شهوت پاسخ داد البته که نه سال ها منتظره این لحظه بودم که تو بميری يادت هست که تو هميشه مرا تحقیر  می کردی همه مي گفتند تو  از من برتری از مرگ تو خوشحال خواهم شد

عشق که نمي توانست نا اميد باشد رو به سوی خدا کرد و گفت خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدايی از دور به گوشش رسيد نگران نباش تو را نجات خواهم داد عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگاه دارد و بيهوش شد

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانايی يافت آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود جزيره داشت ارام آرام از زيره هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند

عشق برخاست و به دانايی سلام کرد و از او تشکر کرد دانايی پاسخ سلامش را داد و گفت من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بيايم شجاعت هم که قايقش از من دور بود نمي توانست به کمک تو بياد

تعجب مي کنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات وحشی رفتی هميشه مي دانستم درون تو نيرويی هست که در هيچ کدام از ما نيست تو لايق فرماندهی تمام احساس ها هستی

عشق تشکر کرد و گفت بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داده است؟

دانايی گفت که او زمان بود

عشق با تعجب گفت زمان!؟

دانايی لبخند زد و گفت : بله چون فقط اين زمان است که بزرگی و ارزش عشق را درک مي کند.

 

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ خلقت‌ تو از كجاستي‌

گفتا سوال‌ خوب‌ و لط‌يف‌ و بجاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ پاسخ‌ گفتار من‌ بگو

گفتا شتاب‌ كار بسي‌ نارواستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ صبر ندارد دلم‌ دگر

گفتا شكيب‌ كار صحيح‌ و سزاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حل‌ معما نمي‌كني‌

گفتا كه‌ عشق‌ خلقت‌ پاك‌ خداستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ بهر چه‌ خلقت‌ نموده‌اند

گفتا براي‌ من‌ همه‌ عالم‌ به‌ پاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حاصل‌ تو چيست‌ اي‌ عزيز

گفتا مس‌ وجود تو را كيمياستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ منزل‌ و ماواي‌ تو كجاست‌

گفتا دل‌ شكسته‌ هر مبتلاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ سوختم‌ از هجر روي‌ او

گفتا كه‌ سوختن‌، هنر و كار ماستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ آتش‌ دل‌ شعله‌ مي‌كشد

گفتا كه‌ اشك‌ چشم‌ تو آخر دواستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حاصل‌ عمرم‌ تويي‌ و بس‌

گفت‌ ((هاشمي‌))، نصيب‌ تو گنج‌ خداستي‌

 

 

 



* نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 15:15 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی -

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog