دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در اورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان براورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که کفشهایشان درد می کند
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه ی ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شاخه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
اولین قلم
حرف حرف درد را در دلم نوشته است
دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است
دفتر مرا دست درد میزند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد.... حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟
مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
زندگی از دم در قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شب تیره و سرد
تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است
در تنم خرچنگیست
که مرا می کاود
خوب می دانم که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
توده ی زشت و کریهی شده ام
بچه هایم از من می ترسند
آشنایانم نیز...
...به ملاقات پرستار جوان می آیند...!!!
شیرین ترین ترانه عشق است
خوب گوش کن پسرم ..
عشق
ستاره ای ست در آسمان زندگی
که اگر بدرخشد
همه چیز زیباتر می شود
جویبار....دشت....دختر گورکن...
آن وقت تو عاشق می شوی
و ترانه هایت
بوی گل سرخ می دهند...

