تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

در زیر این سپهر نیلی بیکرانه

چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق راتکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را

در چار سوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم

من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم

مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صد بار مردم

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اگر پیکار با نا بخردان را شمشیر باید می گرفتم

بر من خرده مگیر من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت

یعنی کسی را میتوان کشت

در راه باریکی که زان میگذشتم

تاریکی بی دانشی فریاد میکرد

ایمان به عشق شب چراغ راه من بود

شمشیر در دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان

قول یار با وفا بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت

اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی

آیا از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم

پیغام لیلی را به مجنون باز گفتم

در کارزار دشمنی ها

شاید که طوفانی دگر بایست می بود

تا بر کند بنیان این اهریمنی ها

نوحی دگر می باید وطوفان دیگر

دنیا دیگر باید ساخت

و ز نو در آن انسان دیگر

اما هنوز این پسرتنها

با کوله بار شوق خود ره می سپارد

تا از دل این تیرگی نوری برارد

در هر کناری شمع شعری می گذارد

اعجاز عشق را هنوز امید دارد

 



* نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 21:53 توسط جواد
*~*~~*~*

من فرار کردمــــــــــــ...
از همان دخمه ی روباز!
من دروغ گفتم!
به خاطر رهایی و آزادی.
در مقابل مهره های سیاه بیشماری که پیش رویم بود،
من هم مهره ی سیاه را حرکت دادم!
من سیاه، بازی کردم.
من در مقابل سیاه، با سیاه، سیاهبازی کردم...
میدانم که خطر کردم! گناه کردم! خود را کوچک کردم! ...
اما به خدا من قدر آزادی و رهایی را کنون میدانم!
رها شدن از دامان سیاهی، و به آغوش کشیدن سپیدی.
اما هر چه بود، گذشت!
نمیدانم که رو سیاهی اش نصیب منست یا آنها.
چون الان میدانم که منم مثل آنها با مهره ی سیاه بازی کردم!
پس آیا فرقی هم بین من و آنها هست؟؟؟

هنوز کارم آنسوتر ها با همان سیاهی ها پایان نیافته!!!
من همچنان اسیر آنانم و این آنانند که برتری کاملی به من دارند.
ما هر دو طرف سیاهیم و غرق در پلیدیهایش!
و این تنها خداست که رحم خواهد کرد بر دل ِ زار و ذهن مخدوشم!
خدایا رحم کن...

 

 

زندگی رسم خوشایندیست… زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ… پرشی دارد اندازه ی عشق… زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود…

***



* نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 17:39 توسط جواد
*~*~~*~*

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود . فضيلت ها وتباهی ها

در همه جا شناور بودند .

آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند

خسته تر و کسل تراز هميشه !!

 ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :(بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.)همه از اين پيشنهادشاد شدند و ديوانگی فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم .

واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع به شمردن کرد1...2...3

همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت , داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت , در ميان ابرها مخفی شد.

هوس , به مرکز زمين رفت.

طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .

و ديوانگی مشغول شمردن بود,79...80...81.

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصميم بگيرد.

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد 95...96...97.

هنگامی که ديوانگی به100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت

که به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين , يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .

او از يافتن عشق نااميد شده بود.

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد ان رادر بوته گل رز فرو کرد

ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.

او کور شده بود.

ديوانگی گفت:(ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟)

عشق پاسخ داد:(تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.)

 

 

و اينگونه بود که عشق کور شد وديوانگی همواره همراه اون

 

 

روزي دروغ به حقيقت گفت بيا با هم به کنار دريا برويم و شنا کنيم.
حقيقت ساده لوح پذيرفت
.
انها به کنار دريا رفتند و حقيقت لباسهايش را در اورد تا شنا کند. و در همان هنگام دروغ حيله گر لباسهاي حقيقت را پوشيد و رفت
.
از ان روز به بعد هميشه حقيقت زشت و عريان است و دروغ با لباس حقيقت زيبا است.

 

 



* نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 16:59 توسط جواد
*~*~~*~*

نشسته ام هاج و واج میان وهم ِ سپیدی که این ساعتها غلظت فراوانی دارد.
به کجای این مغز مخدوشم فشار بیاورم تا چیزی از آن تراوش کند و اینقدر خودکارم روی این کاغذ لعنتی ضربان ِ قلبم را نقاشی نکند! نمیدانم!!!
به هر جای آن که دست میزنی فغانی از یک بند ِ تنم به هوا میرود.
سر نخی هم یافت نمی شود که دنبال آنرا بگیرم که حتی به کلاف سردرگمی برسم و حداقل دلم خوش باشد که سر نخ وجود دارد. خالی ِ خالی است.

اخوان ثالث:
... می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وآنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان ِ پر از تاول این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند؟
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر...

نگاه زل زده ام خسته شده است. چشم می دوزم به این کاغذ خط خطی شده و این خودکار ِ اسیر میان انگشتان ِ بی حس و حالم که گویا فالگوش ِ نبض من ایستاده بوده و هر آنچه شنیده است، گر چه نامفهوم برای من، اما برای خود روی کاغذ نوشته است. نفس عمیقی میکشم.
و بار دیگر انگشتان ِ دستم خودکار را رها می کنند و کاغذ را قربانی کرختی خود می کنند و چنان آنرا بهم می فشارند که ضجه می زند و مچاله شده به سویی پرتاب می شود.

 



* نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 13:59 توسط جواد
*~*~~*~*

 

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها در کنار هم زندگی می کردند خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم و ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یک روز دانایی به همه گفتهر چه زودتر این جزیره ذا ترک کنید زیرا به زودی آب این جزیره را فرا خواهد گرفت.

اگر بمانيد غرق می شويد.

تمام احساس ها با دست پاچگی قايق های خود را از انبار های خانه خود بيرون آوردند و تعميرشان کردند همه چيز از يک توفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که که همه به سرعت سوار قايق های خود شدند و پارو زنان از جزيره دور شدند

در اين ميان عشق هم سواره قايقش شده بود امّا هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگی به کنار جزيره آمده اند بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذشتند سوار قايقش شود

عشق به سرعت آمد و قايقش را به حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد آنها همه سوار قايق شدند و ديگر جايی برای عشق نماند

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند جزيره هر لحظه بيشتر در آب فرو مي رفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترک کرده بود فرياد زد و از همه احساس ها کمک خواست

اول کسی جوابش را نداد در همان نزديکی قايق ثروتمندی را ديد و گفت ثروتمندی عزيز به من کمک کن ثروتمندی گفت : متأسفم قايقم پر از شمش و پول هست و جايی برای تو نيست

عشق رو به غرور کرد و گفت : مرا نجات ميدهی؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميکنی

عشق رو به غم کرد و گفت دوست عزيز مرا نجات بده

امّا غم گفت دوست خوب من بقدری غمگينم که ياری کمک کردن به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم

در اين هين خوشگذرا نی و بیکاری از کنار عشق گذشت ولی عشق هرگز از از ان کمک نخاست از دور شهوت را ديد و به او گفت آيا به من کمک ميکنی؟

شهوت پاسخ داد البته که نه سال ها منتظره این لحظه بودم که تو بميری يادت هست که تو هميشه مرا تحقیر  می کردی همه مي گفتند تو  از من برتری از مرگ تو خوشحال خواهم شد

عشق که نمي توانست نا اميد باشد رو به سوی خدا کرد و گفت خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدايی از دور به گوشش رسيد نگران نباش تو را نجات خواهم داد عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگاه دارد و بيهوش شد

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانايی يافت آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود جزيره داشت ارام آرام از زيره هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند

عشق برخاست و به دانايی سلام کرد و از او تشکر کرد دانايی پاسخ سلامش را داد و گفت من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بيايم شجاعت هم که قايقش از من دور بود نمي توانست به کمک تو بياد

تعجب مي کنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات وحشی رفتی هميشه مي دانستم درون تو نيرويی هست که در هيچ کدام از ما نيست تو لايق فرماندهی تمام احساس ها هستی

عشق تشکر کرد و گفت بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داده است؟

دانايی گفت که او زمان بود

عشق با تعجب گفت زمان!؟

دانايی لبخند زد و گفت : بله چون فقط اين زمان است که بزرگی و ارزش عشق را درک مي کند.

 

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ خلقت‌ تو از كجاستي‌

گفتا سوال‌ خوب‌ و لط‌يف‌ و بجاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ پاسخ‌ گفتار من‌ بگو

گفتا شتاب‌ كار بسي‌ نارواستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ صبر ندارد دلم‌ دگر

گفتا شكيب‌ كار صحيح‌ و سزاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حل‌ معما نمي‌كني‌

گفتا كه‌ عشق‌ خلقت‌ پاك‌ خداستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ بهر چه‌ خلقت‌ نموده‌اند

گفتا براي‌ من‌ همه‌ عالم‌ به‌ پاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حاصل‌ تو چيست‌ اي‌ عزيز

گفتا مس‌ وجود تو را كيمياستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ منزل‌ و ماواي‌ تو كجاست‌

گفتا دل‌ شكسته‌ هر مبتلاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ سوختم‌ از هجر روي‌ او

گفتا كه‌ سوختن‌، هنر و كار ماستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ آتش‌ دل‌ شعله‌ مي‌كشد

گفتا كه‌ اشك‌ چشم‌ تو آخر دواستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حاصل‌ عمرم‌ تويي‌ و بس‌

گفت‌ ((هاشمي‌))، نصيب‌ تو گنج‌ خداستي‌

 

 

 



* نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 15:15 توسط جواد
*~*~~*~*

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که کفشهایشان درد می کند

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه ی ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شاخه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

اولین قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است

دفتر مرا دست درد میزند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد.... حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟

 

 

 

مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد

            زندگی از دم در قصد رفتن دارد

            روحم از سقف گذر خواهد کرد

            در شب تیره و سرد

            تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است

            در تنم خرچنگیست

            که مرا می کاود

            خوب می دانم که تهی خواهم شد

            و فرو خواهم ریخت

            توده ی زشت و کریهی شده ام

            بچه هایم از من می ترسند

            آشنایانم نیز...

            ...به ملاقات پرستار جوان می آیند...!!!

                                                  

شیرین ترین ترانه عشق است

خوب گوش کن پسرم ..

عشق

ستاره ای ست در آسمان زندگی

که اگر بدرخشد

همه چیز زیباتر می شود

جویبار....دشت....دختر گورکن...

آن وقت تو عاشق می شوی

و ترانه هایت

بوی گل سرخ می دهند...


* نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 17:34 توسط جواد
*~*~~*~*

عزیز من!

 

چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای ((انتخاب گریستن)) باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز.

 

و شنیدم که می گفتی -با لبخند- که ((در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس)).

 

بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گریستن زیر فشارهای جاری، بل ((اراده به گریستن)) بود; و میان این دو تفاوتی ست.

 

من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:

 

کلامی که نتوانی اش گفت راست

 

به غیظ فرو خورده تبدیل کن!

 

اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمی توانی بگویی، آنقدر به غیظ فرو خورده تبدیل کنی که یک روز، با گلودردی خوفناک از پا درآیی- بی تاثیری بر زمان و زمانه ی خود.

 

همه ی حرفهای نازدنی را به غیض تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بغض حرفهایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه می گویم؟ گریستن به جای گریستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمیتوانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن.

 

همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آنها برسد، و فورانی و طغیانی... کمی از آبها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.

 

تشنگی ما را، همیشه، آبهایی که در اعماق جاری اند فرو نمی نشانند، و همه ی رهگذران را، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیر این کویر را تحمل پذیر کنند.

 

اشک، خدای من، اشک...

 

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم;

 

اما نه به خاطر این یا آن مسئله ی حقیر، نه به خاطر دناعت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریز پای پر ادا، و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خبث طینت آنها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند...

 

نه... اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد; بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و می کشد; به خاطر همه ی انسانهایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند.

 

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان، و درمان های دروغین.

 

به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نخواهی دید.

 

به خاطر بچه های سراسر دنیا- که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم...

 

عزیز من!

 

اینک سخنی از سهراب به خاطرم می آید، در باب گریستن، که شاید نقطه ی پایانی بر این نامه نیز به حساب آید:

 

((بی اشک، چشمان تو ناتمام است

 

                                            و نمناکی جنگل نارساست))...

 



* نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 12:42 توسط جواد
*~*~~*~*

عشق بازی کار هر شیاد نیست

این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است طالب حق را حقیقت لازم است
عشق از معشوق، اول سر زند تا به عاشق جلوه دیگر دهد
تا بحدی که برد هستی از او سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر بر حسین و حالت او کن نظر
روز عاشورا در آن میدان عشق کرد رو را جانب سلطان عشق
بارالها این سرم این پیکرم این علمدار رشید این اکبرم
این سکینه این رقیه این رباب این عروس دست و پا خون در خضاب
این منو این ذکر یارب یاربم این منو این ناله‌های زینبم
پس خطاب آمد ز حق کی شاه عشق ای حسین ای یکه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم پرده بر کش من به تو عاشقترم
غم مخور که من خریدار توام مشتری بر جنس بازار توام
هر چه بودت داده‌ای در راه ما مرحبا صد مرحبا خود هم بیا
خود بیا که میکشم من ناز تو عرش و فرشم جمله پا انداز تو
لیک خود تنها نیا در بزم ما خود بیا و اصغرت را هم بیار
خوش بود در بزم یاران بلبلی خاصه در منقار او برگ گلی
خود تو بلبل گل علی اصغرت زودتر بشتاب سوی داورت

 

من خودم این شعرو خیلی دوست دارم  واقعا عاشق کیه؟



* نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 11:9 توسط جواد
*~*~~*~*

بنام آنی که آفرید مرا  تا تنها بمانم "

 

یه سوال است که میگوید در دلم که تنها کیست!!؟؟

 

این یک سوال همیشه در دلم بیان میشود تا تنها کیست؟؟!!

 

روزی در هوای بارونی زیر نمنم بارون قدم زنان در پی

 

فهمیدن به سوالم !! دیوانه ای جلوی راه من سبز شد . من

 

از جاپریدم .او گفت : ترسیدی. و من که از ترس چشمانم هم بارونی

 

شده بود . گفتم : نه !! دیوانه با یک نگاهی به من لبخند زد و گفت :

 

" خنده ای تلخ من از گریه غم انگیز تر است "

 

سرش را به زمین دوخت و رفت.

 

در حال رفتن فریاد زد وگفت : تنها منم .تنها منم . تنها منم

 

و دیگر ناپدید شد .

 

من همان طور با چشمانی بارونی به سوی رد و پای او دوخته یودم .

 

همان طور رد وپای او را دنبال کردم. به یک دره رسیدم

 

و دیگر هیچ رد و پای نبود..

 

سرم را بالا گرفتم .دور و بر خودم رو نگاه کردم .

 

و دیدم چقدر من از شهر دور شدم . دیگر ردو پای نبود

 

نبود که من دنبال کنم...

 

به سوی پا یین دره نگاه کردم .

 

دیدم که مرد دیوانه دراز به دراز افتاده .

 

ترسیدم : فریاد کشیدم و. احساس کردم که تنها من نیستم

 

تنها همان دیوانه  بود که هم در زنده بود تنها بود و هم در مرگش .

 

تنها اوست ....

 

دیگر به سوالم پی بردم و دیگر دلهوره هم کم شده بود

 

گریه کنان من هم رد پای دیوانه را طی کردم و وقتی به

 

لب دره رسیدم فریاد کشیدم و گفتم :

 

تنها منم .تنها منم .تنها منم

 

مثل همان دیوانه .

 

منم گفتم و چشمانم را بستم و قدم آخر را گذاشتم

 

و دیگر تمام شد . دیگر دلهره ای  هم نداشتم.

 

من هم کنار دیوانه بودم!!!

 

او به من یاد داد تنها کسیه که تنها بمیرد!!!

 

 

 

بنام آنی که میداند در دل تنهای من چه میگذرد؟؟!!

 

نمی دونم چرا به تنهايی حسادت میکنم ؟!!

 

شاید به خاطره اینکه که هم دوستش دارن .چون همه باهاشن

 

چون تنهايی کار هر کسی نیست .

 

تنها ترین کس تنها خوشبخترینه . خوشبخترین

 

نمی دونم شایدم منم تنهام ؟؟!!

 

شادی بهم سر نمیزنه ! خوبی بهم سر نمیزنه ! لبخند بهم سر نمیزنه!

 

زیبای بهم سر نمیزنه ! امید بهم سر نمیزنه ! مهربونی بهم سر نمیزنه

 

زندگی بهم سر نمیزنه ! ...

 

ولی چند نفر هستن که همیشه بهم سر میزنن :

 

غم بهم سر میزنه .  غصه بهم سر میزنه . گریه بهم سر میزنه .

 

دلگیری بهم سر میزنه . نا امیدی بهم سر میزنه . بد بختی بهم سر میزنه.

 

آوارگی بهم سر میزنه . بیچارگی بهم سر میزنه . ..

 

تنهايی هم که هم اتاقیمه ...

 

 

 



* نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 15:41 توسط جواد
*~*~~*~*

برای ماندن دلیلی ندارم

هیچ چیز ندارم که دلم برای بودنش خوش باشد

هیچ کس نیست تا با او حرف زنم

قلبم مملو از حرف های نگفته است

دائم در جستجویم

جستو جو برای چیزی که نمی دانم چیست

مبهوتم

گنگم

هنگام راه رفتن در خیابان

به دنبال گوشی شنوا می گردم

ولی باز به خود می گویم

هیچ کس ارزش شنیدن حرف هایم را ندارد

و باز آن  را در دل می ریزم

نمی دانم با که باید حرف زنم

تا بتوانم در وجودم خلائی را ایجاد کنم

دیگر نوشتن هم برایم دشوار است

دیگر قلم هم یاریم نمی کند

نمی دانم باید چه کنم

دوست دارم به تنهایی در طبیعت قدم بر دارم

اما نمی گذارند

دلم برای شنیدن صدای جویبار تنگ شده

برای شنیدن صدای پرندگان هنگام سحر

صدای شر شر باران

بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

صدای غورباقه های کنار رود خانه

که عاشقانه هم را صدا می زنند

دلم تنگ است

ای کاش می توانستم پرواز کنم

ای کاش می توانستم از این شهر به دوردست ها روم

جایی که در آدمیزادگان را نیابم

جایی که صدای پرندگان عاشق

موسیقی دلنوازش باشد

باد در میان درختان سوسو کند

جایی که فقط من باشم و من

من باشم و گیاهان

من باشم و حیوانات

تا دیگر چیزی بر روی دلم سنگینی نکند

جایی که بتوانم از اعماق وجودم فریاد زنم       

جایی که بغض های فرو خورده چندین ساله ی خود را

فرو ریزم

ای کاش می توانستم پرواز کنم

 

 



* نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 13:32 توسط جواد
*~*~~*~*

چقدر خوبه که خدا به آدما صبر داده تا بتونن همه چیزایی رو که اذیتشون میکنه رو تحمل کنن.
چقدر خوبه که خدا به آدما فراموشی داده تا بتونن همه تحقیرها و همه کوچیک شدناشونو فراموش کنن و حتی از اون هم بالاتر بتونن همه قول ها و همه دوست دارم گفتناشونو هم فراموش کنن.
کاش میتونستم چیزی به جز این بنویسم اما خوب چاره ای نیست جز اینکه بگم:
دوستت دارم يه دروغه...يه دروغ بزرگ که آدما(مگه فرق ميکنه که کی؟) به اقتضای زمان(مگه فرق ميکنه چه زمانی؟) برای ديگران (مگه فرق ميکنه کدوم ديگران؟) ازش استفاده ميکنن...بعضی وقتا آدمايی که دوسشون داريم ارزششون از ارزش يک کلمه حرف کمتره و حتی از ارزش يک دقيقه حالا ارزش یه قول به کنار...اما خوب ما این دروغ رو میگیم واسه اینکه بعضی چیزارو که تا حالا تجربه نکردیم تجربه کنیم.اما باور کنین این دروغ تنها دروغیه که به نفع آدمه...خصوصا اگر طرف مقابل حرفتونو باور کنه...
نميدونم...بعضی وقتا که دلم ميگيره و بهش فکر ميکنم از خودم بدم مياد.چرا بايد اين همه صبر ميکردم؟اصلا چرا خدا به آدما صبر داده؟نمیشد جاش یه کاری میکرد که هیچ کس نتونه به کس دیگه ای آزار برسونه؟...
یه موقعی یه دوست ازم پرسید توی بازی شطرنج اگه مات شونده خیلی واسه مات کننده عزیز باشه آیا بازم مات کننده وجدانش راحت میمونه؟هیچ وقت واسه این سوال جوابی پیدا نکردم....

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ

 دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...

توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که

 کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد

رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 



* نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 13:14 توسط جواد
*~*~~*~*

ای دوست !

 

روزی که من این درد را می سرودم

 

در این اندیشه بودم که

 

این درد ، دردِ من است

 

و هیچگاه برای تو باز نخواهم گفت

 

امّا امروز ، این درد را دردی مشترک یافتم

 

و تورا با خود همدرد .

 

پس ، من با تو همصدا خواهم شد

 

باشد که تو با من همدل !

 

به نامِ یاور بی کسان

 

دردِ من دردِ غریبِ بیکسی ست

 

دردِ من دلواپسی ست

 

***

 

دردِ من

 

از لحظه های پُرهیاهـوی و پُر از غوغــــای روز

 

درد از این نامهربانیـهای خلقِ کینــــه توز

 

دردِ من

 

دردِ غریب لحظه های گُنگ وبی روح است و سخت

 

دردِ من

 

ناکامی وعـاری زِ هر اقبـال و بخـت

 

لحظـــــــــــه های گنگ را من دیـده ام

 

از کسی حتی کلامِ عشق را نشنیـده ام

 

لحظه های گُنگ و بی معنای یک روزِ سکــــــــوت

 

لحظه های عاری از عشـق و محبّت

 

لحظه های بی تحــــــــــرک

 

لحظۀ تعطیلیِ کار و تکاپــــو

 

لحظۀ خاموشیِ آژیر و سوت

 

لحظـــــــــــه های گُنـگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیــده ام

 

لحظۀ تنها نشستن

 

درغروبِ ساکتِ یک روزِ بی روح و غم انگیزِ زمستان ،

 

لحظۀ دوری زِ  هر باغ و گلستان ،

 

لحظۀ بشکستنِ جام حقیقـت

 

در درونِ دستِ این نامردمان

 

این شب پرستــــان

 

لحظـــــــــــه های گُنگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلام عشق را نشنیده ام

 

لحظه های گُنگ و بی معنای روزی دلپریش

 

لحظۀ خجلت کشیدنهای مردی از زن و اولادِ خویش

 

لحظۀ از بام تا شامَش دویدن

 

لا جَرَم هرگز نرفتن یک قدم حتّی به پیش

 

آوخ - آوخ درد دارد

 

لحظۀ خجلت کشیدنهای مَــــــرد

 

طَعم تلخِ بیکسی را هم چشیدن با غــم و انـدوه و درد

 

لحظــــــــــــه های گُنگ را من دیــده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیده ام

 

دردِ من دلواپسی ست

 

دردِ من

 

 از لحظه هایِ گُنگ و از تنهایی و از بیکسی ست

 

لحظــــــــــــــه های گُنگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیده ام

 



* نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 18:40 توسط جواد
*~*~~*~*

 

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 

سال ها بعد در انتهای سفر زندگی مرا خواهی دید،

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 



* نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 19:6 توسط جواد
*~*~~*~*

میخواستم باهات حرف بزنم,اما نشد.پس برات نامه مینویسم.میدونی ما

 

واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال تا وقتی

 

که چیزی رو دوباره به دست نیاریم,نمی دونیم چی رو از دست دادیم.این که

 

تمام عشقت رو به به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین

 

کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.فقط منتظر این باش که

 

عشق تو قلبش آروم آروم رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که تو

 

دل تو رشد کرده.دنبال نگاه نرو چو ن میتونه گولت بزنه,دنبال دارایی نرو چو ن

 

کم کم افول میکنه,دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون با یک

 

لبخند میشه یگ روز تیره رو روشن کرد.کسی رو پیدا کن که تو رو شاد

 

کنه.دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که

 

میخوای اونو از تو رویات بکشی بیرون وتو دنیای واقعی بغلش کنی..!

 

رویایی رو ببین که میخوای,جایی برو که دوست داری,چیزی باش که می خوای

 

باشی,چون فقط یک جون داری و یک بار شانس داری هر کاری رو که می خوای

 

انجام بدی.آرزو میکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی.به

 

اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی.به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا انسان

 

بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال باشی.شادترین افراد لزوما بهترین

 

چیزها رو ندارن.اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می

 

برن.شادی برای اونهایی که گریه میکنن یا صدمه میبینن زنده است.برای

 

اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن.چون فقط اونها

 

قدرش رو می دونن

 

 

بسکه زیبایی

ترا، نیلوفری دیدم ، به چشمان تماشایی

مرا مجذوب خود کردی ، بیک لبخند رویایی

بتحسین پلک خود را وانمودم ، آندمی دیدم

قشنگی ، صورتی رنگی ، دمادم در شکوفایی!

برایم در نظر آمد ، تو با آن قد و بالایت

بسر تاجی زگل داری ، عروس باغ گل هایی

شکفتم ، با خیال تو، چو میدیدم به تصویری

میان گلرخان ممتاز هستی ، بسکه زیبایی!

قرارم رازکف دادم ، در آن اشراق پیش رو

ترا دیدم چو خورشیدی ، بسویم در تجلایی

چو قویی بوده ام بر ساحل دریا ، صدا کردم

چرا نیلوفر زیبا، به تالابم نمی آیی؟!

زسکر عطر چشم تو ، گشودم پر چو پروانه

گرفتم آسمان را زیر پر ، تا اوج تنهایی

از آن بالاترا دیدم ، که بر افکار من چون رود

به هنگامی که بر پا می شود سیلاب ، پویایی!

دو چشم آهوان و آن لب و ابرو ، رخ گلگون

پریچهری برایم بوده ای بر بوم شیدایی

زحیرت همچنان انگشت خود را بر دو لب دارم

تو زیبا ، چون شقایقهای دریایی، فریبایی!

مشام تشنه ی من در بدر رد ترا بوید

برای همنفس بودن، شمیم رازقی هایی

دل فخرم همیشه با تو همراه است از روزی

 مرا مجذوب خود کردی ، بیک لبخند رویایی

 

 

 



* نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 17:56 توسط جواد
*~*~~*~*

فرستنده: حاكم هستي

تاريخ: امروز

موضوع: خود تو

عطف به: زندگي

 

 

 

 

من پروردگار هستم و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!!

 

 

 

گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند.

 

 

 

چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي كنند كه حتي داشتن اتومبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند.

چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن چه چند سال است بيكار است.

 

 

 

چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است.

 

 

 

اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست.

 

 

 

اگر اتومبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي.

 

 

 

چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد.

 

 

 

اگر دچار ضرر و زيان شدي و با خود فكر كردي كه اين چه زندگي اي است، از خودت برس كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟

 

 

 

شكر گذار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند.

 

 

 

اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه:

«ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي»

 

 

وقتی وارد اتاق ما شد هیچ کس به او روی خوش نشان نداد.بیگانه ای بود.

پشت سرش حرفهای زیادی می زدند.می گفتند او مغرور و خود خواه است و حتی یک کلمه با کسی صحبت نمی کند.اکثر اوقات روی تختش می نشست و درس می خواند. دیگر حوصله همه داشت از دیدن او سر می رفت.یک روز بعد از مشورت با یکدیگر، یکی ازما به عنوان نماینده نزد او رفت و ما هم او را همراهی کردیم .مدتی با او حرف زدیم و گفتیم که اگر بخواهد به این وضع ادامه دهد باید از این اتاق برود . انتظار داشتیم با شنیدن این حرف ها دست کم جملۀ کوتاهی برای دفاع از خود بگوید،امااو دوباره سکوت کرد و سرش را پایین انداخت و مشغول نوشتن شد.

چند دقیقه بعد و قتی کاغذی را که روی آن چند کلمه نوشته شده بود مقابلمان گرفت،تازه فهمیدیم که چقدر راجع به او اشتباه کرده ایم.روی کاغذ با خط درشت نوشته بود"معذرت می خواهم،من لال هستم . اگرمرا دوست ندارید از اینجا هم می روم."

این جمله به اندازۀ تمام آن سرزنش ها دل ما را سوزاند...

 

 



* نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 12:43 توسط جواد
*~*~~*~*

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 

به راستی که امان از عاشقی . اما کمی بهتر بگویم. امان از عشق که هیچ وقت نمی توان فهمید در کجا به انتظارت نشسته است.

 



* نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 14:45 توسط جواد
*~*~~*~*

 

بازآ كه دل هنوز به ياد تو دلبر است

جان از دريچه نظرم، چشم بر در است

بازآ دگر كه سايه ديوار انتظار 

سوزنده‌تر ز تابش خورشيد محشر است

بازآ، كه باز مردم چشمم ز درد هجر 

در موج خيز اشك چو كشتي، شناور است

بازآ كه از فراق تو اي غايب از نظر

دامن ز خون ديده چو درياي گوهر است 

اي صبح مهر بخش دل، از مشرق اميد

بنماي رخ كه طالعم از شب، سيه‌تر است

زد نقش مهر روي تو بر دل چنان كه اشك 

آيينه‌دار چهره‌ات اي ماه منظر است 

اي رفته از برابر ياران «مشفقت» 

رويت به هر چه مي‌نگرم در برابر است

 

 

 

کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم


یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها


فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.


با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .


باران را با اشک می آمیزم در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.


چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟


چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟


دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .


دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب


دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم


دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم


بگو ؟؟؟


بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند


دلم می خواهد وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی


چرا چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟


دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!


دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.


دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!

چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...


دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم



* نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 17:36 توسط جواد
*~*~~*~*

در پیش چشم خسته من دفتری گشود
کز سال های پیش
 چندین هزار عکس در آن یادگار بود
تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها
رخسار خک خورده در خک خفته ها
چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال
لبهای بی تبسم شان قصه زوال
بگسسته از وجود
پیوسته با خیال
هر صفحه پیش چشمم دیوار می نمود
متروک و غمگرفته و بیمار
هر عکس چون دریچه به دیوار
انگار
 آن چشم های خاموش
 آن چهره های مات
همراه قصه هاشان از آن دریچه ها
پرواز کرده اند
در موج گردباد کبود و بنفش مرگ
راهی در آن فضای تهی باز کرده اند
پای دریچه ای
چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد
یادش بخیر
او از همین دریچه به آفاق پر گشود
رفت آن چنان که هیچ نیامد دگر فرود
ای آسمان تیره تا جاودان تهی
من از کدام پنجره پرواز میکنم
وز ظلمت فشرده این روزگار تلخ
سوی کدام روزنه ره باز میکنم

 

 

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

 

 

بگوید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت.

ولی آنرا نشناخت

مهربون بود،

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت،

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل بکسی نداد

و خلاصه بنویسید،

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

 



* نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 13:52 توسط جواد
*~*~~*~*

من بی تو هیچم، تو باورم نکن ... خیسم ز گریه، تنهاترم نکن

عاشق نبودم تا با تو سر کنم ... آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم ... اگه بی تو زنده بودم ... تو بمون که بی تو غصه می خورم

اگه دل به تو نبستم ... اگه این منم که خستم ... ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو ... اگه بی قرارم از تو ... تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره ... به تو می رسم دوباره ... اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونی ات ... پنهون نکردی از من نشونی ات

من پا کشیدم از عهد بسته ام ... تو پا فشردی بر مهربونی ات

اگه هم زبون نبودم ... اگه مهربون نبودم ... چه کنم دل این دل شکسته رو

اگه سرد و مرده بودم ... اگه پر نمی گشودم ... به تو بستم این دو بال خسته رو

 

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

 

مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود!

 

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست; پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود، پیوسته، خواهان نو شدن است، و دیگرگون شدن.

 

تازگی ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، عشقبماند؟

 

 



* نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 20:58 توسط جواد
*~*~~*~*

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دريا نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

بنويس

هر چه كه ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها را مي كشيم نمي شماريم

بنويس از ما كه در حال فراريم

توي اين پاييز برگ فكر بهاريم

دل دريا نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

دست من خسته شد از بس كه نوشتم

پاي من خسته شد از بس كه دويدم

تو اگر رسيدي ما رو خبر كن

چرا اونجا كه تويي من نرسيدم

تو كه از شكنجه زار شب گذشتي

از غبار بي سوار شب گذشتي

تو عشق و با نگاه تازه ديدي

باد ه باد به سينه دريا كشيدي

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

بنويس از ما كه در حال فراريم

توي اين پاييز برگ فكر بهاريم

دل دريا نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

بنويس از ما كه عشق و نشناختيم

حرف خالي زديم و قافيه باختيم

بگو از ما كه تو خونمون غريبيم

لحظه ، لحظه در فرار و در فريبيم

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها را مي كشيم

نمي شماريم

بنويس

هر چه كه ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

...

 

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا

 عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني

رفتن با پاي و سر، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

 عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو

 عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ،يعني يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان

زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

 در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

 عشق يعني تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن 

 

 



* نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 11:32 توسط جواد
*~*~~*~*

 

امشب همه چیز رو به راه است

 

همه چیز آرام است.....آرام آرام

 

باورت می شود....

 

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

 

تو نگرانم نشو !

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

 

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

 

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

 

تو نگرانم نشو !!

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !

 

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !

 

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

 

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

 

یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

 

تو نگرانم نشو !

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

 

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت ....!

 

یاد گرفته ام ...

 

اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت

 

"فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت"

 

*******************************

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

اما . . . .

ما:

گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

دست تو بود و دست من



* نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 14:24 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

خسته شدم از اینهمه تنهایی و نبودنت

منتظر تو بودن و هیچ وقت تو رو ندیدنت

خسته شدم از اینهمه اوارگی دربه دری

به دنبال تو بودن و از تو نبودن خبری

به جون تو خسته شدم خسته و درمونده شدم

روزای عمر من همه بدون تو هدر شدن

به خاطر نبودنت همگی بی ثمر شدن

بیا و این دوروزه عمر باقی موندمو

بذار کنار تو باشم تمومش کن عذابمو

خسته شدم از اینهمه تنهایی و نبودنت

منتظر تو موندن و هیچ وقت تورو ندیدنت

به جون تو خسته شدم خسته و درمونده شدم

 

من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی

 

ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

 

لحظات شانه های تو کجا بود ؟

 

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر

 

من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون

 

عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

 

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می

 

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

 

باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

 

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

 

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش

 

نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

 

ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

 

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،

 

بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی

 

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

 

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز

 

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد

 

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

 

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

 

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

 



* نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 16:44 توسط جواد
*~*~رفتم مرا ببخش ~*~*

رفتم  مرا ببخش  و مگو او وفا نداشت
راهي  بجز گريز برايم  نمانده بود

اين  عشق   آتشين  پر از درد  بي اميد
در  وادي  گناه  و جنونم  كشانده  بود

رفتم  كه نا تمام   بمانم  در اين سرود
رفتم كه با نگفته  بخود آبرو دهم

 رفتم ‚ مگو ‚ مگو  كه  چرا رفت ‚  ننگ  بود
عشق  من و نياز  تو  و سوز و ساز ما

از پرده خموشي  و ظلمت   چو نور  صبح
بيرون  فتاده بود     يكباره  راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره  اشك گرم
در لابلاي  دامن  شبرنگ زندگي

رفتم  كه در سياهي  يك  گور بي نشان
فارغ  شوم  كشمكش  و جنگ  زندگي

من از دو چشم  روشن  و گريان  گريختم
از خنده هاي  وحشي  طوفان گريختم

 از  بستر   وصال   به آغوش  سر  هجر
آزرده  از ملامت  وجدان  گريختم

اي سينه  در حرارت سوزان   خود  بسوز
ديگر  سراغ   شعله آتش  زمن مگير

مي خواستم كه  شعله  شوم  سركشي  كنم
مرغي  شدم  به كنج   قفس  بسته و اسير

روحي  مشوشم كه شبي  بي خبر  ز خويش
در دامن  سكوت  بتلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان  ز  گفته ها
ديدم  كه  لايق   تو  و عشق  تو نيستم

 

 

 

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

 

 



* نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 17:17 توسط جواد
*~*~~*~*

 

نمی خوام بشکنم هر نفس تو دستات

 

 نمی خوام خاطره شه تموم حرفات

 

 نمی خوام بارونی شه دوباره چشمام

 

بعد عمری ببینم دوباره تنهام

 

نمی خوام دروغ بگی دلخوشی امو

 

 بشکنی ساده تموم باورامو

 

 نمی خوام یادت بره عهدی که بستی

 

ببینم رفتی با دیگرون نشستی

 

 نمی خوام دلم بمیره توی غربت

 

 نمی خوام رویا بشه برام محبت

 

 نمی خوام ستاره خاموش شه تو شبهام

 

 نگیری سراغی از این دل تنهام

 

 نمی خوام به زیر بارون تا همیشه

 

 بمونم با دلی که عاشق نمی شه

 

 نمی خوام بگی زمونه بی وفا بود

 

 توی دستش من و تو از هم جدا بود

 

من می خوام تا آخر جاده بمونی

 

نگی این رسم زمونست نمی تونی

 

من می خوام یادش بدی رسم وفا رو

 

رو سفید کنی تموم عاشقا رو

 

 

دیروز را چون خیالی پندار که گرانبهاترین تجربه را به تو بخشیده و بس

 

امروز را از خواب برخیز و با فراموشی کابوس دیشب با خردمندی گام بردار

 

این بار پیش از آنکه عشقت را بیابی عباراتی را برای خود معنا کن

 

نخست عشق چیست ؟ دوم نیاز چیست ؟ و سوم تفاوت این دو چیست ؟

 

عشق به معنای قدرت است و نیاز یعنی ضعف

 

عاشق بودن یعنی رها شدن و حال آنکه نیازمند بودن یعنی زندانی شدن

 

پس اگر عاشقم او را می پرستم و دوری از او به منزله ی اسارتم نیست چرا که اسارت یعنی وابستگی

 

و وابستگی یعنی نیاز حال آنکه من با پرستش عشق خود را رها می سازم

 

اگر آن عشق حقیقی است به سویم باز می گردد و در غیر اینصورت

 

خود را آزاده ای میپندارم که با تپش میلیاردها سلول در بدنم در هستی به پرواز در آمده ام

 

چه احساسی برتر از سبکی و پرواز ؟ پرواز تا نهایت بودن پرواز تا رسیدن ، حس کردن ، خواستن و

 

با عشق زندگی کردن .....       

 

 

 

 



* نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 18:44 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

وای  ..  باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور .................

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست .

در میان من و تو فاصله هاست  ..........

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی  بخشش داری

دست های تو توانایی  آنرا دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من میبخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی  من  هستی ...........

 

 

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،


اگر به حجله آشنایی،


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی


و عِده ای به تو گفتند،


کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!

 

تو حرفشان را باور نکن!


تمام این سالها کنار ِ من بودی!


کنار دلتنگی ِ دفاترم!


در گلدان چینی ِ اتاقم!


در دلم ...


تو با من نبودی و من با تو بودم!


مگر نه که با هم بودن،


همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟


من هم هر شب،


شعرهای نو سروده باران و بوسه را


برای تو خواندم!


هر شب، شب بخیری به تو گفتم


و جواب ِ تو را،


از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!


تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،


همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!


فرقی نداشت که فاصله دستهامان


چند فانوس ِ ستاره باشد،


پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،


اگر به حجله ای خیس


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی ...



 

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

 



* نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 23:8 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

ای کاش ... وقتی که خدا  سرنوشت مارو می نوشت یه کم مهربون تر بود!

      همیشه نوشتن آرومم می کنه بعضی وقتا چنان به کاغذ و قلم دلم تنگ می شه و

    وقتی بهش می رسم با تمام وجود تویه دستم لمسش می کنم!

    لحظه ها... ثانیه ها.. دقایق... پاکند و مقدس... یادآور روزهائی پاک که جوششی ناب

   مهمان قلب من وگنجیشکم میشد. روزهائی که ندانسته به شبیخون قلب و احساس

   دعوت میشدم.   روزهائی که ندانسته خدا لطفش را شاملم ساخته بود ومرا در

    میهمانی  نور و باران پذیرفته بود... این منم خوشبخت ترین تنهای  دنیا ...

   که در حالیکه احساس می کنم بهشت رادر کنار خود دارم؛ همراه نیمه دیگر وجودم؛

     در تاریک و روشن جاده ای که به آسمان وصل می شود قدم برمی دارم...

 

تلاش نکن زندگی رابفهمی،

 

زندگی رازندگی کن!

 

تلاش نکن عشق رابفهمی،

 

عاشق شو !

 

وچنین است که خواهی دانست.

       این دانستن حاصل تجربه توست.

 

روزگاران بی وفایی میکند در جان من

 کوخ سنگی می فتاند هر دمی بر راه من

    میکند پشتش به من از روی کوته فکریش

   چون نداند میکند ویران ، اراده، خانه اش

 

 



* نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 12:46 توسط جواد
*~*~~*~*

بعد از مدت ها دوباره دیشب گرمای حرف هایش و وجودش را حس کردم.دوباره انگار در خیال ، کنارم بود و مقابل من با همان معصومیت خاص خود نشسته بود و به من نگاه میکرد و نگاه میکرد و باز هم نگاه میکرد.

انگار او هم مانند من منتظر حرفیست.

حرفی که به این سکوت مرگ بار پایانی بخشد تا شروع مجددی باشد.

شاید او هم میداند که  درنبودش چه زجری می کشم.

 

آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !

 

دوباره گرمای دستانش را حس کردم اما این بار با دفعات پیش یک فرق عمده داشت.این بار به جای اینکه گرمای دستانش را بر روی سینه ام حس کنم آن را بر رو گلویم حس کردم.داشت مرا نابود می کرد و به قعر اعماق زمان فرو می برد و باز هم بی تفاوت به من می نگریست.

آری همان دستانی که روزی تقاضای مرا رد نکرد ، حال وجود مرا نابود می کند.

شاید می خواهد با این کار مرا از این قفس رهایی دهد و مرا از این زندگی ننگین راحت سازد.

آری بی گمان همین بوده است.

 

آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !

 

 

دلم را خار کن عیبی ندارد

 

شبم را تار کن عیبی ندارد

 

***** مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز ، جوان ز حادثه ای پیر میشود ******

 

 

با خمی در قامت از این راه دشوار

 

 

 

که این سو دست ها خشکیده

 

 

 

دل مرده

 

 

 

به ظاهر خنده ای بر لب

 

 

 

و گاهی حرف های پیچ در پیچ

 

 

 

و هم هیچ

 

 

 

و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است خود نا چیز

 

 

 

وای برمن گر تو آن گم کرده ام باشی

 

 

 

که بس دور است بین ما

 

 

 

 که آن سو نازنینی

 

 

 

غنچه ای شاداب و صد ها آرزو بر دل

 

 

 

دلی گهواره ی عشقی

 

 

 

که چندی بیش نیست شاید

 

 

 

و از بازیچه بودن سخت بیزار است

 

 

 

وای برمن گر تو آن گم کرده ام باشی

 

 

 

که بس دور است بین ما که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت

 

 

 

دشوار است

 

 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

 

 



* نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 14:47 توسط جواد
*~*~~*~*

عزیز من!

 

چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای ((انتخاب گریستن)) باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز.

 

و شنیدم که می گفتی -با لبخند- که ((در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس)).

 

بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گریستن زیر فشارهای جاری، بل ((اراده به گریستن)) بود; و میان این دو تفاوتی ست.

 

من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:

 

کلامی که نتوانی اش گفت راست

 

به غیظ فرو خورده تبدیل کن!

 

اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمی توانی بگویی، آنقدر به غیظ فرو خورده تبدیل کنی که یک روز، با گلودردی خوفناک از پا درآیی- بی تاثیری بر زمان و زمانه ی خود.

 

همه ی حرفهای نازدنی را به غیض تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بغض حرفهایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه می گویم؟ گریستن به جای گریستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمیتوانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن.

 

همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آنها برسد، و فورانی و طغیانی... کمی از آبها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.

 

تشنگی ما را، همیشه، آبهایی که در اعماق جاری اند فرو نمی نشانند، و همه ی رهگذران را، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیر این کویر را تحمل پذیر کنند.

 

اشک، خدای من، اشک...

 

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم;

 

اما نه به خاطر این یا آن مسئله ی حقیر، نه به خاطر دناعت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریز پای پر ادا، و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خبث طینت آنها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند...

 

نه... اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد; بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و می کشد; به خاطر همه ی انسانهایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند.

 

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان، و درمان های دروغین.

 

به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نخواهی دید.

 

به خاطر بچه های سراسر دنیا- که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم...

 

عزیز من!

 

اینک سخنی از سهراب به خاطرم می آید، در باب گریستن، که شاید نقطه ی پایانی بر این نامه نیز به حساب آید:

 

((بی اشک، چشمان تو ناتمام است

 

                                            و نمناکی جنگل نارساست))...

 



* نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 18:56 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

 

تو چشم تو یه حادثه است که از ستاره سر تره

 

نجابتی تو چشماته که آبروتو می خره

 

خاطره هام مال خودم

 

تموم شعرام مال تو

 

اگه بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو

 

واسه چشمات پر شعرم، تو دلیله قصه هامی

 

هر نفس هم نفسی تو مثل غم توی صدامی

 

نازَِ کَم از تو  نوشتم، گل من ترانه ای تو

 

مثل تنهایی ِ عاشق ،پر عاشقانه ای تو

 

من و ببر به شهر عشق گلایه هاتُ  خط بزن

 

تو آرزویِ آخری، اگه پر از مصیبتی لبات و هدیه کن به من تو آبرو مو می خَری

 

یه نیمه جونهِ زخمیم بیا بیا نفس بده

 

نفس توئی هوا توئی، قابِ چشاتُ  وا کُن و ستاره ها رو پَس بده که مالک صدام توئی

 

واسه چشمات پر شعرم، تو دلیله قصه هامی

 

هر نفس، هم نفسی تو مثل غم توی صدامی

 

نازَِ کَم از تو  نوشتم، گل من ترانه ای تو

 

مثل تنهایی ِ عاشق ،پر عاشقانه ای تو

 

واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی

 

 

 

صدای پای اشک، آرام آرام بر گونه های چشم،می لغزد و نگاه، بیگانه پلک می زند، من ماندم و تو، آن گونه های خیس، انگار که این بهار، نشکفته، بی سایه می رود.....سایه ام باش

 

 



* نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 17:42 توسط جواد
*~*~~*~*

 

دنيا به هم نمي خورد...

دنيا پر از حوادث گوناگون

دنيا پر از وقايع رنگارنگ

از مرگ،از تولد،

از صلح،جنگ،

از جشن،از جدايي

از فتح از شكست

هر لحظه صدهزار اتفاق هست!

اين آرزوي كوچك ما نيز

يك رويداد ساده است

من خود،درست و راست،نمي دانمش كه چيست

يك اشتياق پاك؟

يك آرمان شيرين؟

يك هاله مقدس؟

يك عشق تابناك؟

از نوع نامكرر"يك نكته بيش نيست"

در بين صدهزار هزار اتفاق،گم!

دنيا به هم نمي خورد اي مردم!

بعد از هزار مرحله دوري

بعد از هزار سال صبوري!

اين يك زياده خواهي نيست

اين نيست يك توقع بي جا!

اين نيست يك هوس

اين آخرين تضرع يك عاشق است و بس:

باري اگر به سينه دلي داريد

اين آرزوي ساده ما را بر آريد

ما را به هم ببخشيد.

ما را براي هم بگذاريد.

در اين لحظه هاي مانده به جا،از حيات ما.

ما را به يكديگر بسپاريد!

 

 

"به نام تنهاترین معبود تنهایی"

اکنون که فاصله ها با تمام قدرتشان من و تو را از هم جدا کردند

چگونه حرفها ادای حق کنند؟

چگونه قلبها باور کنند تنها نیستند؟

چگونه ثانیه ها هدفمند بودنشان را باور کنند؟

چگونه قلبم باور کند آن دورها کسی دوستش دارد ؟

یا برای او می تپد؟

چگونه امید دوباره بر روی وجود بی کسم خیمه بزند ؟

در حالی که لحظه هایم تمام از نا امیدی میسراید؟

چگونه باور کنم؟

            

 

 

سكوت اي تداعي گر اميد ها و آرزوهاي زيراوار

سكوت اي خواستگاه بي پروايي

و وجدانهايي كه از غرور به درد مي ايد

سكوت اي تداعي گر شب زنده داري ها

و حرفهاي نا گفته

سكوت اي ديواره آهنين واژه ها

كه در خلوتگاه بي مرزي اسير گشته اند

سكوت اي صداقت پنهان اشكها

و هق هق هاي بي كسي

سكوت اي تنهايي اتاق من

اي واژه هاي ناگفته ي ذهن كوچكم

كه تار گرفته اند

در ميان حجم سنگين بي قراري ها

آري سكوت

اي مدعي تازه نفس عشقهاي پنهان

كه بازار كساد عاشقي را از پاي درآوردي

و باز سكوت

كه همچون رودخانه اي در ميان اين فاصله ها

   جاريست

 



* نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 14:46 توسط جواد
*~*~~*~*

 

اكنون و اينجا،
بي تو و بی ما،
دلم برای عشق گرفته است،
دلم برای از تو نوشتن تنگ است،

وقتيكه منبر خون از تو سرودن را تكفير می كند
تكرار شبنم و ابريشم زلال نام تو،
بر من فريضه ای است،
دلم برای عشق گرفته است
دلتنگی عزيز،
بريده باد زبانم اگر كه از تو نگويد،
بريده باد!
زلال بانو،
دلم برای سادگيت شور می زند!
اگرچه به گاه نبرد در ميدان از رفاقت ابريشم و تو
نوشتن جرم است
اما گناهی چندان بزرگ را سينه گشاده ام،
زلال بانو،
آمدنت را دل دل مي زنم
در ايوان زخم و حادثه،
دلم دوباره گرفته است،
از تو گفتن را...
دلم برای عشق گرفته است،
براي تو ای دلتنگی عزيز،
با من عجيب جای تو خالی است
در قاب چوبی درگاه خون گرفته ما،
دلم براي آمدنت تنگ است
و اين گناه نيست اگر كه از تو بگويم،
اگر كه هست،
بريده باد زبانم اگر كه از تو نگويد،
بريده باد!
گل بانوي سرخ،
خواب هزار ساله مان را
به شفاعت آب و آفتاب برده ايم،
اما هنوز دلم برای عشق گرفته است،
اينك كه نيزه دار، استخوانهای له شده عشق را
از نيزه های شكسته،تابوتی ساخته است،
با من بگو،
سياه جامه غزل بانو
آزادی را كه گفته بودند
از عطر درخت سيب می آيد
با اسب سپيدی كه خورجينش
بوی آفتاب می دهد
چه بر سر آمده است؟
كه اين چنين دلم برای از تو نوشتن تنگ است،
اينك در اين يگانه بيگانه،
دلم برای عشق گرفته است
دلم برای آمدنت تنگ است،
لاله شكفته عاشق، ای داغدار
تكرار شبنم و ابريشم بهار
بر من ببار.

 

می خوام برات بنويسم ،برای تو بهترينم می خوام بنويسم تا همه بخونن و ،

ببينن که چقدر خوبی ، چقدر مهربونی و چقدر ماهی! می

خوام خاطره ی بهترين ساعت هامون و بنويسم از سرمای اول صبح تا گرمای

سرظهر 

از دوستت دارم ها و گريه های جداييمون  ، اشک هايی که روی گونه هامون 

می غلتيد ودونه دونه روی زمين می افتاد ، از بوسه هايی که برامون يه دنيا عشق و

مهر بود . بوی عطری که نسیم صبح گاهی رو دلپذيرتر می کرد يا

شب هايی که تو فکر هم به صبح رسوندیم  و دقيقه هايی که ذهنمون برای هم

مشغول بود . از قرارامون… ،  از قول هامون برای با هم موندن، ا  

از اينکه بايد با سختيا کنار بيايم از اينکه می گفتی باید تحمل داشته  باشم از خوبيات ،از عشق بی پایانت،از دستای مهربونت.

 



* نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 17:34 توسط جواد
*~*~~*~*

 

امشب همه چیز رو به راه است

 

 

 

همه چیز آرام است.....آرام آرام

 

 

 

باورت می شود....

 

 

 

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

 

 

 

تو نگرانم نشو !

 

 

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

 

 

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

 

 

 

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

 

 

 

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

 

 

 

تو نگرانم نشو !!

 

 

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

 

 

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !

 

 

 

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !

 

 

 

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

 

 

 

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

 

 

 

یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

 

 

 

تو نگرانم نشو !

 

 

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

 

 

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

 

 

 

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت ....!

 

 

 

یاد گرفته ام ...

 

 

 

 

 

اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت

 

"فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت"

 

 

 

 

 

*******************************

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

اما . . . .

ما:

گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

دست تو بود و دست من

 

 

دوباره با یاد تو می نویسم

برای تو با خاطره ی تو

دوباره خواب تو را میبینم

خوابی سرشار از مهر

دوباره چشمانی را میبینم که چشمان خیسم را مینگرد و بی تفاوت از آن میگذرد

به جز لحظه ای که با مکثی کوتاه در کنارم میماند

اما چه سود !!!!

چه سود که این لحظه ابدی و جاودان نیست

و فقط میتوان با یاد آن زنده بود

......

 

 

 

 

هر روز که از خواب بیدار می شوم

 

همچون ابر های بهاری رگبار می شوم

 

مانند پرنده ای که جا مانده است در قفس

 

با یاد تو غمناک می شوم

 

خو میکنم به عادت دیرینه ی جنون

 

هر بار که با یاد تو گریان می شوم

 



* نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 20:27 توسط جواد
*~*~~*~*

 

نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد . بهش گفتم : کمک مي خواي ؟

 

گفت : نه .

 

گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم .

 

گفت : نه ، خودم جمع مي کنم .

 

گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

 

نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم .

 

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده .

 

ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره .

 

گفتٌ تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم.

 

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم . گفتٌ اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود.

 

 

حكايت ما قصه دوغواص است كه درنهايت صميميت براي صيدمرواريد به دريامي روندويكي ازآنهاهرچه مرواريد بيشتري صيد مي كنديك قدم آن سوترمي گذاردونگاهش كمرنگتربه تماشاي غروبهاي باهم بودن معطوف مي شودنه اينبارديگرنمي پذيرم كه من اينگونه تصورمي كنم وحالم خوش نيست.مي دانم بي حوصلگي عادت روزمره تمام انسانهائي است كه اغلب ناخواسته لحظه هاي عمرشان راباحادثه تزئين مي كنندچراتنها ماازاين حادثه خاكستري مستثني ايم وتمام عشقهاي بدل شده به عادت رابه حساب قحطي حوصله ونايابي دل خوش مي گذاريم.

خداوندسهراب رابهشتي كندامااين دليل رااضافه مي كنيم كه اوهم گفته:(دل خوش سيري چند؟)

 

 

راستي كه تقديرچه قاضي دورازعدالتي است كه هميشه صلاح مي داندبعضي باگذشته هايشان زندگي كنندوبعضي رابه آينده كه هرگزنمي رسددلخوش مي كندومن هرچه نگاه مي كنم گذشته هازيباترند.

 

شاعر شعرم مرا تنها گذاشت

او مرا در حسرت فردا گذاشت

غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت

پس مرا تنها تر از تنها گذاشت.... !!

 

 

 



* نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 13:32 توسط جواد
*~*~~*~*

 

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

 

 

 

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

 

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

 

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

 

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

 

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

 

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

 

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

 

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

 

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

 

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

 

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

 

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

 

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

 

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

 

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

 

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

 

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

 

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

 

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

 

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

 

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

 

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!

 

 

 



* نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 18:46 توسط جواد
*~*~~*~*

حال من بد نيست غم کم می خورم *** کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم ، سرابم می دهند *** عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب *** از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب !!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند *** بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست *** از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد *** يک شبه بيداد آمد، داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام *** تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست ،مرتد می شوم *** خوب اگر اينست ،من بد می شوم

بس کن ای دل ،نابسامانی بس است *** کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم *** عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين با بی کسی خو می کنم *** هر چه در دل داشتم رو می کنم

درد می بارد چو لب تر می کنم *** طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام *** راه دريا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم ،بر درب سلولم مزن! *** من خودم خوشباورم ،گولم مزن

من نمی گويم که خاموشم مکن *** من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش *** من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است *** گفتن اما هيچ ،نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش *** دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود *** قصه هايم را خريداری نبود

وای! رسم شهرتان بيداد بود *** شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد *** خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان *** خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد *** اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان *** بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام *** بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود *** قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود *** تيشه گر افتاد، دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! *** فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! *** هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت *** هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست *** حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم *** گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت *** یک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما زياران چشم ياری داشتيم **** خود غلط بود آنچه می پنداشتيم



* نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 11:30 توسط جواد
*~*~~*~*

 

با اینکه اینجا شلوغ است ای را می نویسم

در خنده ها می گذارم از گریه ها می نویسم

در این حوالی غریبم  راهی به جایی ندارم

تنها تو را می شناسم تنها تو را می نویسم

عطر نگاه تو جاریست در کوچه های خیالم

یاد تو می افتم ای دوست از عشق تو می نویسم

با اینکه ادر لحظه هایم جای عبور تو خالیست

تکرار نام تو زیباست از ابتدا می نویسم

اینجا برای سرودن دیگر مجالی نمانده

چشم انتظار تو هستم این نامه را می نویسم

 

 

صبح بود و هوا آفتابی

خورشید را دیدم

نور و گرمایش را احساس کردم

آه چه محبت عمیقی

به راستی که خورشید چه مهربان است

و چه بی دریغ به همه می بخشد

خورشید به همه یکسان عشق می ورزد

به دانا و نادان

به درخت و حشره

به شقایق و نیلوفر

و من چه شرمسارم

که تا به امروز ندانستم

به آنکه خواستم محبت کردم

و از آنکه نخواستم دریغ

وخورشید وار بودن چه سخت است

چرا که خود بایدبسوزی

تا به دیگران گرما بخشی

 

هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران

 

 



* نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 20:29 توسط جواد
*~*~~*~*

میخواستم باهات حرف بزنم,اما نشد.پس برات نامه مینویسم.میدونی ما

 

واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال تا وقتی

 

که چیزی رو دوباره به دست نیاریم,نمی دونیم چی رو از دست دادیم.این که

 

تمام عشقت رو به به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین

 

کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.فقط منتظر این باش که

 

عشق تو قلبش آروم آروم رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که تو

 

دل تو رشد کرده.دنبال نگاه نرو چو ن میتونه گولت بزنه,دنبال دارایی نرو چو ن

 

کم کم افول میکنه,دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون با یک

 

لبخند میشه یگ روز تیره رو روشن کرد.کسی رو پیدا کن که تو رو شاد

 

کنه.دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که

 

میخوای اونو از تو رویات بکشی بیرون وتو دنیای واقعی بغلش کنی..!

 

رویایی رو ببین که میخوای,جایی برو که دوست داری,چیزی باش که می خوای

 

باشی,چون فقط یک جون داری و یک بار شانس داری هر کاری رو که می خوای

 

انجام بدی.آرزو میکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی.به

 

اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی.به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا انسان

 

بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال باشی.شادترین افراد لزوما بهترین

 

چیزها رو ندارن.اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می

 

برن.شادی برای اونهایی که گریه میکنن یا صدمه میبینن زنده است.برای

 

اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن.چون فقط اونها

 

قدرش رو می دونن.!

 

 

 

دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی بلکه دنبال کسی باش که نتونی

 

بدون اون زندگی کنی

 

منتظر باش اما معطل نشو،

 

تحمل كن اما توقف نكن،

 

قاطع باش اما لجباز نباش،

 

صريح باش اما گستاخ نباش

 

بگو آره اما نگو حتما،

 

بگو نه ولي نگو ابدا....

 

تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.

 

 

عادت کن به چیزی عادت نکنی

 

دیر قول بده خوب عمل کن

 

مقدار ایمان انسانها در گرفتاریها معلوم می شود.

 

انسان چیزی را می بیند که انتظارش را دارد سر نو شت تو را افکارت تعین می

 

کند چیزهایی نصیب ما می شود که آنها را باور داریم پس همیشه مثبت فکر

 

کنید.

 

فقط کسی معنی دلتنگ را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس

 

هیچ وقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگی است.

 

یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین ارزوی

 

فردات پس همیشه سعی کن قدر چیزی که امروز داری رو خوب بدونی.

 



* نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:57 توسط جواد
*~*~~*~*

 

مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
 
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
 
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
 
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
 
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
 
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
 
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد

***

 

 

 

بچه که بودیم فقط بلد بودیم تا 10  بشمریم

از بابا ده تا بستنی میخواستیم

همه رو ده تا دوست داشتیم

خلاصه دنیامون همین ده تا بود

و چقدر هم قشنگ بود

ولی حالا که بزرگ شدیم دیگه نمیدونم اندازه دنیا چقدره

مثل اینکه حریص تر هم شدیم

دیگه ده تا بستنی هم راضیم نمی کنه

ولی میخوام یه چیزی بگم:

دوستت دارم به اندازه ی همون10تای بچگی

 

 

در آتشم من و اين مشت استخوان بر جاست
عجب كه سينه ز سوز نفس نمي سوزد
ز بسكه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هيچ كس نمي سوزد
به جز من و تو كه در پاي دوست سوخته ايم
رهي ز آتش گل و خار و خس نمي سوزد

 

 



* نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:58 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

اكنون و اينجا،
بي تو و بی ما،
دلم برای عشق گرفته است،
دلم برای از تو نوشتن تنگ است،
وقتيكه منبر خون از تو سرودن را تكفير می كند
تكرار شبنم و ابريشم زلال نام تو،
بر من فريضه ای است،
دلم برای عشق گرفته است
دلتنگی عزيز،
بريده باد زبانم اگر كه از تو نگويد،
بريده باد!
زلال بانو،
دلم برای سادگيت شور می زند!
اگرچه به گاه نبرد در ميدان از رفاقت ابريشم و تو
نوشتن جرم است
اما گناهی چندان بزرگ را سينه گشاده ام،
زلال بانو،
آمدنت را دل دل مي زنم
در ايوان زخم و حادثه،
دلم دوباره گرفته است،
از تو گفتن را...
دلم برای عشق گرفته است،
براي تو ای دلتنگی عزيز،
با من عجيب جای تو خالی است
در قاب چوبی درگاه خون گرفته ما،
دلم براي آمدنت تنگ است
و اين گناه نيست اگر كه از تو بگويم،
اگر كه هست،
بريده باد زبانم اگر كه از تو نگويد،
بريده باد!
گل بانوي سرخ،
خواب هزار ساله مان را
به شفاعت آب و آفتاب برده ايم،
اما هنوز دلم برای عشق گرفته است،
اينك كه نيزه دار، استخوانهای له شده عشق را
از نيزه های شكسته،تابوتی ساخته است،
با من بگو،
سياه جامه غزل بانو
آزادی را كه گفته بودند
از عطر درخت سيب می آيد
با اسب سپيدی كه خورجينش
بوی آفتاب می دهد
چه بر سر آمده است؟
كه اين چنين دلم برای از تو نوشتن تنگ است،
اينك در اين يگانه بيگانه،
دلم برای عشق گرفته است
دلم برای آمدنت تنگ است،
لاله شكفته عاشق، ای داغدار
تكرار شبنم و ابريشم بهار
بر من ببار.

 

عشق آن ننگی که پندارید نیست           

                                         آن خیالی که   شما   دارید  نیست

                اشکهاتان هم   دروغ    دیگریست          

                                        اشک این آبی که می بارید  نیست

                سرد   و   مرموزید    مانند   صدف             

                                         عشق  اما    مثل   مروارید  نیست

                لایق    تزیین  شدن  با  برگ سبز        

                            هیزم خشکی که می کارید نیست 

                عشق   جز پرواز  جز غم جز غزل    

                                           آنچه  از  آن   سخت   بیزارید نیست

 

 



* نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:40 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

مستی در حسرت عشق بازی با دیوانگی لحظات را می گذراند.........

اومی خواست تمام ثروت تنش  را در اختیار دیوانگی قرار دهد ..........

اما دیوانگی تنها با مستی سر مست نمی شد ..............................

اومی خواست از هر گلی شاخه ای برای بوییدن و لذت بچیند...........

مستی به شوق دیدار یارش انتظار می کشید ................................

دیوانگی هوای گلهای معطر در سر می پروراند................................

نمی دانم آیا این عشق به سر منزل خواهد رسید............................

 

 

 

در آتشم من و اين مشت استخوان بر جاست
عجب كه سينه ز سوز نفس نمي سوزد
ز بسكه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هيچ كس نمي سوزد
به جز من و تو كه در پاي دوست سوخته ايم
رهي ز آتش گل و خار و خس نمي سوزد

 

 

روا بود که غریبان زه هجره پاره کنم                                   

      دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم.                 

 رفتی تنها شدم... در پی دریا شدم

                               یافتم من قطرای در دلی پیدا شدم ...

                                     قطره جانم شد منم آبی دریا شدم

                                         عاقبت گم کردمش باز همان تنها شدم.

 

 

غنچه ها باز نمی شوند . چه اعتراض عجیبی!

انگار دیده اند هر غنچه ای که باز شد ، از شاخه اش جدا کردند

 



* نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:1 توسط جواد
*~*~~*~*

 

پسرک بی آنکه بداند چرا سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا، گنجشک

کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد بال هایش ش