در زیر این سپهر نیلی بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق راتکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چار سوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صد بار مردم
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اگر پیکار با نا بخردان را شمشیر باید می گرفتم
بر من خرده مگیر من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را میتوان کشت
در راه باریکی که زان میگذشتم
تاریکی بی دانشی فریاد میکرد
ایمان به عشق شب چراغ راه من بود
شمشیر در دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان
قول یار با وفا بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا از این می تواند بیشتر سوخت
شبهای بی پایان نخفتم
پیغام لیلی را به مجنون باز گفتم
در کارزار دشمنی ها
شاید که طوفانی دگر بایست می بود
تا بر کند بنیان این اهریمنی ها
نوحی دگر می باید وطوفان دیگر
دنیا دیگر باید ساخت
و ز نو در آن انسان دیگر
اما هنوز این پسرتنها
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برارد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز عشق را هنوز امید دارد


