تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

عزیز من!

 

چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای ((انتخاب گریستن)) باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز.

 

و شنیدم که می گفتی -با لبخند- که ((در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس)).

 

بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گریستن زیر فشارهای جاری، بل ((اراده به گریستن)) بود; و میان این دو تفاوتی ست.

 

من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:

 

کلامی که نتوانی اش گفت راست

 

به غیظ فرو خورده تبدیل کن!

 

اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمی توانی بگویی، آنقدر به غیظ فرو خورده تبدیل کنی که یک روز، با گلودردی خوفناک از پا درآیی- بی تاثیری بر زمان و زمانه ی خود.

 

همه ی حرفهای نازدنی را به غیض تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بغض حرفهایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه می گویم؟ گریستن به جای گریستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمیتوانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن.

 

همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آنها برسد، و فورانی و طغیانی... کمی از آبها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.

 

تشنگی ما را، همیشه، آبهایی که در اعماق جاری اند فرو نمی نشانند، و همه ی رهگذران را، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیر این کویر را تحمل پذیر کنند.

 

اشک، خدای من، اشک...

 

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم;

 

اما نه به خاطر این یا آن مسئله ی حقیر، نه به خاطر دناعت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریز پای پر ادا، و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خبث طینت آنها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند...

 

نه... اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد; بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و می کشد; به خاطر همه ی انسانهایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند.

 

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان، و درمان های دروغین.

 

به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نخواهی دید.

 

به خاطر بچه های سراسر دنیا- که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم...

 

عزیز من!

 

اینک سخنی از سهراب به خاطرم می آید، در باب گریستن، که شاید نقطه ی پایانی بر این نامه نیز به حساب آید:

 

((بی اشک، چشمان تو ناتمام است

 

                                            و نمناکی جنگل نارساست))...

 



* نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 12:42 توسط جواد
*~*~~*~*

عشق بازی کار هر شیاد نیست

این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است طالب حق را حقیقت لازم است
عشق از معشوق، اول سر زند تا به عاشق جلوه دیگر دهد
تا بحدی که برد هستی از او سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر بر حسین و حالت او کن نظر
روز عاشورا در آن میدان عشق کرد رو را جانب سلطان عشق
بارالها این سرم این پیکرم این علمدار رشید این اکبرم
این سکینه این رقیه این رباب این عروس دست و پا خون در خضاب
این منو این ذکر یارب یاربم این منو این ناله‌های زینبم
پس خطاب آمد ز حق کی شاه عشق ای حسین ای یکه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم پرده بر کش من به تو عاشقترم
غم مخور که من خریدار توام مشتری بر جنس بازار توام
هر چه بودت داده‌ای در راه ما مرحبا صد مرحبا خود هم بیا
خود بیا که میکشم من ناز تو عرش و فرشم جمله پا انداز تو
لیک خود تنها نیا در بزم ما خود بیا و اصغرت را هم بیار
خوش بود در بزم یاران بلبلی خاصه در منقار او برگ گلی
خود تو بلبل گل علی اصغرت زودتر بشتاب سوی داورت

 

من خودم این شعرو خیلی دوست دارم  واقعا عاشق کیه؟



* نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 11:9 توسط جواد
*~*~~*~*

بنام آنی که آفرید مرا  تا تنها بمانم "

 

یه سوال است که میگوید در دلم که تنها کیست!!؟؟

 

این یک سوال همیشه در دلم بیان میشود تا تنها کیست؟؟!!

 

روزی در هوای بارونی زیر نمنم بارون قدم زنان در پی

 

فهمیدن به سوالم !! دیوانه ای جلوی راه من سبز شد . من

 

از جاپریدم .او گفت : ترسیدی. و من که از ترس چشمانم هم بارونی

 

شده بود . گفتم : نه !! دیوانه با یک نگاهی به من لبخند زد و گفت :

 

" خنده ای تلخ من از گریه غم انگیز تر است "

 

سرش را به زمین دوخت و رفت.

 

در حال رفتن فریاد زد وگفت : تنها منم .تنها منم . تنها منم

 

و دیگر ناپدید شد .

 

من همان طور با چشمانی بارونی به سوی رد و پای او دوخته یودم .

 

همان طور رد وپای او را دنبال کردم. به یک دره رسیدم

 

و دیگر هیچ رد و پای نبود..

 

سرم را بالا گرفتم .دور و بر خودم رو نگاه کردم .

 

و دیدم چقدر من از شهر دور شدم . دیگر ردو پای نبود

 

نبود که من دنبال کنم...

 

به سوی پا یین دره نگاه کردم .

 

دیدم که مرد دیوانه دراز به دراز افتاده .

 

ترسیدم : فریاد کشیدم و. احساس کردم که تنها من نیستم

 

تنها همان دیوانه  بود که هم در زنده بود تنها بود و هم در مرگش .

 

تنها اوست ....

 

دیگر به سوالم پی بردم و دیگر دلهوره هم کم شده بود

 

گریه کنان من هم رد پای دیوانه را طی کردم و وقتی به

 

لب دره رسیدم فریاد کشیدم و گفتم :

 

تنها منم .تنها منم .تنها منم

 

مثل همان دیوانه .

 

منم گفتم و چشمانم را بستم و قدم آخر را گذاشتم

 

و دیگر تمام شد . دیگر دلهره ای  هم نداشتم.

 

من هم کنار دیوانه بودم!!!

 

او به من یاد داد تنها کسیه که تنها بمیرد!!!

 

 

 

بنام آنی که میداند در دل تنهای من چه میگذرد؟؟!!

 

نمی دونم چرا به تنهايی حسادت میکنم ؟!!

 

شاید به خاطره اینکه که هم دوستش دارن .چون همه باهاشن

 

چون تنهايی کار هر کسی نیست .

 

تنها ترین کس تنها خوشبخترینه . خوشبخترین

 

نمی دونم شایدم منم تنهام ؟؟!!

 

شادی بهم سر نمیزنه ! خوبی بهم سر نمیزنه ! لبخند بهم سر نمیزنه!

 

زیبای بهم سر نمیزنه ! امید بهم سر نمیزنه ! مهربونی بهم سر نمیزنه

 

زندگی بهم سر نمیزنه ! ...

 

ولی چند نفر هستن که همیشه بهم سر میزنن :

 

غم بهم سر میزنه .  غصه بهم سر میزنه . گریه بهم سر میزنه .

 

دلگیری بهم سر میزنه . نا امیدی بهم سر میزنه . بد بختی بهم سر میزنه.

 

آوارگی بهم سر میزنه . بیچارگی بهم سر میزنه . ..

 

تنهايی هم که هم اتاقیمه ...

 

 

 



* نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 15:41 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog