تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

ای دوست !

 

روزی که من این درد را می سرودم

 

در این اندیشه بودم که

 

این درد ، دردِ من است

 

و هیچگاه برای تو باز نخواهم گفت

 

امّا امروز ، این درد را دردی مشترک یافتم

 

و تورا با خود همدرد .

 

پس ، من با تو همصدا خواهم شد

 

باشد که تو با من همدل !

 

به نامِ یاور بی کسان

 

دردِ من دردِ غریبِ بیکسی ست

 

دردِ من دلواپسی ست

 

***

 

دردِ من

 

از لحظه های پُرهیاهـوی و پُر از غوغــــای روز

 

درد از این نامهربانیـهای خلقِ کینــــه توز

 

دردِ من

 

دردِ غریب لحظه های گُنگ وبی روح است و سخت

 

دردِ من

 

ناکامی وعـاری زِ هر اقبـال و بخـت

 

لحظـــــــــــه های گنگ را من دیـده ام

 

از کسی حتی کلامِ عشق را نشنیـده ام

 

لحظه های گُنگ و بی معنای یک روزِ سکــــــــوت

 

لحظه های عاری از عشـق و محبّت

 

لحظه های بی تحــــــــــرک

 

لحظۀ تعطیلیِ کار و تکاپــــو

 

لحظۀ خاموشیِ آژیر و سوت

 

لحظـــــــــــه های گُنـگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیــده ام

 

لحظۀ تنها نشستن

 

درغروبِ ساکتِ یک روزِ بی روح و غم انگیزِ زمستان ،

 

لحظۀ دوری زِ  هر باغ و گلستان ،

 

لحظۀ بشکستنِ جام حقیقـت

 

در درونِ دستِ این نامردمان

 

این شب پرستــــان

 

لحظـــــــــــه های گُنگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلام عشق را نشنیده ام

 

لحظه های گُنگ و بی معنای روزی دلپریش

 

لحظۀ خجلت کشیدنهای مردی از زن و اولادِ خویش

 

لحظۀ از بام تا شامَش دویدن

 

لا جَرَم هرگز نرفتن یک قدم حتّی به پیش

 

آوخ - آوخ درد دارد

 

لحظۀ خجلت کشیدنهای مَــــــرد

 

طَعم تلخِ بیکسی را هم چشیدن با غــم و انـدوه و درد

 

لحظــــــــــــه های گُنگ را من دیــده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیده ام

 

دردِ من دلواپسی ست

 

دردِ من

 

 از لحظه هایِ گُنگ و از تنهایی و از بیکسی ست

 

لحظــــــــــــــه های گُنگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیده ام

 



* نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 18:40 توسط جواد
*~*~~*~*

 

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 

سال ها بعد در انتهای سفر زندگی مرا خواهی دید،

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 



* نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 19:6 توسط جواد
*~*~~*~*

میخواستم باهات حرف بزنم,اما نشد.پس برات نامه مینویسم.میدونی ما

 

واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال تا وقتی

 

که چیزی رو دوباره به دست نیاریم,نمی دونیم چی رو از دست دادیم.این که

 

تمام عشقت رو به به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین

 

کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.فقط منتظر این باش که

 

عشق تو قلبش آروم آروم رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که تو

 

دل تو رشد کرده.دنبال نگاه نرو چو ن میتونه گولت بزنه,دنبال دارایی نرو چو ن

 

کم کم افول میکنه,دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون با یک

 

لبخند میشه یگ روز تیره رو روشن کرد.کسی رو پیدا کن که تو رو شاد

 

کنه.دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که

 

میخوای اونو از تو رویات بکشی بیرون وتو دنیای واقعی بغلش کنی..!

 

رویایی رو ببین که میخوای,جایی برو که دوست داری,چیزی باش که می خوای

 

باشی,چون فقط یک جون داری و یک بار شانس داری هر کاری رو که می خوای

 

انجام بدی.آرزو میکنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی.به

 

اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی.به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا انسان

 

بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال باشی.شادترین افراد لزوما بهترین

 

چیزها رو ندارن.اونا فقط از اون چه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می

 

برن.شادی برای اونهایی که گریه میکنن یا صدمه میبینن زنده است.برای

 

اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن.چون فقط اونها

 

قدرش رو می دونن

 

 

بسکه زیبایی

ترا، نیلوفری دیدم ، به چشمان تماشایی

مرا مجذوب خود کردی ، بیک لبخند رویایی

بتحسین پلک خود را وانمودم ، آندمی دیدم

قشنگی ، صورتی رنگی ، دمادم در شکوفایی!

برایم در نظر آمد ، تو با آن قد و بالایت

بسر تاجی زگل داری ، عروس باغ گل هایی

شکفتم ، با خیال تو، چو میدیدم به تصویری

میان گلرخان ممتاز هستی ، بسکه زیبایی!

قرارم رازکف دادم ، در آن اشراق پیش رو

ترا دیدم چو خورشیدی ، بسویم در تجلایی

چو قویی بوده ام بر ساحل دریا ، صدا کردم

چرا نیلوفر زیبا، به تالابم نمی آیی؟!

زسکر عطر چشم تو ، گشودم پر چو پروانه

گرفتم آسمان را زیر پر ، تا اوج تنهایی

از آن بالاترا دیدم ، که بر افکار من چون رود

به هنگامی که بر پا می شود سیلاب ، پویایی!

دو چشم آهوان و آن لب و ابرو ، رخ گلگون

پریچهری برایم بوده ای بر بوم شیدایی

زحیرت همچنان انگشت خود را بر دو لب دارم

تو زیبا ، چون شقایقهای دریایی، فریبایی!

مشام تشنه ی من در بدر رد ترا بوید

برای همنفس بودن، شمیم رازقی هایی

دل فخرم همیشه با تو همراه است از روزی

 مرا مجذوب خود کردی ، بیک لبخند رویایی

 

 

 



* نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 17:56 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog