تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

فرستنده: حاكم هستي

تاريخ: امروز

موضوع: خود تو

عطف به: زندگي

 

 

 

 

من پروردگار هستم و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!!

 

 

 

گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند.

 

 

 

چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي كنند كه حتي داشتن اتومبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند.

چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن چه چند سال است بيكار است.

 

 

 

چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است.

 

 

 

اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست.

 

 

 

اگر اتومبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي.

 

 

 

چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد.

 

 

 

اگر دچار ضرر و زيان شدي و با خود فكر كردي كه اين چه زندگي اي است، از خودت برس كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟

 

 

 

شكر گذار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند.

 

 

 

اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه:

«ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي»

 

 

وقتی وارد اتاق ما شد هیچ کس به او روی خوش نشان نداد.بیگانه ای بود.

پشت سرش حرفهای زیادی می زدند.می گفتند او مغرور و خود خواه است و حتی یک کلمه با کسی صحبت نمی کند.اکثر اوقات روی تختش می نشست و درس می خواند. دیگر حوصله همه داشت از دیدن او سر می رفت.یک روز بعد از مشورت با یکدیگر، یکی ازما به عنوان نماینده نزد او رفت و ما هم او را همراهی کردیم .مدتی با او حرف زدیم و گفتیم که اگر بخواهد به این وضع ادامه دهد باید از این اتاق برود . انتظار داشتیم با شنیدن این حرف ها دست کم جملۀ کوتاهی برای دفاع از خود بگوید،امااو دوباره سکوت کرد و سرش را پایین انداخت و مشغول نوشتن شد.

چند دقیقه بعد و قتی کاغذی را که روی آن چند کلمه نوشته شده بود مقابلمان گرفت،تازه فهمیدیم که چقدر راجع به او اشتباه کرده ایم.روی کاغذ با خط درشت نوشته بود"معذرت می خواهم،من لال هستم . اگرمرا دوست ندارید از اینجا هم می روم."

این جمله به اندازۀ تمام آن سرزنش ها دل ما را سوزاند...

 

 



* نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 12:43 توسط جواد
*~*~~*~*

با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!

چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.

قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.

در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ

در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!

آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من

نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.

و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،

دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی

اما تو باز هم اشتباه می کنی

نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است

نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است

چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.

آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد

به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!

به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!

به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !

به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود

کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد

کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت

... و چه ساده رفت

کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است

شکست خورده در قمار زندگی؛

آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد

اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات

آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت

آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :

« آه...نازنین!

اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر

بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد

آه...

چه ساده به پایان راه می رسیم. »

 

به راستی که امان از عاشقی . اما کمی بهتر بگویم. امان از عشق که هیچ وقت نمی توان فهمید در کجا به انتظارت نشسته است.

 



* نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 14:45 توسط جواد
*~*~~*~*

 

بازآ كه دل هنوز به ياد تو دلبر است

جان از دريچه نظرم، چشم بر در است

بازآ دگر كه سايه ديوار انتظار 

سوزنده‌تر ز تابش خورشيد محشر است

بازآ، كه باز مردم چشمم ز درد هجر 

در موج خيز اشك چو كشتي، شناور است

بازآ كه از فراق تو اي غايب از نظر

دامن ز خون ديده چو درياي گوهر است 

اي صبح مهر بخش دل، از مشرق اميد

بنماي رخ كه طالعم از شب، سيه‌تر است

زد نقش مهر روي تو بر دل چنان كه اشك 

آيينه‌دار چهره‌ات اي ماه منظر است 

اي رفته از برابر ياران «مشفقت» 

رويت به هر چه مي‌نگرم در برابر است

 

 

 

کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم


یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها


فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.


با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .


باران را با اشک می آمیزم در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.


چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟


چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟


دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .


دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب


دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم


دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم


بگو ؟؟؟


بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند


دلم می خواهد وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی


چرا چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟


دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!


دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.


دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!

چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...


دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم



* نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 17:36 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog