تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

 

امشب همه چیز رو به راه است

 

همه چیز آرام است.....آرام آرام

 

باورت می شود....

 

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

 

تو نگرانم نشو !

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

 

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

 

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

 

تو نگرانم نشو !!

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !

 

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !

 

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

 

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

 

یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

 

تو نگرانم نشو !

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

 

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت ....!

 

یاد گرفته ام ...

 

اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت

 

"فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت"

 

*******************************

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

اما . . . .

ما:

گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

دست تو بود و دست من



* نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 14:24 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

خسته شدم از اینهمه تنهایی و نبودنت

منتظر تو بودن و هیچ وقت تو رو ندیدنت

خسته شدم از اینهمه اوارگی دربه دری

به دنبال تو بودن و از تو نبودن خبری

به جون تو خسته شدم خسته و درمونده شدم

روزای عمر من همه بدون تو هدر شدن

به خاطر نبودنت همگی بی ثمر شدن

بیا و این دوروزه عمر باقی موندمو

بذار کنار تو باشم تمومش کن عذابمو

خسته شدم از اینهمه تنهایی و نبودنت

منتظر تو موندن و هیچ وقت تورو ندیدنت

به جون تو خسته شدم خسته و درمونده شدم

 

من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی

 

ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

 

لحظات شانه های تو کجا بود ؟

 

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر

 

من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون

 

عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

 

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می

 

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

 

باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

 

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

 

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش

 

نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

 

ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

 

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،

 

بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی

 

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

 

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز

 

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد

 

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

 

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

 

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

 



* نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 16:44 توسط جواد
*~*~رفتم مرا ببخش ~*~*

رفتم  مرا ببخش  و مگو او وفا نداشت
راهي  بجز گريز برايم  نمانده بود

اين  عشق   آتشين  پر از درد  بي اميد
در  وادي  گناه  و جنونم  كشانده  بود

رفتم  كه نا تمام   بمانم  در اين سرود
رفتم كه با نگفته  بخود آبرو دهم

 رفتم ‚ مگو ‚ مگو  كه  چرا رفت ‚  ننگ  بود
عشق  من و نياز  تو  و سوز و ساز ما

از پرده خموشي  و ظلمت   چو نور  صبح
بيرون  فتاده بود     يكباره  راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره  اشك گرم
در لابلاي  دامن  شبرنگ زندگي

رفتم  كه در سياهي  يك  گور بي نشان
فارغ  شوم  كشمكش  و جنگ  زندگي

من از دو چشم  روشن  و گريان  گريختم
از خنده هاي  وحشي  طوفان گريختم

 از  بستر   وصال   به آغوش  سر  هجر
آزرده  از ملامت  وجدان  گريختم

اي سينه  در حرارت سوزان   خود  بسوز
ديگر  سراغ   شعله آتش  زمن مگير

مي خواستم كه  شعله  شوم  سركشي  كنم
مرغي  شدم  به كنج   قفس  بسته و اسير

روحي  مشوشم كه شبي  بي خبر  ز خويش
در دامن  سكوت  بتلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان  ز  گفته ها
ديدم  كه  لايق   تو  و عشق  تو نيستم

 

 

 

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده... نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم... برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند... منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم... شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن... میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی... ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...! بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...! من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

 

 



* نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 17:17 توسط جواد
*~*~~*~*

 

نمی خوام بشکنم هر نفس تو دستات

 

 نمی خوام خاطره شه تموم حرفات

 

 نمی خوام بارونی شه دوباره چشمام

 

بعد عمری ببینم دوباره تنهام

 

نمی خوام دروغ بگی دلخوشی امو

 

 بشکنی ساده تموم باورامو

 

 نمی خوام یادت بره عهدی که بستی

 

ببینم رفتی با دیگرون نشستی

 

 نمی خوام دلم بمیره توی غربت

 

 نمی خوام رویا بشه برام محبت

 

 نمی خوام ستاره خاموش شه تو شبهام

 

 نگیری سراغی از این دل تنهام

 

 نمی خوام به زیر بارون تا همیشه

 

 بمونم با دلی که عاشق نمی شه

 

 نمی خوام بگی زمونه بی وفا بود

 

 توی دستش من و تو از هم جدا بود

 

من می خوام تا آخر جاده بمونی

 

نگی این رسم زمونست نمی تونی

 

من می خوام یادش بدی رسم وفا رو

 

رو سفید کنی تموم عاشقا رو

 

 

دیروز را چون خیالی پندار که گرانبهاترین تجربه را به تو بخشیده و بس

 

امروز را از خواب برخیز و با فراموشی کابوس دیشب با خردمندی گام بردار

 

این بار پیش از آنکه عشقت را بیابی عباراتی را برای خود معنا کن

 

نخست عشق چیست ؟ دوم نیاز چیست ؟ و سوم تفاوت این دو چیست ؟

 

عشق به معنای قدرت است و نیاز یعنی ضعف

 

عاشق بودن یعنی رها شدن و حال آنکه نیازمند بودن یعنی زندانی شدن

 

پس اگر عاشقم او را می پرستم و دوری از او به منزله ی اسارتم نیست چرا که اسارت یعنی وابستگی

 

و وابستگی یعنی نیاز حال آنکه من با پرستش عشق خود را رها می سازم

 

اگر آن عشق حقیقی است به سویم باز می گردد و در غیر اینصورت

 

خود را آزاده ای میپندارم که با تپش میلیاردها سلول در بدنم در هستی به پرواز در آمده ام

 

چه احساسی برتر از سبکی و پرواز ؟ پرواز تا نهایت بودن پرواز تا رسیدن ، حس کردن ، خواستن و

 

با عشق زندگی کردن .....       

 

 

 

 



* نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 18:44 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

وای  ..  باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟


آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور .................

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست .

در میان من و تو فاصله هاست  ..........

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی  بخشش داری

دست های تو توانایی  آنرا دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من میبخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی  من  هستی ...........

 

 

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،


اگر به حجله آشنایی،


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی


و عِده ای به تو گفتند،


کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!

 

تو حرفشان را باور نکن!


تمام این سالها کنار ِ من بودی!


کنار دلتنگی ِ دفاترم!


در گلدان چینی ِ اتاقم!


در دلم ...


تو با من نبودی و من با تو بودم!


مگر نه که با هم بودن،


همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟


من هم هر شب،


شعرهای نو سروده باران و بوسه را


برای تو خواندم!


هر شب، شب بخیری به تو گفتم


و جواب ِ تو را،


از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!


تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،


همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!


فرقی نداشت که فاصله دستهامان


چند فانوس ِ ستاره باشد،


پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،


اگر به حجله ای خیس


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی ...



 

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

 



* نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 23:8 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

ای کاش ... وقتی که خدا  سرنوشت مارو می نوشت یه کم مهربون تر بود!

      همیشه نوشتن آرومم می کنه بعضی وقتا چنان به کاغذ و قلم دلم تنگ می شه و

    وقتی بهش می رسم با تمام وجود تویه دستم لمسش می کنم!

    لحظه ها... ثانیه ها.. دقایق... پاکند و مقدس... یادآور روزهائی پاک که جوششی ناب

   مهمان قلب من وگنجیشکم میشد. روزهائی که ندانسته به شبیخون قلب و احساس

   دعوت میشدم.   روزهائی که ندانسته خدا لطفش را شاملم ساخته بود ومرا در

    میهمانی  نور و باران پذیرفته بود... این منم خوشبخت ترین تنهای  دنیا ...

   که در حالیکه احساس می کنم بهشت رادر کنار خود دارم؛ همراه نیمه دیگر وجودم؛

     در تاریک و روشن جاده ای که به آسمان وصل می شود قدم برمی دارم...

 

تلاش نکن زندگی رابفهمی،

 

زندگی رازندگی کن!

 

تلاش نکن عشق رابفهمی،

 

عاشق شو !

 

وچنین است که خواهی دانست.

       این دانستن حاصل تجربه توست.

 

روزگاران بی وفایی میکند در جان من

 کوخ سنگی می فتاند هر دمی بر راه من

    میکند پشتش به من از روی کوته فکریش

   چون نداند میکند ویران ، اراده، خانه اش

 

 



* نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 12:46 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog