بعد از مدت ها دوباره دیشب گرمای حرف هایش و وجودش را حس کردم.دوباره انگار در خیال ، کنارم بود و مقابل من با همان معصومیت خاص خود نشسته بود و به من نگاه میکرد و نگاه میکرد و باز هم نگاه میکرد.
انگار او هم مانند من منتظر حرفیست.
حرفی که به این سکوت مرگ بار پایانی بخشد تا شروع مجددی باشد.
شاید او هم میداند که درنبودش چه زجری می کشم.
آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !
دوباره گرمای دستانش را حس کردم اما این بار با دفعات پیش یک فرق عمده داشت.این بار به جای اینکه گرمای دستانش را بر روی سینه ام حس کنم آن را بر رو گلویم حس کردم.داشت مرا نابود می کرد و به قعر اعماق زمان فرو می برد و باز هم بی تفاوت به من می نگریست.
آری همان دستانی که روزی تقاضای مرا رد نکرد ، حال وجود مرا نابود می کند.
شاید می خواهد با این کار مرا از این قفس رهایی دهد و مرا از این زندگی ننگین راحت سازد.
آری بی گمان همین بوده است.
آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !
دلم را خار کن عیبی ندارد
شبم را تار کن عیبی ندارد
***** مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز ، جوان ز حادثه ای پیر میشود ******
با خمی در قامت از این راه دشوار
که این سو دست ها خشکیده
دل مرده
به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرف های پیچ در پیچ
و هم هیچ
و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است خود نا چیز
وای برمن گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که آن سو نازنینی
غنچه ای شاداب و صد ها آرزو بر دل
دلی گهواره ی عشقی
که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزار است
وای برمن گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت
دشوار است
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

