تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

بعد از مدت ها دوباره دیشب گرمای حرف هایش و وجودش را حس کردم.دوباره انگار در خیال ، کنارم بود و مقابل من با همان معصومیت خاص خود نشسته بود و به من نگاه میکرد و نگاه میکرد و باز هم نگاه میکرد.

انگار او هم مانند من منتظر حرفیست.

حرفی که به این سکوت مرگ بار پایانی بخشد تا شروع مجددی باشد.

شاید او هم میداند که  درنبودش چه زجری می کشم.

 

آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !

 

دوباره گرمای دستانش را حس کردم اما این بار با دفعات پیش یک فرق عمده داشت.این بار به جای اینکه گرمای دستانش را بر روی سینه ام حس کنم آن را بر رو گلویم حس کردم.داشت مرا نابود می کرد و به قعر اعماق زمان فرو می برد و باز هم بی تفاوت به من می نگریست.

آری همان دستانی که روزی تقاضای مرا رد نکرد ، حال وجود مرا نابود می کند.

شاید می خواهد با این کار مرا از این قفس رهایی دهد و مرا از این زندگی ننگین راحت سازد.

آری بی گمان همین بوده است.

 

آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !

 

 

دلم را خار کن عیبی ندارد

 

شبم را تار کن عیبی ندارد

 

***** مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز ، جوان ز حادثه ای پیر میشود ******

 

 

با خمی در قامت از این راه دشوار

 

 

 

که این سو دست ها خشکیده

 

 

 

دل مرده

 

 

 

به ظاهر خنده ای بر لب

 

 

 

و گاهی حرف های پیچ در پیچ

 

 

 

و هم هیچ

 

 

 

و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است خود نا چیز

 

 

 

وای برمن گر تو آن گم کرده ام باشی

 

 

 

که بس دور است بین ما

 

 

 

 که آن سو نازنینی

 

 

 

غنچه ای شاداب و صد ها آرزو بر دل

 

 

 

دلی گهواره ی عشقی

 

 

 

که چندی بیش نیست شاید

 

 

 

و از بازیچه بودن سخت بیزار است

 

 

 

وای برمن گر تو آن گم کرده ام باشی

 

 

 

که بس دور است بین ما که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت

 

 

 

دشوار است

 

 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

 

 



* نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 14:47 توسط جواد
*~*~~*~*

عزیز من!

 

چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای ((انتخاب گریستن)) باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز.

 

و شنیدم که می گفتی -با لبخند- که ((در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس)).

 

بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گریستن زیر فشارهای جاری، بل ((اراده به گریستن)) بود; و میان این دو تفاوتی ست.

 

من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:

 

کلامی که نتوانی اش گفت راست

 

به غیظ فرو خورده تبدیل کن!

 

اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمی توانی بگویی، آنقدر به غیظ فرو خورده تبدیل کنی که یک روز، با گلودردی خوفناک از پا درآیی- بی تاثیری بر زمان و زمانه ی خود.

 

همه ی حرفهای نازدنی را به غیض تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بغض حرفهایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه می گویم؟ گریستن به جای گریستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمیتوانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن.

 

همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آنها برسد، و فورانی و طغیانی... کمی از آبها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.

 

تشنگی ما را، همیشه، آبهایی که در اعماق جاری اند فرو نمی نشانند، و همه ی رهگذران را، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیر این کویر را تحمل پذیر کنند.

 

اشک، خدای من، اشک...

 

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم;

 

اما نه به خاطر این یا آن مسئله ی حقیر، نه به خاطر دناعت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریز پای پر ادا، و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خبث طینت آنها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند...

 

نه... اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد; بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و می کشد; به خاطر همه ی انسانهایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند.

 

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان، و درمان های دروغین.

 

به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نخواهی دید.

 

به خاطر بچه های سراسر دنیا- که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم...

 

عزیز من!

 

اینک سخنی از سهراب به خاطرم می آید، در باب گریستن، که شاید نقطه ی پایانی بر این نامه نیز به حساب آید:

 

((بی اشک، چشمان تو ناتمام است

 

                                            و نمناکی جنگل نارساست))...

 



* نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 18:56 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

 

تو چشم تو یه حادثه است که از ستاره سر تره

 

نجابتی تو چشماته که آبروتو می خره

 

خاطره هام مال خودم

 

تموم شعرام مال تو

 

اگه بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو

 

واسه چشمات پر شعرم، تو دلیله قصه هامی

 

هر نفس هم نفسی تو مثل غم توی صدامی

 

نازَِ کَم از تو  نوشتم، گل من ترانه ای تو

 

مثل تنهایی ِ عاشق ،پر عاشقانه ای تو

 

من و ببر به شهر عشق گلایه هاتُ  خط بزن

 

تو آرزویِ آخری، اگه پر از مصیبتی لبات و هدیه کن به من تو آبرو مو می خَری

 

یه نیمه جونهِ زخمیم بیا بیا نفس بده

 

نفس توئی هوا توئی، قابِ چشاتُ  وا کُن و ستاره ها رو پَس بده که مالک صدام توئی

 

واسه چشمات پر شعرم، تو دلیله قصه هامی

 

هر نفس، هم نفسی تو مثل غم توی صدامی

 

نازَِ کَم از تو  نوشتم، گل من ترانه ای تو

 

مثل تنهایی ِ عاشق ،پر عاشقانه ای تو

 

واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی

 

 

 

صدای پای اشک، آرام آرام بر گونه های چشم،می لغزد و نگاه، بیگانه پلک می زند، من ماندم و تو، آن گونه های خیس، انگار که این بهار، نشکفته، بی سایه می رود.....سایه ام باش

 

 



* نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 17:42 توسط جواد
*~*~~*~*

 

دنيا به هم نمي خورد...

دنيا پر از حوادث گوناگون

دنيا پر از وقايع رنگارنگ

از مرگ،از تولد،

از صلح،جنگ،

از جشن،از جدايي

از فتح از شكست

هر لحظه صدهزار اتفاق هست!

اين آرزوي كوچك ما نيز

يك رويداد ساده است

من خود،درست و راست،نمي دانمش كه چيست

يك اشتياق پاك؟

يك آرمان شيرين؟

يك هاله مقدس؟

يك عشق تابناك؟

از نوع نامكرر"يك نكته بيش نيست"

در بين صدهزار هزار اتفاق،گم!

دنيا به هم نمي خورد اي مردم!

بعد از هزار مرحله دوري

بعد از هزار سال صبوري!

اين يك زياده خواهي نيست

اين نيست يك توقع بي جا!

اين نيست يك هوس

اين آخرين تضرع يك عاشق است و بس:

باري اگر به سينه دلي داريد

اين آرزوي ساده ما را بر آريد

ما را به هم ببخشيد.

ما را براي هم بگذاريد.

در اين لحظه هاي مانده به جا،از حيات ما.

ما را به يكديگر بسپاريد!

 

 

"به نام تنهاترین معبود تنهایی"

اکنون که فاصله ها با تمام قدرتشان من و تو را از هم جدا کردند

چگونه حرفها ادای حق کنند؟

چگونه قلبها باور کنند تنها نیستند؟

چگونه ثانیه ها هدفمند بودنشان را باور کنند؟

چگونه قلبم باور کند آن دورها کسی دوستش دارد ؟

یا برای او می تپد؟

چگونه امید دوباره بر روی وجود بی کسم خیمه بزند ؟

در حالی که لحظه هایم تمام از نا امیدی میسراید؟

چگونه باور کنم؟

            

 

 

سكوت اي تداعي گر اميد ها و آرزوهاي زيراوار

سكوت اي خواستگاه بي پروايي

و وجدانهايي كه از غرور به درد مي ايد

سكوت اي تداعي گر شب زنده داري ها

و حرفهاي نا گفته

سكوت اي ديواره آهنين واژه ها

كه در خلوتگاه بي مرزي اسير گشته اند

سكوت اي صداقت پنهان اشكها

و هق هق هاي بي كسي

سكوت اي تنهايي اتاق من

اي واژه هاي ناگفته ي ذهن كوچكم

كه تار گرفته اند

در ميان حجم سنگين بي قراري ها

آري سكوت

اي مدعي تازه نفس عشقهاي پنهان

كه بازار كساد عاشقي را از پاي درآوردي

و باز سكوت

كه همچون رودخانه اي در ميان اين فاصله ها

   جاريست

 



* نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 14:46 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog