تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

 

اكنون و اينجا،
بي تو و بی ما،
دلم برای عشق گرفته است،
دلم برای از تو نوشتن تنگ است،

وقتيكه منبر خون از تو سرودن را تكفير می كند
تكرار شبنم و ابريشم زلال نام تو،
بر من فريضه ای است،
دلم برای عشق گرفته است
دلتنگی عزيز،
بريده باد زبانم اگر كه از تو نگويد،
بريده باد!
زلال بانو،
دلم برای سادگيت شور می زند!
اگرچه به گاه نبرد در ميدان از رفاقت ابريشم و تو
نوشتن جرم است
اما گناهی چندان بزرگ را سينه گشاده ام،
زلال بانو،
آمدنت را دل دل مي زنم
در ايوان زخم و حادثه،
دلم دوباره گرفته است،
از تو گفتن را...
دلم برای عشق گرفته است،
براي تو ای دلتنگی عزيز،
با من عجيب جای تو خالی است
در قاب چوبی درگاه خون گرفته ما،
دلم براي آمدنت تنگ است
و اين گناه نيست اگر كه از تو بگويم،
اگر كه هست،
بريده باد زبانم اگر كه از تو نگويد،
بريده باد!
گل بانوي سرخ،
خواب هزار ساله مان را
به شفاعت آب و آفتاب برده ايم،
اما هنوز دلم برای عشق گرفته است،
اينك كه نيزه دار، استخوانهای له شده عشق را
از نيزه های شكسته،تابوتی ساخته است،
با من بگو،
سياه جامه غزل بانو
آزادی را كه گفته بودند
از عطر درخت سيب می آيد
با اسب سپيدی كه خورجينش
بوی آفتاب می دهد
چه بر سر آمده است؟
كه اين چنين دلم برای از تو نوشتن تنگ است،
اينك در اين يگانه بيگانه،
دلم برای عشق گرفته است
دلم برای آمدنت تنگ است،
لاله شكفته عاشق، ای داغدار
تكرار شبنم و ابريشم بهار
بر من ببار.

 

می خوام برات بنويسم ،برای تو بهترينم می خوام بنويسم تا همه بخونن و ،

ببينن که چقدر خوبی ، چقدر مهربونی و چقدر ماهی! می

خوام خاطره ی بهترين ساعت هامون و بنويسم از سرمای اول صبح تا گرمای

سرظهر 

از دوستت دارم ها و گريه های جداييمون  ، اشک هايی که روی گونه هامون 

می غلتيد ودونه دونه روی زمين می افتاد ، از بوسه هايی که برامون يه دنيا عشق و

مهر بود . بوی عطری که نسیم صبح گاهی رو دلپذيرتر می کرد يا

شب هايی که تو فکر هم به صبح رسوندیم  و دقيقه هايی که ذهنمون برای هم

مشغول بود . از قرارامون… ،  از قول هامون برای با هم موندن، ا  

از اينکه بايد با سختيا کنار بيايم از اينکه می گفتی باید تحمل داشته  باشم از خوبيات ،از عشق بی پایانت،از دستای مهربونت.

 



* نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 17:34 توسط جواد
*~*~~*~*

 

امشب همه چیز رو به راه است

 

 

 

همه چیز آرام است.....آرام آرام

 

 

 

باورت می شود....

 

 

 

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

 

 

 

تو نگرانم نشو !

 

 

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

 

 

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

 

 

 

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

 

 

 

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

 

 

 

تو نگرانم نشو !!

 

 

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

 

 

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !

 

 

 

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !

 

 

 

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

 

 

 

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

 

 

 

یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

 

 

 

تو نگرانم نشو !

 

 

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 

 

 

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

 

 

 

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت ....!

 

 

 

یاد گرفته ام ...

 

 

 

 

 

اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت

 

"فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت"

 

 

 

 

 

*******************************

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

اما . . . .

ما:

گاهی که از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

دست تو بود و دست من

 

 

دوباره با یاد تو می نویسم

برای تو با خاطره ی تو

دوباره خواب تو را میبینم

خوابی سرشار از مهر

دوباره چشمانی را میبینم که چشمان خیسم را مینگرد و بی تفاوت از آن میگذرد

به جز لحظه ای که با مکثی کوتاه در کنارم میماند

اما چه سود !!!!

چه سود که این لحظه ابدی و جاودان نیست

و فقط میتوان با یاد آن زنده بود

......

 

 

 

 

هر روز که از خواب بیدار می شوم

 

همچون ابر های بهاری رگبار می شوم

 

مانند پرنده ای که جا مانده است در قفس

 

با یاد تو غمناک می شوم

 

خو میکنم به عادت دیرینه ی جنون

 

هر بار که با یاد تو گریان می شوم

 



* نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 20:27 توسط جواد
*~*~~*~*

 

نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد . بهش گفتم : کمک مي خواي ؟

 

گفت : نه .

 

گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم .

 

گفت : نه ، خودم جمع مي کنم .

 

گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

 

نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم .

 

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده .

 

ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره .

 

گفتٌ تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم.

 

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم . گفتٌ اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود.

 

 

حكايت ما قصه دوغواص است كه درنهايت صميميت براي صيدمرواريد به دريامي روندويكي ازآنهاهرچه مرواريد بيشتري صيد مي كنديك قدم آن سوترمي گذاردونگاهش كمرنگتربه تماشاي غروبهاي باهم بودن معطوف مي شودنه اينبارديگرنمي پذيرم كه من اينگونه تصورمي كنم وحالم خوش نيست.مي دانم بي حوصلگي عادت روزمره تمام انسانهائي است كه اغلب ناخواسته لحظه هاي عمرشان راباحادثه تزئين مي كنندچراتنها ماازاين حادثه خاكستري مستثني ايم وتمام عشقهاي بدل شده به عادت رابه حساب قحطي حوصله ونايابي دل خوش مي گذاريم.

خداوندسهراب رابهشتي كندامااين دليل رااضافه مي كنيم كه اوهم گفته:(دل خوش سيري چند؟)

 

 

راستي كه تقديرچه قاضي دورازعدالتي است كه هميشه صلاح مي داندبعضي باگذشته هايشان زندگي كنندوبعضي رابه آينده كه هرگزنمي رسددلخوش مي كندومن هرچه نگاه مي كنم گذشته هازيباترند.

 

شاعر شعرم مرا تنها گذاشت

او مرا در حسرت فردا گذاشت

غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت

پس مرا تنها تر از تنها گذاشت.... !!

 

 

 



* نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 13:32 توسط جواد
*~*~~*~*

 

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

 

 

 

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

 

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

 

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

 

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

 

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

 

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

 

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

 

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

 

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

 

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

 

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

 

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

 

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

 

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

 

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

 

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

 

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

 

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

 

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

 

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

 

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

 

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!

 

 

 



* نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 18:46 توسط جواد
*~*~~*~*

حال من بد نيست غم کم می خورم *** کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم ، سرابم می دهند *** عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب *** از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب !!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند *** بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست *** از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد *** يک شبه بيداد آمد، داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام *** تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست ،مرتد می شوم *** خوب اگر اينست ،من بد می شوم

بس کن ای دل ،نابسامانی بس است *** کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم *** عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين با بی کسی خو می کنم *** هر چه در دل داشتم رو می کنم

درد می بارد چو لب تر می کنم *** طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام *** راه دريا را چرا گم کرده ام ؟؟؟

قفل غم ،بر درب سلولم مزن! *** من خودم خوشباورم ،گولم مزن

من نمی گويم که خاموشم مکن *** من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش *** من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است *** گفتن اما هيچ ،نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش *** دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود *** قصه هايم را خريداری نبود

وای! رسم شهرتان بيداد بود *** شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد *** خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان *** خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد *** اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان *** بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام *** بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود *** قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود *** تيشه گر افتاد، دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! *** فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! *** هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت *** هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست *** حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم *** گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت *** یک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما زياران چشم ياری داشتيم **** خود غلط بود آنچه می پنداشتيم



* نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 11:30 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog