تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

 

پسرک بی آنکه بداند چرا سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا، گنجشک

کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد بال هایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می دانست

که خواهد مرد . اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیز را نیازارد.

پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند . اما پرنده شکار نبود .

پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:کاش می دانستی که زنجیر بلندی است ،

زندگی که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده . یک حلقه اش انسان و یک حلقه

سنگ ریزه . حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید.

و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است.

و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!

و وای اگر شاخه ای را بشکنی ،خورشیدخواهد گریست.

وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد.

وای اگر پرنده ای را بیازاری  ،انسانی خواهد مرد .

زیرا هر حلقه ای را که بشکنی زنجیر را گسسته ای.

و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی....

پرنده این را گفت و جان داد.

و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد....

 

 

شیطانی به شیطان دیگر گفت: به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می رود.

در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم....

رفیقش گفت: به حرف گوش نمی دهد تنها به چیز های مقدس می اندیشد...

اما شیطان به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش خود را به شکل ملک مقرب جبرائیل

در آورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم...

مرد مقدس گفت : باید مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی.

من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد  بی آنکه هر گز بداند از چه چیزی گریخته است...

 

 

می گویم : دوستت ندارم دلم اما بهانه اش را می گیرد
می گویم : بود و نبودت یکی است جای خالیش اما احساس می شود آن لحظه که نیست
می گویم : دست از سرم بردار دستانم می لرزد اما وقتی می نشیند میان دستهایش هیچ نمی گویم 

 

 

 

 



* نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 14:39 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

سايه بود
به دستهاي عاشقانه هنوز نرسيده بود
به صداي سوت قطار دل بسته بود
به حركت روي ريلهاي بي انتها
در حركت دل بسته بود
در درد دل باخته بود
در غروب بي آهنگ ترانه خوانده بود
در دست باد روحش را سپرده بود
و دل به ارامشي عاشقانه بسته بود
ارامشي طوفاني
ارامشي در وزش بادها در باران
ارامشي در چرخش برگها در دست باد
دلش را در دستانش گرفت
صورتش را به سوي اسمان دوخت
باران با چشمانش ترانه ها ساخت
ترانه هاي دور عاشقانه
دلش براي دوست مي گرفت و مي باريد
دلش دستها گرم نوازشگري را مي خواست كه با باران ببارد
اما
قطار بدون مقصد بود
ريلها بدون مسير
زمين شكافته شده بود
زمين دل باخته بود
با باران دريا شده بود
قطار به دريا ميرسيد
دريا ديگر روي زمين نبود
در هوا معلق شده بود
تو در چشمان من غرق شده بودي
من ترا روايت مي كنم و آب مي شوم
نمي خواهي به دريا دل ب بازي‌؟
من در هواي تو در جادوي پرده ها ساعتها به انتظار سايه و ديوار مي نشينم
دوستم تو مي گفتي عشق درد قشنگي است
حالا سوار بر پرده هاي بي مقصد دل به كدام باد رقصان مي بازي....
برگرد

 

 

زندگي اين است:

 

يک روز کسي را دوست داري ...و روز بعد تنهائي

 

به همين سادگي...او رفته است

 

و همه چيز تمام شده است

 

مثل يک مهماني که به آخر مي رســــد

 

وتو به حال خود رها مي شوي

 

چرا غمگيني؟

 

اين رسم زندگيست...تو نمي تواني آنرا تغيير دهي

 

پس

 

تنها بمان

 

اين تنها کاريست که از دستت بر مي آيد

 

 

 

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم کاش همه را دوست داشتيم کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد کاش دلهايمان دريايي مي شد کاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد کاش هیچ بهانه ای نبود

 

 



* نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 21:7 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود

مهرت نه عارضي ست  كه جاي دگر شود

عشق تو در درونم و مهر تو در دلم

با شير اندرون شد و با جان به در شود

دردي ست درد عشق كه اندر علاج او

هر چند سعي بيش نمايي بتر شود

اول يكي منم كه در اين شهر هر شبي

فرياد من ز عشق به افلاك بر شود

گر زانكه من سرشك فشانم به زنده رود

كشت عراق جمله به يكباره تر شود

دي در ميان زلف بديدم رخ نگار

بر هيئتي كه ابر محيط قمر شود

گفتم كه ابتدا كنم از بوسه گفت: ني

بگذار تا كه ماه ز عقرب به در شود

حافظ! به ياد لعلش اگر باده مي خوري

مگذار هان! که مدعیان را خبر شود

 

 

سايه بود
به دستهاي عاشقانه هنوز نرسيده بود
به صداي سوت قطار دل بسته بود
به حركت روي ريلهاي بي انتها
در حركت دل بسته بود
در درد دل باخته بود
در غروب بي آهنگ ترانه خوانده بود
در دست باد روحش را سپرده بود
و دل به ارامشي عاشقانه بسته بود
ارامشي طوفاني
ارامشي در وزش بادها در باران
ارامشي در چرخش برگها در دست باد
دلش را در دستانش گرفت
صورتش را به سوي اسمان دوخت
باران با چشمانش ترانه ها ساخت
ترانه هاي دور عاشقانه
دلش براي دوست مي گرفت و مي باريد
دلش دستها گرم نوازشگري را مي خواست كه با باران ببارد
اما
قطار بدون مقصد بود
ريلها بدون مسير
زمين شكافته شده بود
زمين دل باخته بود
با باران دريا شده بود
قطار به دريا ميرسيد
دريا ديگر روي زمين نبود
در هوا معلق شده بود
تو در چشمان من غرق شده بودي
من ترا روايت مي كنم و آب مي شوم
نمي خواهي به دريا دل ب بازي‌؟
من در هواي تو در جادوي پرده ها ساعتها به انتظار سايه و ديوار مي نشينم
دوستم تو مي گفتي عشق درد قشنگي است
حالا سوار بر پرده هاي بي مقصد دل به كدام باد رقصان مي بازي....
برگرد

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم

 گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم

 گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند

 گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم...

گاه انقدر دلتنگم که میترسم به تو بگویم...

 

 

 

 



* نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 11:34 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

 

 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

 

کم که نه هر روز کم کم مي خوريم

 

آب مي خواهم سرابم مي دهند

 

عشق مي خواهم عذابم مي دهند

 

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب!

 

از چه بيدارم نکردي آفتاب

 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 

بي گناهي بودم و دارم زدند

 

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

 

از غم نامردمي پشتم شکست

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 

يک شبه بيداد آمد داد شد

 

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

 

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

 

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

 

خوب اگر اين است من بد مي شوم

 

بس کن اي دل نا بساماني بس است

 

کافرم ديگر مسلماني بس است

 

در ميان خلق سر در گم شدم

 

عاقبت آلوده ي مردم شدم

 

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

 

هر چه در دل داشتم رو مي کنم

 

نيستم از مردم خنجر به دست

 

بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

بت پرستم، بت پرستي کار ماست

 

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

 

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

 

طالعم شوم است باور مي کنم

 

ما که با دريا تلاطم کرده ايم

 

راه دريا را چرا گم کرده ايم

 

سهم من..............

 

           سهم من از تو کدامست بگو؟

 

                                    سهم من از تو کدام است کدام.........

 

       سهم من بودن با تو همه جا در روياست

 

                        سهم من  پاييزي است که نيامد هرگز

 

                                                                              سهم من دلسردي است

 

 سهم من فرصت نيست

 

                                   سهم من از تو فراموشي هاست

 

        سهم من هيچ فقط هيچ فقط افسوس است

 

                                                                         سهم من آزار است

 

    سهم من رفتن توست

 

          در شبي تيره و تار در رهي دور و دراز

 

                                           انتظاري است که پايانش نيست........

 

 

 

 

گرچه نمی شود به تو رسيد ياحتی برای لحظه ای مالك قلب تو شد . اما برای دوست داشتن تو وسعت تمام دنيا را در اختيار دارم و می توانم تو را آن قدر دوست بدارم كه همه باور كنند حق من در زندگی تو بودی كه به ناحق از من ربودند

 

 



* نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 12:4 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog