پسرک بی آنکه بداند چرا سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا، گنجشک
کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد بال هایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می دانست
که خواهد مرد . اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیز را نیازارد.
پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند . اما پرنده شکار نبود .
پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:کاش می دانستی که زنجیر بلندی است ،
زندگی که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده . یک حلقه اش انسان و یک حلقه
سنگ ریزه . حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید.
و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است.
و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!
و وای اگر شاخه ای را بشکنی ،خورشیدخواهد گریست.
وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد.
وای اگر پرنده ای را بیازاری ،انسانی خواهد مرد .
زیرا هر حلقه ای را که بشکنی زنجیر را گسسته ای.
و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی....
پرنده این را گفت و جان داد.
و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد....
شیطانی به شیطان دیگر گفت: به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می رود.
در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم....
رفیقش گفت: به حرف گوش نمی دهد تنها به چیز های مقدس می اندیشد...
اما شیطان به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش خود را به شکل ملک مقرب جبرائیل
در آورد و در برابر مرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم...
مرد مقدس گفت : باید مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی.
من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد بی آنکه هر گز بداند از چه چیزی گریخته است...
می گویم : دوستت ندارم دلم اما بهانه اش را می گیرد
می گویم : بود و نبودت یکی است جای خالیش اما احساس می شود آن لحظه که نیست
می گویم : دست از سرم بردار دستانم می لرزد اما وقتی می نشیند میان دستهایش هیچ نمی گویم


