اگر كه عشق نباشد
به كور چشميِ اين عاقلانِ بي قاموس
شبي به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد
و تا غمي غمناك
تمامِ پيكرِ فرسوده جنونم را
از هفت پرسشِ فرزانگانِ بي سودا
گذار خواهم داد.
اگر كه عشق نباشد
در اوجِ وحشتِ افسانه هايِ دقيانوس
شبي صليبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد
و تا طلوعِ وحشيِ آن تك غروبِ وحشتناك
تفاله هايِ همه خوابهايِ خوبم را
از هفت خوابِ كهنه اين خفتگانِ بي غوغا
گذار خواهم داد.
اگر كه عشق نباشد
درون ِكوچهِ اندوهِ پيرِ خسته توس
شبي شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد
و تا سكوتِ شهوتِ سودابه هايِ بي ادراك
صدايِ سرخِ گلويم را
از هفتِ كوسِ وحشيِ تورانيانِ بي نجوا
گذار خواهم داد.
اگر كه عشق نباشد
مي
مي
رم.
دیده ام در آینه گاهی دلی پر می زند
از دیار بی کسی غم بر دلم سر می زند
اشک حسرت گوشه ای آرام وساکت می رود
عشقی از جنس صداقت همچنان در می زند
نیست این دل میزبانی خوش ولی
میهمانش همچنان پر شور و شر در می زند
هفت خان عشق را باتو به سرمی کردم
دفتر عمرم ولی یک برگ دیگر می ز ند
برگی از رنگ کبود وتیره ی آوارگی
عاشقان را چوب هجرت تازه و تر می زند
یاد خنده هایت گریه کردم گمانم بی نهایت گریه کردم
نوشتم روی جا پای دل تو نبودی من برایت گریه کردم


