عشق يعني ساعت ها ايستادند زير برف و بارون و آفتاب براي ديدن معشوق عاشقي يعني ماه ها مست ديدار بودن عاشقي يعني خريدن يه لحظه ناز نگاه معشوق عاشقي يعني يه نامه براي معشوق كه تو دل سياه شب از سپيدي فردا ميگه عاشقي يعني بو كشيدن دست خط معشوق عاشقي يعني گريه كردن...گريه كردن...گريه كردن عاشقي يعني بارها خواب معشوق رو ديدن عاشقي يعني هر كجا به ياد معشوق بودن عاشقي يعني غرق لذت شدن حتی از صداي نفس هاي معشوق.
اگر دوست داشتن، به یک مجموعه خاطره ی مجرد تبدیل شود، دیگر این خاطرات، از جنس عشق و دوست داشتن نیستند; و از آنجا که انسان، محتاج دوست داشتن است و دوست داشته شدن، در این حال علیرغم زیبایی خاطرات، انسان محتاج، به دوست داشتنی نو-دوست داشتنی دیگر- نیازمند می شود، و پناه می برد، و این عشق نخستین را ویران می کند، بی آنکه شبه عشق دوم بتواند قطره ای از خلوص را در خود داشته باشد، و عمیق باشد، و با معنا باشد، و عطر و رنگ و شفافی و جلای عشق نخستین-یا تنها عشق- را داشته باشد.
یک بار، یک بار، و فقط یک بار می توان عاشق شد: عاشق زن، عاشق مرد، عاشق اندیشه، عاشق وطن، عاشق خدا، عاشق عشق... یک بار، فقط یک بار.
بار دوم، دیگر خبری از جنس اصل نیست. شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد; خودنمایی جای عشق به وطن را، ریا جای عشق به خدا را... یک بار، یک بار، و فقط یک بار.
در عشق، حرفه ای شدن ممکن نیست-مگر آنکه به بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه تبدیل شده باشیم.
بدترین لحظه هاست، وقتایی که دلت هوای گریه داره ولی کویر گونه هات در حسرت بارون چشمات میمونه.



