تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

عشق يعني ساعت ها ايستادند زير برف و بارون و آفتاب براي ديدن معشوق عاشقي يعني ماه ها مست ديدار بودن عاشقي يعني خريدن يه لحظه ناز نگاه معشوق عاشقي يعني يه نامه براي معشوق كه تو دل سياه شب از سپيدي فردا ميگه عاشقي يعني بو كشيدن دست خط معشوق عاشقي يعني گريه كردن...گريه كردن...گريه كردن عاشقي يعني بارها خواب معشوق رو ديدن عاشقي يعني هر كجا به ياد معشوق بودن عاشقي يعني غرق لذت شدن حتی  از صداي نفس هاي معشوق.

 

 

 

اگر دوست داشتن، به یک مجموعه خاطره ی مجرد تبدیل شود، دیگر این خاطرات، از جنس عشق و دوست داشتن نیستند; و از آنجا که انسان، محتاج دوست داشتن است و دوست داشته شدن، در این حال علیرغم زیبایی خاطرات، انسان محتاج، به دوست داشتنی نو-دوست داشتنی دیگر- نیازمند می شود، و پناه می برد، و این عشق نخستین را ویران می کند، بی آنکه شبه عشق دوم بتواند قطره ای از خلوص را در خود داشته باشد، و عمیق باشد، و با معنا باشد، و عطر و رنگ و شفافی و جلای عشق نخستین-یا تنها عشق- را داشته باشد.

 

یک بار، یک بار، و فقط یک بار می توان عاشق شد: عاشق زن، عاشق مرد، عاشق اندیشه، عاشق وطن، عاشق خدا، عاشق عشق... یک بار، فقط یک بار.

 

بار دوم، دیگر خبری از جنس اصل نیست. شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد; خودنمایی جای عشق به وطن را، ریا جای عشق به خدا را... یک بار، یک بار، و فقط یک بار.

 

در عشق، حرفه ای شدن ممکن نیست-مگر آنکه به بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه تبدیل شده باشیم.

 

 

بدترین لحظه هاست، وقتایی که دلت هوای گریه داره ولی کویر گونه هات در حسرت بارون چشمات میمونه.



* نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 14:29 توسط جواد
*~*~~*~*

یادم باشد :

  حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

          نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

                    راهی نروم که بی راه باشد

                        خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

 یادم باشد

                  که روز و روزگار خوش است

                        همه چیز

                  رو به راه است و خوب

                                                     تنها

                                                     تنها دل ما دل نیست .

اما تو نیز ...

یادت باشد حقیقت با تمامی تلخی هایش از دوست داشتن بهتر است

یادت باشد آنکس که در قفس چشمانت اسیر شد آزاد نکنی

و مبادا با نگاهی ...

یادت باشد اگر کسی پرسید راه عاشقی کدام است ؟ جاده تنهایی را به او نشان ندهی

یادت باشد اگر کسی برایت نوشت : ((که دوستت دارم )). برایش نغمه جدایی سر ندهی .

 

                    یادت باشد که روز و روزگار خوش است

                          آری همه چیز بر وفق مراد است و خوب  .

                                و خوش تر از آن معشوق بودن .

                                     تنها دل عاشق است که دل نسیت .

                                            یادت باشد اگر دلی را تنها گذاشتی

                                                  چنان باش که روزی بتوانی به یادش آوری

یادت باشد به دیگران بیاموزی که چگونه بر غرورشان تکیه کنند .

آنگاه که اشکهایشان سبب از پا افتادنشان شد .

یادت باشد به دیگران بگویی که سرودن ((دوستت دارم ها )) چه بی اثر است .

یادت باشد

      آخرین لحظه خداحافظی تو

             آغاز لحظه شکستن است .

یادت باشد

     می توانستی بال پرواز باشی

            تا راه صعود به قله آرزوها ، به لحظه ای طی شود .

 

یادت باشد می توانستی بهترین بهانه باشی برای شکستن همه نباید ها

یادت باشد می توانستی بهترین خبر قاصدک ها باشی

یادت باشد می توانستی معنای واژه ((سکوت)) باشی

یادت باشد همه اینها را  می توانستی باشی

اما تو فقط

یک بغض بی وقفه 

و گریه ای بی نهایت شدی

هر آنچه که هستي بهترين باش
اگرنميتواني خورشيد باشي ستاره باش
اگرنميتواني بلوطي برفراز تپه اي باش
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش که در کنار راه ميرويد
اگر نميتواني درخت باش بوته باش
اگرنميتواني بوته اي باشي علف کوچکي باش
و چشم انداز کنار شاهراهي را شادمانه تر کن
اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يک ماهي کوچک باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه باش
همه را که ناخدا نمي کنند ملوان هم ميتوان بود
در اين دنيا براي همه ما کاري هست
کارهاي بزرگ کارهاي کمي کوچک تر
و آنچه که وظيفه ماست چندان دور از دسترس نيست
اگر نميتواني شاهراه باشي کوره راه باش
اگر نمتواني خورشيد باشي ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه که هستي بهترين باش

 

 

 مرا صد بار از خود براني دوستت دارم. به زندان خيانت هم کشاني دوستت دارم. چه سود از مهر ورزيدن.چه حاصل از وفا کردن. مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم.

 



* نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 9:49 توسط جواد
*~*~~*~*

قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
 من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم

 

 

گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد  

نیستی تا ببینی که شقایق هم مرد

 دیگه با چه چیزی  کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی به من اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا

تا مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو

خسته از دوری راه

 خسته و   چشم به راه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست  ماهی اگه دچار دریا باشه

آره تنها باشه

یار غم ها باشه

یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست

دل تنهایی تان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

نیست که تازگی بده به این دل تنهای من

پس کجاست اون قفس شقایقت؟

منو با خودت ببر به قایقت

راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم

تو خودت گفتی بهم

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ترست...!

 

 

خداوند ، پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید; چرا که می دانست انسان، بدون عشق، درد روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت



* نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 10:15 توسط جواد
*~*~~*~*

سکوت ها همه تو پایان گفتن هاست و چه راحت و چه معنای عمیقی می بخشن به جمله! ولی سکوت من ... تو آغاز گفتنه!

گفتنی که شاید هیچ وقت هنگامه و موسم  شروعش نرسه .... و چه سخت!

شاید بزرگترین نعمتی که خدا به انسان ها داده اینه که از شنیدن سکوت و اصوات اون عاجزن و به خاطر همینه که خوش بخت و آسوده دارن زندگی شون رو میکنن!!

چقدر نشنیدن! نشناختن! و نفهمیدن! هست که به این انسان ها خوش بختی بخشیده و این یکی از همون هاست ....

می تونی تصور کنی که درد این که سکوتی رو ، نه تنها میشنوم بلکه اونرو تو سراسر روحم دارم، چیه؟ می تونی تصور کنی درد اونی که سکوت رو " میگه " و اون رو تحمل می کنه چیه؟

سکوت من مرگ باره! نه اینکه خودم انتخابش کرده باشم که به اون دچار شدم!

که بر سر من سقوط کرده!

سقوط آزاد نه!

 که این جا ارتفاع معنایی نداره! خیمه زده!

تو نشئه ی مطبوع نیست شدن! غرق تو اشک هام! فشار طاقت فرسای زیستن رو دارم تحمل میکنم ...

مگه تو نمی دونی دردناک ترین حادثه "هستی " ست؟

مگه تو نمی دونی دشوار شده ست " دم " زدن؟

مگه تو نمی دونی صدای هر گامی و کلیکی شده غم؟

 

قلبم تا حلقومم بالا اومده! نمی تونم سکوت رو تحمل کنم ... نمی تونم هم چیزی بگم ... ولی ساکت می مونم .... خسته ام!

خسته از رنج زندگی که " جز احتضاری که یه عمر به طول می انجامد نیست " درد ِ جون سپردن توی این سکوت رو دارم تحمل میکنم ....

 

 

مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .
زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .
اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .
***
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد .
زيبايي رها شده اي بود .
و من ديده براهش بودم:
رؤياي بي شكل زندگي ام بود .
عطري در چشمم زمزمه كرد .
رگ هايم از تپش افتاد .
همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمي گذشت .
شور برهنه اي بودم .
***
او فانوسش را به فضا آويخت .
مرا در روشن ها مي جست .
تاروپود اتاقم را پيمود
و به من راه نيافت
نسيمي شعله فانوس را نوشيد
وزشي مي گذشت
و من در طرحي جا مي گرفتم .
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم
پيدا، براي كه ؟
اوديگر نبود .
آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟
عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد
حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد
و من چه بيهوده مكان را مي كاوم
آني گم شده بود

 

جيجيرك به خرس ميگه عاشقت شدم: خرس ميگه الان وقت خواب زمستاني منه بذار وقتي از خواب بيدار شدم در موردش با هم صحبت مي كنيم خرس وقتي از خواب بيدار ميشه مي بينه جير جيرك نيست. اخه خرس نمي دونست جير جيركها فقط 3 روز عمر مي كنند

 



* نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 20:0 توسط جواد
*~*~~*~*

جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل و عشق رو محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی قلب کرده بود.
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا مخالف با او بودند
قلب شروع به دفاع از عشق را کرد
   آهای چشم تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی 
آی گوش مگر تو نبودی که همیشه در آرزوی شنیدن صدایش بودی
               و شما پاها..............
که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا چنین با او می کنید؟؟؟؟؟؟؟
چرا با او مخالفید؟؟؟؟؟؟؟
اعضا روی بر گرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را تر ک کردند.
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل:دیدی قلب همه از عشق بیزارند.
 ولی من متحیر م که با وجودی این  که عشق تو را بیشتر از همه آزرده 
 چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!؟!؟
       قلب نالید:
   که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و
تنها تکه گوشتی هستم که لحظه قبل را تکرار می کنم
و فقط با وجود عشق می توانم یک قلب حقیقی باشم
پس همیشه از او حمایت میکنم.
   
حتی اگر نابود شوم؟؟؟!!!       

 

 

صداي خدا مي آيد
از خيلي دورها
و من مي لرزم
تمام تنم مي لرزد
گوشهايم را با دست مي پوشانم
دندان هايم را به هم مي فشارم
در اتاق را محكم مي بندم ...
مي روم زير پتو
باز هم مي لرزم
...
.....
همه چيز مي چرخد ، من نيز
دردم مي آيد
آرام مي گويم آخ
آرام تر از آنكه خودم بشنوم
...
.....
چشمانم را كه باز مي كنم ديگر صدايي نيست
حتي صداي خدا
برف مي بارد
آرام
آرام
آرام
برمي خيزم
ديوانه وار
صورتم را به پنجره مي سپارم
دانه هاي برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا كف حياط بدرقه مي كنم
شب ِ آسمان وقتي برف مي آيد روشن است
درست مثل دلِ من
بايد رها شوم
مدام با خودم مي گويم
بايد رها شوم
لعنتي
لعنتي .
پس كليد كو ؟
بايد فكر كنم
بايد بياد بياورم
آخرين باري كه رها شدم كي بود؟
كشوي ميز
يادم مي آيد
زير مجله هاست
كليد را برمي دارم
به خودم در سياهي پنجره چشمك مي زنم
كليد را در قفل مي چرخانم
چشم بسته ..نفس حبس در سينه
باز مي شود
مي پرم بيرون
بي هيچ حجابي
دستهايم را باز مي كنم
برف
برف
برف
گونه هاي گر گرفته ام را به دانه هاي سپيد برف مي سپارم
سكوت مي كنم
دنيا ساكت مي شود انگار
اشك بي اختيار خلوت من و آسمان را بهم مي ريزد
صداي پايي مي آيد
و چشمهاي نگران مادر
و من هنوز پرم از فرياد
پرم از بغض
پرم از خشم

...
......
هيچ چيز آرامم نمي كند ...
هيچ چيز
صداي ِ خدا
صداي ِ آسمان
نوازش ِ برف
دست ِ باد
اشك
فرياد
خشم
آه
هيچ چيز آرامم نمي كند
چقدر خسته ام !

 

 

هر چیزی پیشینه ی تاریخی خود را به دنبال دارد و تنها این عشق است

که برای آن نمی شود تاریخ و زمانی قائل شد.

 

 



* نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 8:54 توسط جواد
*~*~~*~*

 

دلم مي سوزه از عطر هوايي كه بوي اون تن زيباتو داره

دلم مي سوزه ازاشكاي گرمي كه به عشقت از اين چشما مي باره

دلم مي سوزه از اين جاي خالي چرا آخه واسه دلم محالي ؟

دلم مي سوزه از احساس پرواز ولي تو حسرتم قفس بشه باز

دلم مي سوزه از اين قلب تنها آخه بدون تو، نداره معنا

دلم مي سوزه از خواب غريبت از اون چشماي بس عاشق فريبت

دلم مي سوزه از تاريكي شب كه توي بخت من هميشه پيداس

دلم مي سوزه از خورشيد تابون كه خونش اون ور پلك شب ماس

بيا خاكسترم رو جون بده باز بيا به من بده يه حس پرواز

بيا به زندگيم بده يه معنا بيا تا رد كنم زندون دنيا

بيا از شب برم تا صبح فردا بيا تا بگذرم از كوه و دريا

بيا دستام واسه آغوشه تو باز بيا پيشم بمون اي زندگي ساز

 

 

عشق و مبحث عشق شناسی بسیار مقوله پیچیده ایه که دقت و نیاز به توجه خیلی زیادی رو میطلبه. متاسفانه اشکال همینجاست. عشق در زمان ما توهمی شده که هر کسی بهاحساس های عاطفی خودش نسبت میده.

 عشق واقعی اینه که بیشتر به روحانی بودنش توجه بشه در صورتیکه اکثر عشقای الان جنبه جسمانی دارن که مطمئنن همچین عشقایی پایدار نخواهند بود.

 در مبحث عشق شناسی  همیشه چیزی که خیلی اهمیت داره چگونه عشق ورزیدن ماست 

عشق ورزیدن ما باید پاک و خدایی باشه باید خالص و به دور از هوس باشه تا اون جنبه روحانی بودن عشق بدست بیاد که خیلی هم قشنگه.

 عشق بهترین موهبتیست که خدای بزرگ در وجود ما گذاشته اما به شرطی که در وهله اول این موهبت الاهی رو درست بشناسیم و اونو با هوس اشتباه نگیریم.

 

هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني

 



* نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 12:43 توسط جواد
*~*~~*~*

 

عشق صبور میباشد.

این رفتار عادی عشق است یعنی با ارامش منتضر میماند بدون

شتاب،چرا که میداند که در هر لحظه خاصی امکان ان وجود دارد

تا ظهور یابد.

عشق متین میباشد.

همه چیز را تحمل میکند همه چیز را باور دارد در انتظار همه چیز

 میباشد برای انکه عشق قادر به درک کردن میباشد.

عشق هرگز شکست نمی خورد و زندگی هم هر زمانی که

عشق وجود داشته باشد شکست نخواهد خورد.

عشق انرژی حقیقی زندگی میباشد.

زندگی با تمام لحظات شاد و غمگینش،امید و ترسش،فقط

شانسی برای اموختن عشق میباشد.

هر جایی که عشق وجود دارد انسان هم وجود دارد و خدا هم

هست.

ان کسی که با عشق شادمان میگردد،با انسان هم خوشحال

شده و با خداوند هم شاد میشود

خداوند عشق است.

 

عشق هرگز در آتش رشک و حسد نمی سوزد. عشق حسادت

نمی کند. اجازه دهید تا دیگران هم عشق بورزند و سعی کنید

که باز هم عشق ورزیده و به دیگران محبت کنید. سهم خود را

انجام داده و بهترین خود را ارائه بدهید. فقط یک چیز وجود دارد

که باید به آن حسادت کنیم و آن روح بزرگ، غنی و سخاوتمندانه

کسانی است که آن عشقی را می شناسند که در آتش رشک و

 حسد نمی سوزد.

عشق خود را پنهان می کند حتی از خودش.

عشق نه به خود بالیده و نه مغرور می شود.

عشق به کسی راهنمایی نامناسب نمی کند.

عشق به دنبال منافعش نبوده و حتی در پی خودش هم نمی

باشد.

عشق هرگز خشمگین نمی شود.

عشق متین و صبور است، مهربان است، عشق در آتش حسد

 نمی سوزد.

فقط عشق باقی می ماند.

 

 

پسرک بی آنکه بداند چرا سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی آنکه بداند چرا، گنجشک

کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد بال هایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می دانست

که خواهد مرد . اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیز را نیازارد.

پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند . اما پرنده شکار نبود .

پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:کاش می دانستی که زنجیر بلندی است ،

زندگی که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده . یک حلقه اش انسان و یک حلقه

سنگ ریزه . حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید.

و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است.

و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!

و وای اگر شاخه ای را بشکنی ،خورشیدخواهد گریست.

وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد.

وای اگر پرنده ای را بیازاری  ،انسانی خواهد مرد .

زیرا هر حلقه ای را که بشکنی زنجیر را گسسته ای.

و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی....

پرنده این را گفت و جان داد.

و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد....

 

 

دوست دارم کام عطشان تو را سیراب کنم

گرچه خودم از تشنه کامی بر لب دریا بسوزم

دوست دارم اشک بریزم تا مگر از اشک چشم

تو شوی سیراب و من خود جای آن لبها بسوزم

 



* نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 9:16 توسط جواد
*~*~~*~*

 

مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .
زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .
اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .
***
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد .
زيبايي رها شده اي بود .
و من ديده براهش بودم:
رؤياي بي شكل زندگي ام بود .
عطري در چشمم زمزمه كرد .
رگ هايم از تپش افتاد .
همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمي گذشت .
شور برهنه اي بودم .
***
او فانوسش را به فضا آويخت .
مرا در روشن ها مي جست .
تاروپود اتاقم را پيمود
و به من راه نيافت
نسيمي شعله فانوس را نوشيد
وزشي مي گذشت
و من در طرحي جا مي گرفتم .
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم
پيدا، براي كه ؟
اوديگر نبود .
آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟
عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد
حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد
و من چه بيهوده مكان را مي كاوم
آني گم شده بود .
*****

 

صبح بود و هوا آفتابی

خورشید را دیدم

نور و گرمایش را احساس کردم

آه چه محبت عمیقی

به راستی که خورشید چه مهربان است

و چه بی دریغ به همه می بخشد

خورشید به همه یکسان عشق می ورزد

به دانا و نادان

به درخت و حشره

به شقایق و نیلوفر

و من چه شرمسارم

که تا به امروز ندانستم

به آنکه خواستم محبت کردم

و از آنکه نخواستم دریغ

وخورشید وار بودن چه سخت است

چرا که خود بایدبسوزی

تا به دیگران گرما بخشی

 

عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش

 

 



* نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 8:40 توسط جواد
*~*~~*~*

مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...

 

 

مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
 
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
 
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
 
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
 
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
 
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
 
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد

***

 

- کاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم کرد ، کاش مي شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد ، کاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ، کاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد ...
---------------------------

 



* نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 9:56 توسط جواد
*~*~~*~*

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با

لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم...

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم...

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،

با حسرت جدا کردم...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت...

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی...

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
...

 

 

...و من حریص تر از همیشه
دستان نیازمندم را به پیشگاهت می آورم
و سرشار از شوق و تمنا به انتظارت می نشینم
تا تمامی وجودم را به بوی دل انگیز تو
                                  آشنا سازم

                       ***

سراغ تو را از شبنمی خواهم گرفت
که لبانش را به بوسه گلبرگی
به هنگامه فلق گلگونه گشته
و از نسیمی که عطر دل انگیزش را
                 از تو به ارمغان دارد

                    ****

تو را با زمزمه ی رود
          ماهیان قرمز
          سبزه و خاک 
و با رگبار خوش آهنگ باران
که ردپای زمستان را می شوید
و بشارت تو را می دهد
            می شناسم

                ***

تو سروش بیداری
و پیغام آور تولدی دگر باره هستی                                     
                                     عشق عالم بر تو باد

 

برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دارم


 



* نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 12:19 توسط جواد
*~*~~*~*

از تو برای همیشه رنگی تازه یافتم
رنگ زلال دوستی
که ره توشه ی تنهایی من است
چگونه وصف صفای وجودت را بنگارم؟!
آهنگ تنهایی من نوای تو را می جوید
و دل سردم به گرمای لطف تو طراوت می یابد.
من گرفتار جذبه ی جذب تو ام.
دستان خواهش مرا دریاب
ای همه ی درمان بی قراری ام!!


* نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 22:1 توسط جواد
*~*~~*~*

 

پیامبر سر بر آورد و و نگاهی به مردم انداخت ،سکوت مردم رو فرا گرفته بود سپس با صدایی رسا گفت:هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد به سوی او بشتابید.
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد .
وهرزمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید .
هرچند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید.
هرچند دعوت او رویا های شما را چون باد مغرب در هم کوبد وباغ شما را خزان کند.
زیرا عشق چنان که شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز میکشد .
وچنان که شما را میرویاند شاخ و برگ شما را هرس نیز میکند.
و چنانکه تا بلندای وجودتان بالا میرود و ظریفترین شاخه های شما را که در آفتاب میرقصند نوازش می کند.
همچنین تا عمیقترین ریشه های شما پایین میرود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان میدهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته میکند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون میآورد.
و سپس به غربال باد دانه ها را از کاه میرهاند.
و به گردش آسیاب میسپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر میکند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
وبعد از آن شما را در بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتارها را میکند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزوی از آن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید.
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست .
جایی که شما میخندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید .
و میگریید اما تمام اشکهای خود فرو نمیریزید.
عشق هدیه ای نمیدهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالک است و نه مملوک.
زیرا عشق برای عشق کافی است.
وقتی که عاشق میشوید نگویید « خدا در در قلب من است»
بلکه بگویید «من در قلب خداوند جای دارم»
و گمان نکنید که زمام عشق در دست شماست،بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند حرکتتان را هدایت میکند
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.
اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب میرود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید
که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید
و به خواب روید با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بز لب در ستایش او .

  

 

هرچند هنوز زوده ولي شايد ديگه منو نبینی  واسه همين الان برات نامه نوشتم

پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني
مردی اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....
هيچ کس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام
چقدر لبان و قلبم  ،  پر از ستاره و دوستت دارم بود.....
و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم....
اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
که از تو گلايه کنم......
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد
که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش
چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم
بي آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد
که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو
آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟

مهربانم آرزو ميکنم دلت هميشه بهاري باشه و آرزو ميکنم شقايق هاي وجودت هيچ وقت پرپر نشه و قصه ي غصه هات روزي به پايان برسه .

من به يادت هستم
هرکجايي هستي
فصل گرما يا سرما
آن چه بايد اين است:
دوستت دارم 

  

در یک شبی که می تونه مهتابی باشه و در عین حال قطره های بارون صورتمو بپوشونه ، در میان ستاره ها به دنبال تو می گردم تا شاید تو هم ستاره ی دنباله دار شبهای تاریک باشی . در یک شبی که فقط می تونه بوی تو رو بده ، سپردن خاطره ها کار آسونی نیست.در شرم زیبای چشمانت ناباورانه خودت را می خوانم تنها غزلی که دوستش دارم... در پهنه ی بی کران افکارم فقط به تو می اندیشم و سایه وار به دنبالت می گردم پس به من که لبریزم از تو شک نکن ، منو بشناس و با من باش و بی اختیار از من بگو....

فرستاده شده توسط پانیذ                           

 

 




* نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 9:7 توسط جواد
*~*~~*~*

قدم هايم را استوار در جاده اي نهادم
كه ميدانستم
در پايانه آن
نگاههايه تو
انتظاره دل خسته اي
را ميكشيد
دلي كه از رفتن و رفتن خسته نيست
ولي خسته از اين فاصله هاست
آه
كاش فاصله زاده نشده بود
كاش بذر جدايي رشدي نداشت

شب زيبايي بود
ان شبي را كه در آن حس كردم
دل من پر زد و سويت امد
آن شي كر سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برايت ميزد
هيچ يادت هست ؟
آن شبي را كه در ديدگانت چه تب الود چه مست
رفت تا عمق دلم را كاويد
حاليا رفته اي و باز منم
كه به ياد تو و ان عشق عزيز
رفته ام باز به ان نقطه به شب
رفته ام تا كه بجوي دل پر مهرت را
رفته ام تا كه بجويم نور پر مهر سيه چشمت را
ولي افسوس كه ديگر حتا
سايه اي زان رخ پر مهر توام نيست كه من بسپارم به هوايش دل

 

 

 

ای کاش خدا با همه بینایی و تدبیر

یاریگر این قلب ستمدیده ی من بود

پرواز نمی خواهم از این محبس تاریک

گر با خبر از این دل شوریده ی من بود !

...

اینجا همه کورند! کسی نیست ببیند

رنجوری و ماتمزدگی های شبم را

می سوزم از این آتش افتاده به جانم

ویران شدن روز و شب و چشم ترم را !

...

ای کاش خدا در بدن بنده ی خاکی

از روح خودش بار دگر باز دمد آه !

ای کاش که این بنده ی بیچاره ی مفلوک

حیرت زده و گیج نمی گشت در این راه !

...

ای کاش به جای دل من در بدن من

یک شاخه ی گل بود که از خار جدا بود

می چیدمش از دست حسودان زمانه

فریاد زِمن ، گوش ندادن ز شما بود !

...

من چنگ زدم روز گذشته به کتابی

دستان خدا در سبد میوه ی ما بود

خوشبختی ما پرده ی بازیچه ی تقدیر

افکار من اما ز همه خلق رها بود !

...

جاری همه جا خوردن و خوابیدن و شهوت

می گریم از این پوچی پندار و حماقت

بیچاره ی شیطان که مقصر شد و زان پس

افسانه ی اغفال بشر ، آدم و حوّا و شماتت !

...

 

آلودگی و بوی تعفن همه جا هست

آن روز که باران به سر و صورت من ریخت

آرامش من گشت کلاغی که شبانگاه

بر شاخه ی خشکیده ی دستان تو آویخت !

...

با این همه شوریدگی و حال پریشان

آشفته تر از خطّه ی خاموش خیالم

دریای دلم در صدف کوچک تقدیر

گنجانده نخواهد شد و من رو به زوالم !

...

امسال که تنهایی من چون گل لاله

بر دامن و پیراهن و این پرده ی من هست

انگار خدا با همه بینایی و تدبیر

یاریگر این قلب ستمدیده ی من هست !

...

 

يک جام پر از شراب دستت باشد

 تا حال من خراب دستت باشد

 اين چند هزارمين شب بي خوابيست

اي عشق فقط حساب دستت باشد

 

 

 

 

 

 



* نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 12:1 توسط جواد
*~*~~*~*

 

دیروز را چون خیالی پندار که گرانبهاترین تجربه را به تو بخشیده و بس

 

امروز را از خواب برخیز و با فراموشی کابوس دیشب با خردمندی گام بردار

 

این بار پیش از آنکه عشقت را بیابی عباراتی را برای خود معنا کن

 

نخست عشق چیست ؟ دوم نیاز چیست ؟ و سوم تفاوت این دو چیست ؟

 

عشق به معنای قدرت است و نیاز یعنی ضعف

 

عاشق بودن یعنی رها شدن و حال آنکه نیازمند بودن یعنی زندانی شدن

 

پس اگر عاشقم او را می پرستم و دوری از او به منزله ی اسارتم نیست

 

چرا که اسارت یعنی وابستگی

 

و وابستگی یعنی نیاز حال آنکه من با پرستش عشق خود را رها می سازم

 

اگر آن عشق حقیقی است به سویم باز می گردد و در غیر اینصورت

 

خود را آزاده ای میپندارم که با تپش میلیاردها سلول در بدنم در هستی به

 

پرواز در آمده ام

 

چه احساسی برتر از سبکی و پرواز ؟ پرواز تا نهایت بودن پرواز تا

 

رسیدن ، حس کردن ، خواستن وبا عشق زندگی کردن .....  

 

   

 

یه ستاره هست که هر شب توی آسمون می شینه

 

عاشقونه تا سپیده همه اشکامو می بینه

 

با نگاه مهربونش می گه تنهام نمی زاره

 

هنوزم مثل قدیما منو دوست داره ستاره

 

در به در کرده غمامو جونم ارزونی چشماش

 

تن سرد و ساکت من شده محتاج نفس هاش

 

من و اون ستاره یک شب عاشقونه عهدی بستیم

 

که برای هم بمونیم اگه صد بارم شکستیم

 

عشقمون پاک و مقدس به قشنگی بهاره

 

هر جا هستی هر کی هستی من دوست دارم ستاره

  

آخر اي دوست نخواهي پرسيد كه دل از دوري رويت چه كشيد

سوخت در آتش و خاكستر شد وعده هاي تو به دادش نرسيد

داغ ماتم شد و بر سينه نشست اشك حسرت شد و بر خاك چكيد

آن همه عهد فراموشت شد چشم من روشن و روي تو سپيد

 

 



* نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 8:43 توسط جواد
*~*~~*~*

معلم پای تخته داد میزد

 صورتش از خشم گلگون بود

ودستانش به زیرپوششی از گرد پنهان بود

ولی آخرکلاسیها،

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان"را ورق می زد

برای اینکه بیخودهای وهومیکرد وباآن شور بی پایان،

تساویهای جبری را نشان میداد

با خطی خوا نا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی راچنین نوشت:یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفرباید بپا خیزد...

به آرامی سخن سرداد:

تساوی اشتباهی فاحش ومحض است.

نگاه بجه ها نا گه به یک سو خیره گشت و

معلم مات برجا ماند

واو پرسید:اگر یک فرد انسان،واحد یک بود 

آیا باز یک با یک برابر بود

سکوت مدهشی بود وسئوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

واو با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور وزر بدامن داشت بالا بود وآنکه   

قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود    

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ،چون قرص مه میداشت بالا بود

وان سیه چرده که مینالید پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،

این تساوی زیرورو میشد

حال میپرسیم یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

بک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یگ برابر بود

 پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم نا له آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسد:

 یک با یک برابر نیست...

 

 

در میان بغض غریب واژه ها صدایت می زنم پنجه غزل هایم چنگ بر تار روحم می زند

 

و سکوت ، خلوت چشمانم را بارانی می کند . خزان هجر غنچه ها آسمان دلم را پژمرده کرده است

 

و سیلاب غمت هر مژه ام را چشمه اشکی نموده  . و برای جدایی تاوان سنگین تنهایی را می پردازم

 

و در این سرمای جانسوز خزان مرگ ، برگ های بی گناه را ترجمه میکنم ......

 

دوست داشتن نعمتی است از جانب خدا برای تو ، که به دیگران هدیه اش کنی . ولی به یاد داشته باش

 

هدیه را به چه کسی می دهی زیرا همه کس لیاقت و ارزش داشتن این هدیه را ندارند

 

مهربانم ، هدیه دادن را فراموش نکن ...

 

و چه ساده است گفتن :    دوستت دارم

 

دروغ در دوی سرعت شرکت می‌کند، اما راستی در دوی ماراتن

 



* نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 8:18 توسط جواد
*~*~~*~*

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره

 وقتي نااميد شدي به ياد بيارکسي رو که تنها اميدش تويي بهترینم

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه

 به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساختم

 

 

دنيا به هم نمي خورد...

دنيا پر از حوادث گوناگون

دنيا پر از وقايع رنگارنگ

از مرگ،از تولد،

از صلح،جنگ،

از جشن،از جدايي

از فتح از شكست

هر لحظه صدهزار اتفاق هست!

اين آرزوي كوچك ما نيز

يك رويداد ساده است

من خود،درست و راست،نمي دانمش كه چيست

يك اشتياق پاك؟

يك آرمان شيرين؟

يك هاله مقدس؟

يك عشق تابناك؟

از نوع نامكرر"يك نكته بيش نيست"

در بين صدهزار هزار اتفاق،گم!

دنيا به هم نمي خورد اي مردم!

بعد از هزار مرحله دوري

بعد از هزار سال صبوري!

اين يك زياده خواهي نيست

اين نيست يك توقع بي جا!

اين نيست يك هوس

اين آخرين تضرع يك عاشق است و بس:

باري اگر به سينه دلي داريد

اين آرزوي ساده ما را بر آريد

ما را به هم ببخشيد.

ما را براي هم بگذاريد.

در اين لحظه هاي مانده به جا،از حيات ما.

ما را به يكديگر بسپاريد!

 

 

يه شب تو آسمون يه ستاره چشمک زنون خنديد و گفت
کنارتم تا آخرش تا پاي جون
ستاره قشنگي بود آروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون
اما زياد طول نکشيد عشق منو ستاره
چون ابر اومد ستاره رو دزديد و برد
نامهربون حالا شبا به ياد اون زل ميزنم به آسمون
دلم مي خواد داد بزنم اين بود قول و قرارمون
تو رفتي و از خودتم نزاشتي حتي يک نشون….

 

 

فرستاده شده توسط پانیذ



* نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:37 توسط جواد
*~*~~*~*

... به آینه ... به سادگی ... فــــقـــــــط نـــگــاه می کنم ...
...ورای آن ... چه اشـــکـــهــا ... نـــثــــار مــــاه می کنم ...
... چه بی نشان ... به آسمان ... ستاره قرض می دهم ...
... به دســتــهــای خــالــیــم ... فــقــط نــگــاه می کـنـم ...
... غـزل غـزل ترانــه را ... به صـبــــح ... هدیـه می دهـم ...
... بـه راه رفــتــه تو ... مــن ... فــقـــط نـگــــاه می کـنم ...
... گــره گــره ... دلــم ... دلــت ... چـو تار و پود یک نگاه ...
... بـــه ایـــن نـــگــاه خسـته ام ... فـقـط نـگاه می کــنم ...
... نــهــفــتــه در کــجــای ایــن فــضــای غــم گــرفـته ای ...
... کـه مــن در آرزوی دیــدنــت ... فــقــط نــگـاه می کـنم ...
... بـــیـــا دوبـاره و بـخـوان ... مـرا به خـود ... خود خــودت...
... امـید زندگانیم ... به تو ...فـقط ... نـــگـــاه می کـــنـم ...

 

... همیشه فکر می کردم تنهام ... همیشه احساس می کردم کسی رو ندارم ... همیشه ... اما ... هیچ وقت نمی دونستم ... که واقعا این طوره ... فکر می کردم یه شوخی تلخه ... یه بازی ... یه فکر اشتباه ... اما ... دیروز ... تو اون همه سرو صدا و هیاهو ... می دیدم که تنهام ... لمس کردم که واقعا برای کسی ... اهمیتی ندارم ... اصلا اینکه کجام و چکار می کنم ... مهم نیست ... نه دسته گلی می خواستم ... نه تبریکی ... و نه حتی ... فقط می خواستم که باشند ... باشند تا با زبان بی زبانی بگویم که ... من می خواهم همان پیروزی باشم که می خواهید ... این همه تلاش من بود ... اما ... نبودند ... دیگر مهم نیست ... هیچ چیز مهم نیست ... خیلی وقت است که ... هیچ چیز مهم نیست ...  

 

مرگ از زندگي پرسيد : آن چيست كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟ زندگي لبخندي زد و گفت : دروغهايي كه در من نهفته است و حقيقتي كه در وجود توست...!!!



* نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 20:41 توسط جواد
*~*~~*~*

دستانم سرد است

تنهایم؟ نه من تنها نیستم. تو هستی مثل همیشه با نگاهت. با لبخندهایت و با دستان گرمت.

اما این بار دستانم سردتر است. از همیشه سردتر...

انگار خود را گم کرده ام. نمی دانم شاید من خود را و شاید دیگران مرا... اما می دانم گم شده ام

و در میان خرابه های ناپیدا باز هم فقط تو هستی که مرا و دستان سردم را می پذیری

گرمای وجودت را با تمام وجودم حس می کنم. اما ایکاش تو بودی تا دیگر باره می دیدم خود را

پیدا شده

در میان چشمانت.

فصل خوشرنگیست پاییز

اما دریغا که باز هم برگهایش را تنها زیر پا خرد کردم

((خش خش برگها زیر قدمهایم می گویند بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت))

اما من با تو به آنها گفتم که راه آزادی را باز یافتم

اما نه در افتادن

بلکه در پرواز...

 

 

چیزی برای نوشتن ندارم ولی نمیدانم چرا قلمم دوست دارد روی این ورق سفید روان شود

 

و دستم بی اختیار بدنبال او میرود,یک سری خطوط را رسم میکند

کسی با چشمان خسته در گوشم نجوا میکند که بدنبال قلمت برو تا بینهایت.

 

صبر کن قلمم سالهاس  که مرا فراموش کرده است و خود روی این ورق قدم می گذارد.

 

دلم می خواهد که بدنبالش روان شوم,چرااو مرا نمی پذیرد سوالیست که سالهاس برایم بی جواب مانده است

 

گاهی اوقات همسفر او میشوم و ارامشی به من میدهد که گویی غبار تمام خوابها را از من ربوده است

 

همین دیروز بود که برای یار سفر کرده اش گریه می کرد,نمیدانم چرا پس از ان همه اشک ورق سفید سفید مانده بود

 

کاش به من بگوید  چه می کند با این کاغذ سفید که این همه اورا به شوق می کشاندو ره هایی را به او ارزانی می بخشد.

 

گاش مرا از بند تمام این دهکده های کوچک نجات دهد و بسوی ازادی بکشاند

 

می بینی باز قلمم به راه خود ادامه دادو خطوطی رسم کرد...

 

 

 

«اين زندگی چون بيمارستانی است كه در آن هر بيمار، پيوسته آرزو دارد كه تغيير تختخواب دهد. يكی می‌خواهد روبروی بخاری درد بكشد، ديگری گمان می‌برد كنار پنجره شفا خواهد يافت.»

 



* نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 20:0 توسط جواد
*~*~~*~*

روح من بر قايق

قايقي بر درياست.

آه بر من که نيستم ، من نيستم من

غوطه ور در خواب

لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.

فکر من شب ها

مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي

که رهاست از سيلاب

فکر غم هاي دراز

بشنو از من

من نبودم من ، که چنين مي ميرم

مي شنيدم که دلي هم ميگفت :

جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود

آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم

روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست.

 

 

شب تهی از مهتاب ،

 

شب تهی از اختر،

 

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

 

اسمان را یکسر.

 

 

ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛

 

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!

 

                                          سخت دلگیرتر است.

 

 

شوق باز امدن سوی توام هست؛

 

                                      ـ اما؛

 

تلخی سرد کدورت در تو؛

 

               پای پوینده ی راهم بسته؛

 

                              ابر خاکستری بی باران؛

 

                                           راه بر مرغ نگاهم بسته

 

چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری... چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده... چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش جز سلام چیزی نتونی بگی... چقدر سخته گل ارزوهاتو توی باغ دیگه ایی ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک...

شاید روزی در دنیای دیگر دستهای سردم را بگیری ....

 

                                                                           نمی دانم  شاید ....

 

                                                                                                         شاید ....

 

 



* نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 10:51 توسط جواد
*~*~~*~*

 

زندگی سخت ساده است

 

خطر کن ،

 

وارد بازی شو ،

 

چه چیزی از دست می دهی ؟

 

با دست ها ی تهی آمده ایم

 

با دست ها ی تهی خواهیم رفت .

 

نه چیزی نیست از دست بدهیم

 

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند

 

تا سر زنده باشیم

 

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

 

و فرصت به پایان خواهد رسید ،

 

آری ، اینگونه است که هر لحظه مغتنم است .

 

 

نور ميليونها ستاره

 

 

در اين شب زيبا

 

 

امشب،شبي براي مردن نيست 

 

بگذار؛رقص و پايكوبي كنم

 

زير اين آسمان

 

عشقي اينچنيني براي ابراز دارم؛براي ابراز!

 

فرصتي ديگر براي زندگي مي خواهم

 

زندگي ؛براي تنها كسي كه دوسش دارم

 

عشق؛آن گونه كه كسي دوست نداشته

 

ببخش ؛و چيزي را در عوض مجوي

 

آزاد؛آزاد براي يافتن مسيرم

 

آزاد براي شناساندن خود

 

آزاد براي ديدن روز

 

باش ؛آنگونه كه من بودم

 

همچو پرنده اي آزاد

 

با من در تمام زندگي

 

اگر دنيا ما را مي آزارد

 

اما ما با هم هستيم در قلبم

 

مي خواهم دنيا صداي گريه ام را بشنود

 

و حتي اگر مجبور شوم ؛ بميرم

 

عشق هرگز نخواهد مرد

 

عشق دنيا را تغيير خواهد داد

 

دوستت خواهم داشت تا هنگاميكه ،عشق مرا نا بود كند

 

خواهم مُرد ولي مي دانم عشقم جاودانه مي ماند

 

و ميدانم؛ عشقم جاودانه مي ماند

 

هيچ چيز غيرممکن نيست وقتي تو حتي شوق حرف زدن را از من گرفته اي...منتظر شنيدن هر پاسخي در جواب سوال گمشده ام به انتظار نشسته ام....و دير يا زود انتظار من هم به پابان ميرسد....



* نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 10:48 توسط جواد
*~*~~*~*

بگو چطور اسیر این دنیای مادی نشم

 

از عشق تو دم میزنم ولی هزاران بار دور ازتو هستم

 

عاشق تو خودش را درگیر دنیا نمی کنه

 

عاشق تو فقط تورا می بینه وابسته به قراردادهای دنیایی نیست

 

عاشق تو غمگین نیست از نارسایی های مادی ،

 

تورا دارد و بس و سیراب سیراب ازهمه چیز

 

اخه من کجا اینچنینم

 

دوست دارم تورا ،دوست دارم عاشق واقعی باشم

 

ولی همچنان سرگردانم اسیر مسائل مادی هستم دم از عشق تو می زنم

 

ولی تا یه مشکلی پیش میاد کم میارم کسی نیست کمک کنه احسای تنهای

 

میکنم

 

یادم میره تو کس بی کسونی تو همه کس منی کسی که تورا داشته باشه

 

دیگه احتیاج به هیچ کس نداره

 

ای خدا فقط تو هستی وبس تنها تو حقیقتی هر چیزی غیر از تو عاری از حقیقته

 

 

تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟

 

تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟

 

تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي خرد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟

 

در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من.

 

براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است.

 

اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است.

درود همه ي رودها بر تو

 

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ، بي تو يک عمر فرصت

 براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است

 

 



* نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 10:22 توسط جواد
*~*~~*~*

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی این برخوردهای سرد را

 

 

گاه آرزو می کنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری…ومن باشی، دلت ، دل

 

من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت برای

 

من باشد…

 

آنگاه خواهی دید من چقدر برای رسیدن به تو بی قرار بودم...و هنوز هم...

 

آنگاه خواهی دید چقدر شبها  و روزها از دوری تو اشک می ریزم…

 

آنگاه احساس خواهی کرد من چقدر تو را دوست دارم…

 

و احساس خواهی کرد عشقی را که تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده

 

است!…

 

کاش این آرزو تبدیل به حقیقت می شد تا تو مرا باور می کردی...

 

 

باور داشته باشی که دوستت دارم…باور داشته باشی که عاشق تو هستم!…

 

من رفتم فقط چون تو خواستی هرگز این رو فراموش نکن...

 

شنیدن صدات شده آرزویی محال برام اما خاطره من نمی خواد پس هر چی که تو بخوای...

 

اما وقتی می نویسم سبک میشم...

 

 

 



* نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 13:16 توسط جواد
*~*~~*~*

          .

" فرشته عشق نداند كه چيست " اينها يك مشت عمله اند، يك عده كارمندان كل يا جزء دولتند بايد زود به هم بگردند و سرش را هر جور كه شده بهم بياورند و فوري بروند سر كار ديگري! سر عمله شان شيطان است، درست است كه ظاهرا همه مطيع و منقاد خداوند خدايند اما پنهاني دست همه شان در دست شيطان است، همه در بيعت اويند، عرضه اش را نداشتند كه مثل او "عصيان" كنند اگر نه مي كردند و پنهاني مي كنند. چه مي دانم شايد اين فرشته هائي كه اين شبه آدم ها را درست مي كنند واقعا غرضي هم نداشته باشند،واقعا با همكار و همقطار سابقشان، شيطان، همدست و همداستان نباشند ولي لااقل اين هست كه اگر هم توطئه اي در كار نباشد اينها كنتراتي كار مي كنند، تقلبي كار مي كنند، نمي دانم، شايد زوركي و اجباري كار مي كنند، يا خدا روز مزدشان نكرده، كارمزدي كار مي كنند، تمام هم و غمشان زياد درست كردن است، حالا هرجور شد هر چه از آب در آمد! از مايه روح و احساس و عقل و زيبايي و آن بارقه قدسي اهورايي مي دزدند، كش مي روند و ريشه و پي و چربي و روده و شكمبه پر شده و استخوان و پوست و پشم را زيادتر مي كنند آن اوائل باز كارهاي بهتري بيروز مي دادند، هر چه مي گذرد بدتر مي شود...

 

... يك زمين و آسمان مختصر، چهارتا آدم حسابي ...

 

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم
من به جنگ سياهي مي‌روم
گهواره‌هاي خسته‌گي
از کشاکش رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي خاکسترشده را روشن مي‌کند.
---
فريادهاي عاصي‌ي آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن بي‌قرار ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد خاموش‌وار تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي خُرد
در انتهاي شاخ‌سار طولاني‌ي پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

 

 

از رنجي خسته ام كه از آن من نيست....

برخاكي نشسته ام كه از آنِ من نيست.....

با نامي زيسته ام كه از آنِ من نيست....

از دردي گريسته ام كه از آنِ من نيست.....

به مرگي جان مي سپارم كه از آنِ من نيست......

من پرواز نكردم ....من پرپر زدم........

بگذار كسي نداند كه چگونه من به جايِ نوازش شدن

بوسيده شدن ،َگَزيده شده ام

بگذار هيچ كس نداند ، هيچ كس !

و از ميان همه يِ خدايان ، خدايي جز

فراموشي بر اين همه رنج ، آگاه نگردد.

عشق را به من نشان دهيد ....شما كه عشقتان زندگي است.

و خشمتان را به دشمن من......شمايی كه خشمتان مرگ است...

 

 

 

 

تنها بنايي که اگر بلرزد ، محکمتر مي شود ، دل است

 

***

 



* نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 10:20 توسط جواد
*~*~~*~*

 

به سانِ يكه سوارانِ پهنه كابوس      

               شبي سوارِ مركبي از نورِ مرگ خواهم شد.           

                  و تا قيامتِ خاك                  

                           تمامِ مردهِ شومم را                          

        از هفت خوانِ كينه افلاكيانِ بي فردا       

    گذار خواهم داد.      

 

    اگر كه عشق نباشد

                       به روسياهيِ اين روزهايِ بي ناموس

                       شبي چراغ مركبيِ بزمِ ننگ خواهم شد

                          و تا شكستنِ تاك

                            شرابِ كهنه روحم را

                          از هفت خطِ مستيِ اين خاكيانِ بي فردا

                      گذار خواهم داد.

 

 اگر كه عشق نباشد

 به كور چشميِ اين عاقلانِ بي قاموس

 شبي به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد

 و تا غمي غمناك

 تمامِ پيكرِ فرسوده جنونم را

 از هفت پرسشِ فرزانگانِ بي سودا

 گذار خواهم داد.

 

 اگر كه عشق نباشد

 در اوجِ وحشتِ افسانه هايِ دقيانوس

 شبي صليبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد

 و تا طلوعِ وحشيِ آن تك غروبِ وحشتناك

 تفاله هايِ همه خوابهايِ خوبم را

 از هفت خوابِ كهنه اين خفتگانِ بي غوغا

    گذار خواهم داد.

 

                       اگر كه عشق نباشد

                         درون ِكوچهِ اندوهِ پيرِ خسته توس

                                شبي شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد

                                و تا سكوتِ شهوتِ سودابه هايِ بي ادراك

                               صدايِ سرخِ گلويم را

                                از هفتِ كوسِ وحشيِ تورانيانِ بي نجوا

 گذار خواهم داد.

 

 اگر كه عشق نباشد    

 مي      

 مي

 رم.

 

 

بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگي است...

 

 به قلبهای حقیری که در پی عشق می گردند بگویید عشق حس بزرگیست حتی اگر هم

بخواهد 

در خانه تنگ دلشان جا نمی گیرد

 

 

 



* نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 9:45 توسط جواد
*~*~~*~*

 

یک بار برای اولین بار از ته وجودم احساس کردم در حال متلاشی شدن هستم

به قدری فشار زیاد بود که می خواست ابتدا مرا خرد کند

ولی ... ولی نمی دانم من از چه ساخته شده ام که زیر این همه فشار تاب آوردم

و باز هم توانستم که خود را بیرون بکشم

تا کی باید تاوان کارهایی را که نکردم بدهم؟

به خدا من هم یک انسانم و شاید توانم از انسان های معمولی نیز کمتر باشد

ولی به خدا اگر کسی بیشتر از من هم توان داشت

زیر این همه فشار تاب نمی آورد

در یک آن.. تمام چیزهای جلوی چشمم و چیز هایی که قبلا و شاید بعدا جلوی چشمم بودند

یا خواهند بود روی هم قرار گرفتند و

همه از بین رفتند  

به تنها چیزی که فکر می کردم یک راه چاره بود

ولی به هر طرف می رفتم آن راه حل خودش تبدیل به مشکلی می شد

در یک لحظه تصمیم گرفتم همه چیز را تمام کنم

و بزنم پدر خودم را در بیاورم

و بروم پیش خداوند

و ببینم حرف حسابش چیست؟

چشم خود را بستم و شروع به دویدن از عرض خیابان به آن سوی خیابان کردم

تا شاید سرعت ماشینی زیاد باشد و بزند به من و مرا راحت کند

تا بروم از دست خدا شکایت کنم

ولی وقتی چشم را باز کردم دیدم آن سوی خیابانم

و زنده ام..

و خداوند در کنار من است

گفتم: از بچگی به من گفتند تو مهربانی... گفتند تو خوبی

خلاصه آخرشی

پس چرا این کارها را با من می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و هر بلایی که از دستت بر می آید بر سر من می آوری

و او پاسخ داد:  ای طفل که نه....  ای مخلوق

تمام این چرت و پرت هایی که در مورد من به تو گفته اند را ول کن

نظر خودت چیست؟؟

گفتم : خدا... من به این که تو بزرگی شک ندارم

ولی تو خودت با تمام قدرتت به من بگو تقصیر از جانب کیست؟؟؟

و گفتم به تو اولتیماتم می دهم که حداقل کمی به من خوبی کنی

وگرنه دنیای تو رابه هم می ریزم

در این حین بود که دیدم به در خوابگاه رسیده ام

و هنوز نتوانسته ام بمیرم

ولی یکدفعه این احساس به من دست داد که مردن یک نیاز نیست 

و اصلا لازم نیست بمیرم...

 

 

بسی گفتند : دل از عشق بر گیر

که : نیرنگ است و افسون است و

جاهست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که این زهر است ، امّا !

نوشداروست .

 

 

 

 

خدای عزیز

چرا تو این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمی دی؟



* نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 11:22 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

مهربانان! ای کسانی که قلبهایتان آینه تر از رودهاست و عطر لبخندتان باغهای شمال را به پرواز در می آورد! ای همه زیبایانی که بهشت به شما رشک می برد! ای همه دوستان صمیمی! ای سلامهای قدیمی! به من بیاموزید که چگونه مهربان باشم. چگونه با یاسها همزبان باشم. به من بگویید چگونه می توانم با فرشته ها دوست بشوم. چگونه می توانم به شما بگویم دوستتان دارم.

من گاهی از خودم می گریزم و فراموش می کنم به قلبم صبح به خیر بگویم. من گاهی راه خانه روحم را گم می کنم. گاهی تا صبح در خیابانهای تشویش پرسه می زنم. گاهی هیچ چیز را نمی بینم. نه گلهای خوشبوی پامچال را و نه باغهای رنگین خیال را. گاهی هیچ چیز را نمی شنوم. نه صدای مهر آمیز شما را و نه موسیقی خوش چراغها و میوه ها را. 

یاران مهربان عشق را به من بیاموزید! عشق را نشانم بدهید! عشق شبیه چشمهای شیرین است یا پیچکهایی که هر ساعت به سوی خدا قد می کشند؟

به دلم بگویید چگونه او را دوست داشته باشد. به لبم بگویید چگونه نامش را تلفظ کند. به من بیاموزید که چگونه از لابه لای باران او را صدا کنم. اگر دلتان خواست چشمهایم را با چشمهای یک پروانه عوض کنید. قلبم را بگیرید و قلب یک قناری را به من بدهید. کمکم کنید تا عاشق بشوم.

من زندانبان عاطفه های خویشم و سالهاست که آنها را در سیاهچال جانم محبوس کرده ام. دلم برای اشکهایم تنگ شده است. می خواهم یک شب با غمهایم تنها باشم. از سکونت در این کوچه تاریک و بن بست که هیچ معشوقه ای از آن گذر نکرده است خسته شده ام. بی قراری را به من بیاموزید . به من بگویید که چگونه دلم برای او تند تر بتپد.

دوستان با صفا! سپیدترین کبوتر را برایم بیاورید تا پیغامم را بر پایش ببندم و به سوی او پرواز دهم:

     ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببر

ظلم باشد که تو باشی و مرا غم ببرد      

 

 

 

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

 

در دلم ابر تو می بارد عشق

سينه ام داغ تو دارد،عشق

باورم نيست کسي از غم تو

دل ديوانه نيازارد،عشق!

باورم نيست کسي زخم تو را

بر دل خون شده نگذارد ،عشق

آن غريقم که نترسد از موج

تن به درياي تو بسپارد عشق

 



* نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 11:0 توسط جواد
*~*~~*~*

 

 

ای دوست !

 

روزی که من این درد را می سرودم

 

در این اندیشه بودم که

 

این درد ، دردِ من است

 

و هیچگاه برای تو باز نخواهم گفت

 

امّا امروز ، این درد را دردی مشترک یافتم

 

و تورا با خود همدرد .

 

پس ، من با تو همصدا خواهم شد

 

باشد که تو با من همدل !

 

به نامِ یاور بی کسان

 

دردِ من دردِ غریبِ بیکسی ست

 

دردِ من دلواپسی ست

 

***

 

دردِ من

 

از لحظه های پُرهیاهـوی و پُر از غوغــــای روز

 

درد از این نامهربانیـهای خلقِ کینــــه توز

 

دردِ من

 

دردِ غریب لحظه های گُنگ وبی روح است و سخت

 

دردِ من

 

ناکامی وعـاری زِ هر اقبـال و بخـت

 

لحظـــــــــــه های گنگ را من دیـده ام

 

از کسی حتی کلامِ عشق را نشنیـده ام

 

لحظه های گُنگ و بی معنای یک روزِ سکــــــــوت

 

لحظه های عاری از عشـق و محبّت

 

لحظه های بی تحــــــــــرک

 

لحظۀ تعطیلیِ کار و تکاپــــو

 

لحظۀ خاموشیِ آژیر و سوت

 

لحظـــــــــــه های گُنـگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیــده ام

 

لحظۀ تنها نشستن

 

درغروبِ ساکتِ یک روزِ بی روح و غم انگیزِ زمستان ،

 

لحظۀ دوری زِ  هر باغ و گلستان ،

 

لحظۀ بشکستنِ جام حقیقـت

 

در درونِ دستِ این نامردمان

 

این شب پرستــــان

 

لحظـــــــــــه های گُنگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلام عشق را نشنیده ام

 

لحظه های گُنگ و بی معنای روزی دلپریش

 

لحظۀ خجلت کشیدنهای مردی از زن و اولادِ خویش

 

لحظۀ از بام تا شامَش دویدن

 

لا جَرَم هرگز نرفتن یک قدم حتّی به پیش

 

آوخ - آوخ درد دارد

 

لحظۀ خجلت کشیدنهای مَــــــرد

 

طَعم تلخِ بیکسی را هم چشیدن با غــم و انـدوه و درد

 

لحظــــــــــــه های گُنگ را من دیــده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیده ام

 

دردِ من دلواپسی ست

 

دردِ من

 

 از لحظه هایِ گُنگ و از تنهایی و از بیکسی ست

 

لحظــــــــــــــه های گُنگ را من دیده ام

 

از کسی حتّی کلامِ عشق را نشنیده ام

 

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند ...

 

 



* نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 12:53 توسط جواد
*~*~~*~*

              

فعل رفتن رو صرف کن!

گفتم:رفتم...رفتی...رفت                                                 

ساکت ميشوم،میخندم،ولی خنده ام تلخ است.

معلم دادمیزند:خوب بعد؟.ادامه بده!!

ومن میگویم رفت...رفت...رفت...

رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مرد...

شورونشاط رو از دلم برد

رفت...رفت...رفت...

ومن میخندم و میگویم:

خنده تلخ من ازگریه غم انگیزتراست

کارم ازگریه گذشته که به آن میخندم.!!!

 

 

 

در، قلبت با تو از عشق نوشتم،از محبت،از صداقت،از ایمان.....

   اکنون در دلم می نویسم از غربت،از تنهایی،از غم دل،

   از شب هجران،از فغان دل عاشق،

   از شمعی فروزان که چشم به راه ،کور سو شد،

   از پاییز و بهاری که بی هیچ تفاوتی می گذرند........

   می نویسم از تو ،از شکوفه ی خندانم،از سپیده ی شب هجرانم،

   از طوطی شکر خوانم،از غزال غزلخوانم،از پری مهربانم،

   از تشویش دلم که رفتن توست........

   می نویسم:

   که آرام قلبم تویی،مونس چشمانم تویی،روزم تویی،شبم تویی

   و بهارعمرم تویی

 

 

وقتی نا امیدی در ذهنی پا میگذارد . شیطان با لبخندی او را تنگ در آغوش میگیرد و فرزندی به نام غم متولد میشود. هرگاه نا امید بودی به غمت نگاه کن صورت کریه شیطان را در آن خواهی دید

 

 

 



* نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 13:1 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog