تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

 

بنام آنی که آفرید مرا  تا تنها بمانم "

 

یه سوال است که میگوید در دلم که تنها کیست!!؟؟

 

این یک سوال همیشه در دلم بیان میشود تا تنها کیست؟؟!!

 

روزی در هوای بارونی زیر نم نم بارون قدم زنان در پی

 

فهمیدن به سوالم !! دیوانه ای جلوی راه من سبز شد . من

 

از جا پریدم .او گفت : ترسیدی. و من که از ترس چشمانم هم بارونی

 

شده بود . گفتم : نه !! دیوانه با یک نگاهی به من لبخند زد و گفت :

 

" خنده ای تلخ من از گریه غم انگیز تر است "

 

سرش را به زمین دوخت و رفت.

 

در حال رفتن فریاد زد وگفت : تنها منم .تنها منم . تنها منم

 

و دیگر ناپدید شد .

 

من همان طور با چشمانی بارونی به سوی رد و پای او دوخته یودم .

 

همان طور رد وپای او را دنبال کردم. به یک دره رسیدم

 

و دیگر هیچ رد و پای نبود..

 

سرم را بالا گرفتم .ذور و بر خودم رو نگاه کردم .

 

و دیدم چقدر من از شهر دور شدم . دیگر ردو پای نبود

 

نبود که من دنبال کنم...

 

به سوی پا یین دره نگاه کردم .

 

دیدم که مرد دیوانه دراز به دراز افتاده .

 

ترسیدم : فریاد کشیدم و. احساس کردم که تنها من نیستم

 

تنها همان دیوانه  بود که هم در زنده بود تنها بود و هم در مرگش .

 

تنها اوست ....

 

دیگر به سوالم پی بردم و دیگر دلهوره هم کم شده بود

 

گریه کنان من هم رد پای دیوانه را طی کردم و وقتی به

 

لب دره رسیدم فریاد کشیدم و گفتم :

 

تنها منم .تنها منم .تنها منم

 

مثل همان دیوانه .

 

منم گفتم و چشمانم را بستم و قدم آخر را گذاشتم

 

و دیگر تمام شد . دیگر دلهره ای  هم نداشتم.

 

من هم کنار دیوانه بودم!!!

 

او به من یاد داد تنها کسیه که تنها بمیرد!!!

 

 

شاعر شعرم مرا تنها گذاشت

او مرا در حسرت فردا گذاشت

غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت

پس مرا تنها تر از تنها گذاشت.... !!

 

 

 

 



* نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 9:3 توسط جواد
*~*~~*~*

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود
.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود
.
با نبودن نتوان بودن .


و خدا تنها بود

 

 

 

روزگاری بود

  پرواز را نمی شناختم

   شاپرک را باور نداشتم

                       گمان می کردم.......زندگی یعنی :

                        یک قفس...کمی آب و دانه و یک پرنده دل مرده با بال های ناتوان

اما اکنون...

                     لحظه ای شاپرک را رها نمی کنم

 

دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم

وقتی فالنامه رو باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت

تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست

 



* نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 10:2 توسط جواد
*~*~~*~*

باز شب آمد بدنها خسته شد

خستگان خفتند و درها بسته شد

جز در رحمت که هرگز بسته نیست

عشق دگر باشد کسی دلخسته نیست

شب است و سکوت است و ماه است ومن

شب و خلوت و اشک اه است و من

شبی چون سیه روزی ،روز من

شب و ناله استخوان سوز من

شب و ناله های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر می کنم درد را

که آتش زند این دل سرد را

بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سر زند از گریبان من

مرا کشت خاموشی ناله ها

دریغ از فراموشی لاله ها

 

 

ای کاش غمت بودم تا در نیمه شب مرا به سینه می فشردی

ای کاش رویای خوابهایت بودم تا در تنهایی درون بسترت می خزیدم و تو

بیاد آنکس که محبوب تست مرا می بوسیدی

ای کاش اشک بودم تا روی گونه ات به سوی لبهایت می دویدم

و تو شوری مرا مزه مزه می کردی و آنگاه سنگ صبورت می شدم و در سراب دلت رنجهایت را به من سپرده تا با غم از این جهان می بردم.

 

 

حافظه برای عطیقه کردن عشق نیست برای زنده نگه داشتن عشق است

اگر پرنده را به قفس بیندازی مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی

و پرنده قاب گرفته فقط تصور باطلی از پرنده است

عشق در قاب یاد ها پرنده ای است در قفس ./ منت آب و دانه را بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به

به رخ او  نکش

عشق طالب حضور است و پرواز ،نه امنیت و قاب

 

هنوز نقش وجودي نبود اما طرح دوست داشتن بر سينه عدم نقش شده بود گويي بندي نامريي پاي دل مرا به اينجا بسته است دل مرا با اين سرزمين کاري هست.



* نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 12:18 توسط جواد
*~*~~*~*

گفته بودی سهراب : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است

 

ولی از خستگی عشق چه می دانستی

 

شوکرانش را آیا هرگز به تو قطره قطره نوشاندش کس

 

شده یکبار به جز گرمی عشق به غم سردی آن هم برسی

 

سردی عشق چیز ویرانگر بی احساسی است

 

در همه ی زندگی ات داشتی لحظه ای بی توصیفی

 

سهراب ٬ عشق جز چهره ی گل ٬ آب ٬ درخت چهره ی دیگری هم دارد

 

عشق سنگی است که زیبایی را به نگاهم چه حقیرانه شکست

 

سهراب ... عشق را گر چه من تجربه اش کردم و شرنگش را نوشیدم ٬ گر تو هم تجربه اش می کردی ٬ شاید آن وقت چنین می گفتی

 

«بدترین درد رسیدن به نگاهی است که در سردی عشق رنگ خود باخته است

 

 

 

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم کاش همه را دوست داشتيم کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد کاش دلهايمان دريايي مي شد کاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد کاش هیچ بهانه ای نبود

 

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه،دیوار اتاقش

پرعکس میشه...اماهمیشه دلت واسه کسی تنگ

میشه که نمیتونی عکسش روبزنی به دیوار!

 

 



* نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 9:59 توسط جواد
*~*~~*~*

چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم
من به جنگ سياهي مي‌روم
گهواره‌هاي خسته‌گي
از کشاکش رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي خاکسترشده را روشن مي‌کند.
---
فريادهاي عاصي‌ي آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن بي‌قرار ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد خاموش‌وار تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي خُرد
در انتهاي شاخ‌سار طولاني‌ي پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالی ست ...

خوابهایم نه بوی تورا می دهند نه بوی رویاهایم را ...

سالهاست جاده ها سربه زیرو ساکت براه خود ادامه می دهند

بی آنکه منتظر گام های من باشند و اشاره ی تو...

به من گفته بودی بهشت نزدیکه ... امروز که باران همه ی

 آرزوهایم راخیس کرده ، دفترچه ام شبیه به بهشت شده ..

 پراز گلهایی که به نام تو روییده اند . هرروز به تو فکر میکنم

 و از خودم می پرسم آیا درختان و پرندگان هم خواب تورا می بینند ؟

 آیا درختان هم می توانند بوی تورا حس کنند ؟

ترانه ای که برای تو سروده ام ، از گفتگوی موج ها و ساحل زیباتر است ،

 اما از سکوت تو زیباتر نیست ...

دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های

لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی :

اگه چراغ عشق روشن باشد ، هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد ...

هر شب از محنت هجران تو میمیرم و بس

                                         می کند باد سحر زنده به بوی تو مرا

 

در جدال عقل و دل به کدامین تمنا می توان پاسخ داد؟

شنونده ی صدای منطق بود یا مست نوای دل؟

دست رد به سینه ی کدامیک می توان زد؟

نمی دانم!

تمامش بسته به نگاه توست که آیا با منی یا با هوس.... 

 

 

 

 



* نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 18:11 توسط جواد
*~*~~*~*

چقدر خوبه که خدا به آدما صبر داده تا بتونن همه چیزایی رو که اذیتشون میکنه رو تحمل کنن.
چقدر خوبه که خدا به آدما فراموشی داده تا بتونن همه تحقیرها و همه کوچیک شدناشونو فراموش کنن و حتی از اون هم بالاتر بتونن همه قول ها و همه دوست دارم گفتناشونو هم فراموش کنن.
کاش میتونستم چیزی به جز این بنویسم اما خوب چاره ای نیست جز اینکه بگم:
دوستت دارم يه دروغه...يه دروغ بزرگ که آدما(مگه فرق ميکنه که کی؟) به اقتضای زمان(مگه فرق ميکنه چه زمانی؟) برای ديگران (مگه فرق ميکنه کدوم ديگران؟) ازش استفاده ميکنن...بعضی وقتا آدمايی که دوسشون داريم ارزششون از ارزش يک کلمه حرف کمتره و حتی از ارزش يک دقيقه حالا ارزش یه قول به کنار...اما خوب ما این دروغ رو میگیم واسه اینکه بعضی چیزارو که تا حالا تجربه نکردیم تجربه کنیم.اما باور کنین این دروغ تنها دروغیه که به نفع آدمه...خصوصا اگر طرف مقابل حرفتونو باور کنه...
نميدونم...بعضی وقتا که دلم ميگيره و بهش فکر ميکنم از خودم بدم مياد.چرا بايد اين همه صبر ميکردم؟اصلا چرا خدا به آدما صبر داده؟نمیشد جاش یه کاری میکرد که هیچ کس نتونه به کس دیگه ای آزار برسونه؟...
یه موقعی یه دوست ازم پرسید توی بازی شطرنج اگه مات شونده خیلی واسه مات کننده عزیز باشه آیا بازم مات کننده وجدانش راحت میمونه؟هیچ وقت واسه این سوال جوابی پیدا نکردم....

 

 

سكوت اي تداعي گر اميد ها و آرزوهاي زيراوار

سكوت اي خواستگاه بي پروايي

و وجدانهايي كه از غرور به درد مي ايد

سكوت اي تداعي گر شب زنده داري ها

و حرفهاي نا گفته

سكوت اي ديواره آهنين واژه ها

كه در خلوتگاه بي مرزي اسير گشته اند

سكوت اي صداقت پنهان اشكها

و هق هق هاي بي كسي

سكوت اي تنهايي اتاق من

اي واژه هاي ناگفته ي ذهن كوچكم

كه تار گرفته اند

در ميان حجم سنگين بي قراري ها

آري سكوت

اي مدعي تازه نفس عشقهاي پنهان

كه بازار كساد عاشقي را از پاي درآوردي

و باز سكوت

كه همچون رودخانه اي در ميان اين فاصله ها

   جاريست....

 

من ، خدا را در قمقمه ي آب يافته ام ، در عطر پيچ كوچه باغ هاي كودكي . در خلوص برخي كتاب ها و حتّي نزد بي دينان. امّا ، تقريبا ، هيچ گاه ، وي را ، نزد آناني كه كارشان ، سخن گفتن از اوست ، نيافته ام.



* نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 18:4 توسط جواد
*~*~~*~*

فرشته و شاعر

شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .

شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود

زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.

پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند 

روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر

 

 

 

دلمان خوش است که مي نويسيم و ديگران مي خوانند و عده اي مي گويند : آه چه زيبا 

و بعضي اشک مي ريزند و بعضي مي خندند. 

دلمان خوش است به اینکه  کسي عاشقمان شود ،

به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند.

با شاخه گلي دل مي بنديم و با جمله اي دل مي کنيم.

دلمان خوش است به شب هاي دو نفري و نفس هاي نزديک.

دلمان خوش مي شود به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي و

وقتي چيزي مطابق ميل ما نباشد چقدر راحت لگد مي زنيم و

چه ساده ميشکنيم همه چيز را حتي غرور هم را .

 

 

بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست

 

 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد,عكس تنهايي خود را در آب
آب در حوض نبود.

__________________



* نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 10:42 توسط جواد
*~*~~*~*

 

کاش همان کودکی بودم که حرفهایش راازنگاهش

میتوان خواند.امااکنون اگرفریادهم بزنم کسی نمیشنود.

دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام

    سکوت پربهتر از فریادتو خالیست!!!

دنیا راببین......بچه بودیم از آسمان باران می امد،

بزرگ شده ام ازچشمهایمان می آید.

بچه بودیم دردودل راباهزارناله میگفتیم،همه میفهمیدند

بزرگ شده ایم ،درد و دل را به  صدزبان  میگوییم

            اما هیچ کسی نمیفهمد.....

 

مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...

 

دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....

 

مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و

 

بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...

 

دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ

 

و خالی هست می شنود دردهایش را!

 

درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...

 

دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...

 

مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ...

 

احساس تنهایی در من بیشتر شده است و

 

تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...

 

دستانم را با دستان سردش گرفته است ،

 

و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...

 

لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد

 

وآن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...

 

کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...

 

چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد...

 

چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته

انقدر آرزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست!

 



* نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 10:51 توسط جواد
*~*~~*~*

فرارسیدن ایام  عزاداری سالار شهیدان رابه همه تسلیت می گویم

 

 

صداقت را بیاور پیش ما اینجا کسی صادق نمی ماند!

محبت را بیاور پیش ما اینجا کسی عاقل نمی ماند!

عطوفت رامیان کوچه باغ دل بیاور

تا دوباره قلبمان پر از محبت های بی پایان شود

و لبخندو محبت را بیاور

تا دوباره چشممان زیبا وناپیدا شود

باری...

من از یاران نام آور سخن هایی به دل دارم

کسی اینجا به گوش کس پیامی خوش نمی آرد!

مرا این گونه تنها در میان باد مگذارید

که دیگر این کمند جان توانی بس نمی آرد!

بیاور جام می جانا .جان تسلیم خود گردان

که دیگر این طرب سوی مصلی بر نمیگردد

بهاران شوکت عیش وخوشی در سینه می آرد

که دیگر این خزان وفصل باران بر نمی گردد

که دیگر...

 

 

نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد . بهش گفتم : کمک مي خواي ؟

 

گفت : نه .

 

گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم .

 

گفت : نه ، خودم جمع مي کنم .

 

گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

 

نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم .

 

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده .

 

ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره .

 

گفتٌ تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم.

 

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم . گفتٌ اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود.

 

 

 



* نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 20:5 توسط جواد
*~*~~*~*

 خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به آن درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

 

 

نمي دانم چه مي خواهم خدايا، به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خسته من، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان مي گريزم، به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها، به بيمار دل خود مي دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند، برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند، مرا ديوانه اي بدنام گفتند

دل من اي دل ديوانه من ، كه مي سوزي از اين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد، خدا را بس كن اين ديوانگي

 

 

 

روزی عشق و ديوونگی و محبت و فضولی داشتن قايم موشک بازی ميکردن تا نوبت به ديوونگی رسيد ديونگی همه‌رو پيدا کرد اما هرچه گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته‌ي گل سرخ قايم شده و ديوونگی رو خبر کرد و ديوونگی يک خار بزرگ برداشت و در بوته‌ي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش کور شده است و ديوونگی که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهی کند و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغه کسی ميره چون کوره بديهيه معشوقش رو نميبينه و و ديوونگی هم هميشه در کنارشه

 

 

 



* نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 9:51 توسط جواد
*~*~~*~*

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دريا نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

بنويس

هر چه كه ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها را مي كشيم نمي شماريم

بنويس از ما كه در حال فراريم

توي اين پاييز برگ فكر بهاريم

دل دريا نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

دست من خسته شد از بس كه نوشتم

پاي من خسته شد از بس كه دويدم

تو اگر رسيدي ما رو خبر كن

چرا اونجا كه تويي من نرسيدم

تو كه از شكنجه زار شب گذشتي

از غبار بي سوار شب گذشتي

تو عشق و با نگاه تازه ديدي

باد ه باد به سينه دريا كشيدي

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

بنويس از ما كه در حال فراريم

توي اين پاييز برگ فكر بهاريم

دل دريا نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس

بنويس از ما كه عشق و نشناختيم

حرف خالي زديم و قافيه باختيم

بگو از ما كه تو خونمون غريبيم

لحظه ، لحظه در فرار و در فريبيم

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها را مي كشيم

نمي شماريم

بنويس

هر چه كه ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد



* نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 11:14 توسط جواد
*~*~~*~*

بعضی ها ناراحتند از اینکه چرا گلها خار دارند و بعضی ها هم

 

 غرق در شادی هستند که خار ها گل دارند ولی چیزی رو که من

 

 فهمیدم ا ینه که همه گلها خار دارند و همه خارها هم گل   . . .  

 

کار ها و رفتار های انسانها هم همینطورییه  همون چیزی رو

 

 که هممون بار ها شنیدیم رو میخوام بگم   یعنی می خوام بگم

 

 هممون هم رفتار خوب داریم هم بد

 

نمي دانم چه مي خواهم خدايا، به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خسته من، چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان مي گريزم، به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگيها، به بيمار دل خود مي دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت، به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند، برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند، مرا ديوانه اي بدنام گفتند

دل من اي دل ديوانه من ، كه مي سوزي از اين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد، خدا را بس كن اين ديوانگي

 

 

آموخته ام....

 

 

 

آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش .

 

 

 آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد .

 

 

آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .

 

 

 آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست . •

 

 

 آموخته ام كه: خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن

 

 آموخته ام که: هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد

 

 

 آموخته ام که: هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم

 

 آموخته ام که: انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند

 

 

 آموخته ام که: هميشه ي هميشه بخندم..

 

 

 آموخته ام که: هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند

 

 

 آموخته ام که: به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم

 

 

 آموخته ام که: هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام

 

 

 آموخته ام که: غرور انسان ها را هرگز نشکنم

 

 آموخته ام که: هرگز وابسته کسي نباشم ولی هرگز نتوانستم

 

 



* نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 10:11 توسط جواد
*~*~~*~*

با روياي گندم و سيب نيلوفرها قد كشيدند و آدمها را سرمشق خويش كردند...

عشق نازل شد تا برترين به خاك افتند و پست ترين سر به افلاك نگه دارند...

عشق با خلسه اش نيلوفرها را به روياي سيب و گندم مي رساند و هوسش آدم را به كابوس زمين...

عشق از اول حوايي بود كه بر سر آدم زد و كشتي اي بود كه بر امواج زندگي نوح حركت كرد.

عصايي بود كه دل موسي را شكافت وآتشي بود كه بر عيسي كشيده شد.شكوه پروازي بود كه محمد(ص) را به معراج رساند...

عشق حماسه اي بود كه خسرو معنايش كرد و جمشيد تجربه اش.بيابابي بود كه مجنون را در خود بلعيد و تيشه اي بود كه بيستون بر دل فرهاد زد...

و حال به ما رسيد...

وما نيز سوگند ياد ميكنيم كه به حرمت دلهاي پاكي كه تاريخ عشق را پر آوازه كرد عاشقانه به عشق جلوه ي قداست بخشيم.

 

جاده قلب مرا رهگذری نیست كه نیست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست كه نیست

آن چنان خیمه زده بر دل من سایه  درد
كه در او از مه شادی اثری نیست كه نیست

شاید این قسمت من بود كه بی كس باشم
كه به جز سایه مرا با خبری نیست كه نیست

این دل خسته زمانی پر پروازی داشت
حال از جور زمان بال و پری نیست كه نیست

بس كه تنهایم و یار دگر نیست مرا
بعد مرگ دل من چشم تری نیست كه نیست

شب تاریك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتی سحری نیست كه نیست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شیرینی مرگم شكری نیست كه نیست

 

قلم دیگر نمی خواند برای کاغذم اشعار

همه دروازه ها بسته,

همیشه رو به روم دیوار

تمام کوچه ها بن بست,

چه دل گیر و چه قدر خسته ست

ته هر جاده ای انگار

هزاران سنگ و جند صخره ست...

همیشه یک نفر دلگیر 

برایت می نویسد راز

که شاید آخر قصه, بفهمی درد او را باز

چه می شد می توانستم من, برای لحظه ای پرواز

ولیکن بال من مرده ست

گل  گلدان قلبم نیز

هزاران سال پژمرده ست

درون سینه ام پاییز,

پر از احساس ز عشق لبریز

همیشه یک دو تا قطره

ز مژگان دلم آویز

چه رنجی می کشم بی تو, در این دنیای تنهایی

چه چیزی داشت عشق تو

به جز آلام و رسوایی ...

چه رسم ناگواری ست عشق,

فراق و دوری و...

آخر باز جدایی .

نه پای رفتنی دارم...

نه حرف گفتنی دارم...

ولیکن باز می مانم ,

هر از گاهی برای تو کمی هم شعر می خوانم.

 

 



* نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 17:22 توسط جواد
*~*~~*~*

 

موج دريا فقط يک بار کف بر لب مي آورد وآرام مي شود.


عشق نيز يک بار بيشتر به سراغ دل آدم نمي آيد زيرا دل پس از نخستين خيانت عشق ديگر زنده نمي ماند .هر قدر دروغ بگوييم ،هر قدر جوش وخروش کنيم ،باز در ته دل ما صلح وآرامش حکم فرماست زيرا  تا وقتي که دل يکي است عشق نيز جز يکي نمي تواند باشد.


زندگاني ما يکنواخت وخاموش مي گذرد وروز هاي عمر يکي از پس ديگري سپري مي شود .عشق فقط يک بار مي آيد ويک بار نيز مي ميرد .


وفاداري هم سنگ ابديت است ،وفقط آن چيزي استوار است که ابدي باشد هر قدر به سوي ابديت پيشتر رويم بيشتر مي فهميم که عشق يک بار بيشتر به سراغ آدم نمي آيد.


حتي اگر اين وفاداري را بايد به قيمت جان خريد ،معامله ارزش دارد زيرا روح بيش از يک بار دوست نمي تواند داشت.


براي او همچنان که مرگ يکي است ،عشق هم يکي است


 


اي انسان بيهوده نغمه سرايي مکن ،زيرا هميشه در پايان کار آواز نشاط بخش واقعي ناخوانده خواهد ماند .


اگر بخواهي دعاکني ،دعاکن زيرا هميشه نياش آرامش مي بخشد .


اما بدان که به هر حال زبان تو از گفتن آن دعاي مخصوص که بايد روح تو را آرام کند عاجز خواهد بود .


از مرگ نيز کمک مخواه تا تو را از سنگيني بار زندگي برهاند ،زيرا پس از مرگ به يقين گوشه اي از روح تو همچنان هوشيار خواهد ماند تا تاريکي گور وتلخي نيش کرم ها را احساس کند.




* نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 15:24 توسط جواد
*~*~~*~*

دلتنگيهايم را در صندوقچه دلم مي گذارم،

شايد تصوير يادها از خاطرم برود.

اما نه....

هنوز عطر تو در فضاي خيالم موج مي زند.

امواج خيالم سهمگين و درياي رؤيايم طوفاني است.

من از صداي خروشان امواج مي ترسم.

من از ذورق وجودم که بر روي اين امواج،

سرگردان و متلاطم،

هر دم به گوشه اي رانده مي شود واهمه غرق شدن دارم

 

 

 

دلم گرفته به انداره وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه ی قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگر می شکند

می خواهم فریاد بزنم واژهای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر دادم

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

کاش میشد سرنوشت را با آن روزای شیرین عجین کرد

بغض کهنه ای گلویم را آزرد

نفرین به بودن وقتی با درد همراست

ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نمی دید.

تنها با خاطراتم خوشم.

 

چرا دل من اين چنين سخت مي تپد؟

چيست كه در درون من اين چنين غوغا مي كند و مرا به اضطراب مي افكند؟

مثل اين است كه كسي در خانه ي مرا مي كوبد.

راستي چرا چراغ نيمه مرده ي اتاق من

با نور ضعيف خود ديدگان مرا اين چنين خيره مي كند؟

اي خدا!

چرا سراپاي من آرام آرام مي لرزد؟

كيست كه مرا آهسته صدا مي كند؟

هيچ كس!تنها هستم.

فقط ساعت ديواريست كه مي زند!!!!!!!!!!

 

من آن ني ام كه حلال از حرام نشناسم***

                                            شراب با تو حلال است و آب بي تو حرام***

 

 



* نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 14:29 توسط جواد
*~*~~*~*

 

چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.

کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد

 

 

 

خودم خواستم كه مثل زنبوري زرد

بالهايم در كشاكش شهدها خسته شوند

و عسلهايم

صبحانه كساني باشند،

كه هرگز نديدمشان...

تنها آرزوي ساده ام اين بود

كه در سفره صبحانه تو هم عسل باشم...

كه هر از گاهي كنار برگهاي كتابم بنشيني

و بعد از قرائت بارانها،

زير لب بگويي:

«يادت بخير! نگهبان گريان خاطره هاي خاموش»

همين جمله،

براي بند زدن شيشه شكسته اين دل بي درمان،

كافي بود...

هنوز هم جاي قدمهاي تو،

بر چشم تمام ترانه هاست!

هنوز هم همنشين نام و امضاي مني!

ديگر تنها دلخوشي ام،

همين هواي سرودن است!

همين شكفتن شعله!

و بدان از عشق...

بدان که عشق را نیز باید در بازار شهر قیمت کرد...!

 

 

 

انسان محتاج دوست داشتن است  و دوست داشته شدن در این حال

علیرغم زیبایی خاطرات

 انسان محتاج به دوست داشتنی نو ــ دوست داشتنی دوباره ــ نیازمند میشود و پناه میبرد

و این عشق نخستین را ویران میکند، بی آنکه شبه عشق دوم بتواند قطره ای  از خلوص را

 در خود داشته باشد ،و عمیق باشد،و با معنا باشد ،

و عطر و رنگ و شفافی و جلای عشق نخستین ــ حتی عشق ــ را داشته باشد .

یک بار ،یک بار، و فقط یک بار می توان عاشق شد: عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق اندیشه

عاشق وطن، عاشق خدا ،عاشق عشق ... یک بار، فقط یک بار .

 بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست. شوق تصرف جای ، جای عشق به انسان را میگیرد

خود نمایی  جای  عشق به وطن را ، ریا جای عشق به خدا را ...

 یک بار ، یک بار ، و فقط یک بار.     در عشق حرفه یی شدن ممکن نیست ــ مگر آنکه

به بدکار ترین ریا کار تن پرست بی اندیشه تبدیل شده باشیم 

 

 

 

 

 



* نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 18:41 توسط جواد
*~*~~*~*

اينك چمدانم را باز مي كنم ،چرا كه رسيدن به ارزو هايم را محال ميدانم .

ارزوهايم در عالمي ديگر ودر پس ابرها مدفون شده اند و من

بي تابانه درحسرت رسيدن به آنان همراه كوله باري براي سفر

لحظه هايم را سپري ميكنم .

اي كاش همچون پرنده اي بودم تا به اسمان پرواز ميكردم .

شايد ميتوانستم به ارزوهايم دست يابم .

ولي افسوس كه بايد در غم هجران و دوري از آنان كه ميتوانستند سرنوشتم

را بسازند،اشكهايم را تقديم گونه هايم كنم

 

 

 

موج دلتنگیها طوفان دلخوشیهایم شده ...

 

ناصبوری ام را لغزش به حساب نیاور ...

 

دنیا رفیق مزاحم است ... کودکی ام را پس نمیدهد....

 

خـــدایا :

 

میخواهم برایم بگویی چرا خوابِ شبهای دلتنگیم تعبیر نمی شود؟

 

چرا هفت فصل عاشقی بهار ندارد ؟

 

چرا دیگر استجابت دعاهایم تمام شده ؟

 

میخواهم بدانم ! زمانه که مرا به بازی گرفته به بهشت میرود یا جهنم ؟

 

 

قاصدک تو مشتم بود

یادم افتاد بهم گفته بودند

اگه قاصدک دیدی

بگیرش

یه آرزو بکن

گفته بودند

قاصدک آرزوها رو میبره پیش خدا

تا بر آورده بشه

آخه قاصدک اسمش روشه دیگه

قاصد 

 

قاصدک تو دستام داشت خراب میشد

یه آرزو کردم

آرزوم تو بودی

فوتش کردم تو آسمون

 

نمیدونم چند وقت گذشت

ولی آرزوم برآورده نشد

 

 

امروز هم

یه قاصدک تو مشتمه

همه اون حرف ها هم یادمه

همون آرزو

همون خواسته

اما

من دیگه باور نمیکنم

 

قاصدک رو فرستادم رو هوا

 

بدون هیچ آرزویی

 

تا که بوديم . نبود کسي کشت ما را غم بي هم نفسي. تا که خفتيم همه بيدار شدند. تا که مرديم همگي يار شدند. قدر ان شيشه بدانيد که هست. نه در ان موقع که افتاد شکست

 

 



* نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 19:49 توسط جواد
*~*~~*~*

 

من نيستم

آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم

من نيستم من.

من گرفتارم من اسيرم من خستم

هيچ راهي نيست؟

راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست.

من نيستم من

جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.

آه شقايق هاي وجودم :

با گذشته زندم.

بشنو از من ، من نيستم من

بشنو و هيچ نگو از من

با محبّت با وجودي از عشق

با قلم ها در شب

با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح

هيچ نگو

بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست

رنگ من در غم نيست

رنگ من آبي است

 

روح من بر قايق

قايقي بر درياست.

آه بر من که نيستم ، من نيستم من

غوطه ور در خواب

لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.

فکر من شب ها

مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي

که رهاست از سيلاب

فکر غم هاي دراز

بشنو از من

من نبودم من ، که چنين مي ميرم

مي شنيدم که دلي هم ميگفت :

جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود

آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم

روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست. 

 

اي شقايق نيست با من ياري نيست

تا بگويد قصّه راه دراز

تا بخواند لحظه هاي سبز باغ.

در سکوتم يا تويي يا رنگ غم

يار من هم يا تويي يا شعر من.

تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم!

من خدا مي خواهم

در تکاپوي و تلاش زندگي

من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد.

بشنو از من

گر نمانم شايد

در دلم خواهي ماند.

من که رفتم آنوقت

قصّه ها خواهي خواند

که مرا دريابي !!!

بنگر ، تو چرا بي تابي؟!

تو مرا خواهي داشت

شعر من آهنگ نيست

نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ

شعر من يک راز است

که دلم با خود گفت.

بشنو از من ، که دلم اينبار گفت

سرّ خود با پاييز

قصّه اي روح انگيز ........

 

 

دیده ام در آینه گاهی دلی پر می زند

 

                                    از دیار بی کسی غم بر دلم سر می زند   

 

اشک حسرت  گوشه ای آرام وساکت می رود

 

                                    عشقی از جنس صداقت همچنان در می زند

 

نیست این دل میزبانی خوش ولی

 

                                          میهمانش همچنان پر شور و شر در می زند

 

هفت خان عشق را باتو به سرمی کردم

 

                                          دفتر عمرم ولی یک برگ دیگر می زند

 

برگی از رنگ کبود وتیره ی آوارگی

 

                                        عاشقان را چوب هجرت تازه و تر می زند

 

 

 



* نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 17:8 توسط جواد
*~*~~*~*

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که

الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر

 روديست که از چشمانت جاری است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های

محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی

برايش اشک بريزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين

داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه

واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن

قشنگ ترين احساس زندگی است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن

چشمهاست

 

 

اگر همه کلمه ها با من قهر کنند. اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود. اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند. اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد. اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند. تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم.

اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند. اگر دریاها سنگ شوند و کوه ها آب. اگر جنگلها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود. عنان صبر را از دست نمی دهم.  

اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم باز هم این باغچه کوچک و این پونه ها و ریحانها و آینه کوچکی که روی تاقچه است زیبا جلوه می کند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند قطعات عمر مرا با خود می برند.

آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟  آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟ آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟

دور از تو لبها و لبخند. چشمها و تماشا زیبا نیست. دور از دفترچه خاطرات من خواندنی نیست. اگر تو نبودی و عشق تو نبود از چه چیزی باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی می شود.

" ای که به یاد تو خوابهایم پر از تمشک و رنگین کمان است! حتی اگر به اندازه یک سر سوزن دوستم داشته باشی هرگز از تو جدا نخواهم شد "  

 

 



* نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 13:20 توسط جواد
*~*~~*~*

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست.

خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت:

از قطره‌ تا دريا راهيست‌ طولاني.

راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.

هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت.

قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد.

قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.

قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.

و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت:

امروز روز توست. روز دريا شدن.

خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.

قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد.

طعم‌ دريا شدن‌ را.

اما...

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت:

از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت:

هست.

قطره‌ گفت:

پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت:

اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود.

دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.

اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.

آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. 

قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد

و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد،

خدا گفت:

حالا تو بي‌نهايتي،

چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

امشب كنار پنجره با خستگي به ماه نگريستم .

امشب ماه بيتابي ميكرد وستاره اي نبود .

شب بود وآسمان تاريك .قدم زدم وبه سمت حياط دلواپسي

پيش رفتم و سفره دلم را در آلاچيق آرزوها پهن كردم .

نان گرم بود و اب گوارا .اما كسي از كنار خانه ما گذر نكرد .

من بودم تنها،تنهاي تنها .كنار پنجره شكسته تبم ايستاده بودم

واشك ميريختم .وراز دلم را با گلهاي باغچه زندگي در ميان

مي گذاشتم .آنها هم اشك مي ريختند و يكي يكي پرپرميشدند .

ستاره اي تنها بود و ميخنديد ومن خنديدم .

دستم را گرفت ومرا برد.برد به اوج آسمان ها و خورشيد

را نشانم داد.خورشيد در اوج آسمان اسوده بود

وكنار سفره خوشبختي اب مي نوشيدوبه من هم داد ومن خوردم.

آسمان ميدرخشيد و ديگر ستاره اي نبود وديگر ماه نبود .

همه جا نور بود .

وجز نور هيچ نبود....

           

 



* نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 14:32 توسط جواد
*~*~~*~*

با اینکه اینجا شلوغ است ای را می نویسم

در خنده ها می گذارم از گریه ها می نویسم

در این حوالی غریبم  راهی به جایی ندارم

تنها تو را می شناسم تنها تو را می نویسم

عطر نگاه تو جاریست در کوچه های خیالم

یاد تو می افتم ای دوست از عشق تو می نویسم

با اینکه ادر لحظه هایم جای عبور تو خالیست

تکرار نام تو زیباست از ابتدا می نویسم

اینجا برای سرودن دیگر مجالی نمانده

چشم انتظار تو هستم این نامه را می نویسم

 

 

 

همیشه این گونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی. پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود. فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی. هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی.

 

 

همیشه این گونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی. هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.

 

 

 

همیشه این گونه بوده است.وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر - خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب - وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی. هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی.

 

 

همیشه این گونه بوده است. او که می رود. او که برای همیشه می رود. آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی. از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای. احساس می کنی کلمات لال شده اند - پلها فرو ریخته اند - کفشها پاره شده اند - دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند.

راستی اگر هنوز او نرفته است. اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است. اگر هنوز می توانی غزلی از حافظ برایش بخوانی. قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد بگو: تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم او را از من نگیر.....

 

 

 

 



* نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 15:45 توسط جواد
*~*~~*~*

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که کفشهایشان درد می کند

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه ی ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شاخه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

اولین قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است

دفتر مرا دست درد میزند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد.... حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟

 

 

 

برای ماندن دلیلی ندارم

هیچ چیز ندارم که دلم برای بودنش خوش باشد

هیچ کس نیست تا با او حرف زنم

قلبم مملو از حرف های نگفته است

دائم در جستجویم

جستو جو برای چیزی که نمی دانم چیست

مبهوتم

گنگم

هنگام راه رفتن در خیابان

به دنبال گوشی شنوا می گردم

ولی باز به خود می گویم

هیچ کس ارزش شنیدن حرف هایم را ندارد

و باز آن  را در دل می ریزم

نمی دانم با که باید حرف زنم

تا بتوانم در وجودم خلائی را ایجاد کنم

دیگر نوشتن هم برایم دشوار است

دیگر قلم هم یاریم نمی کند

نمی دانم باید چه کنم

دوست دارم به تنهایی در طبیعت قدم بر دارم

اما نمی گذارند

دلم برای شنیدن صدای جویبار تنگ شده

برای شنیدن صدای پرندگان هنگام سحر

صدای شر شر باران

بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

صدای غورباقه های کنار رود خانه

که عاشقانه هم را صدا می زنند

دلم تنگ است

ای کاش می توانستم پرواز کنم

ای کاش می توانستم از این شهر به دوردست ها روم

جایی که در آدمیزادگان را نیابم

جایی که صدای پرندگان عاشق

موسیقی دلنوازش باشد

باد در میان درختان سوسو کند

جایی که فقط من باشم و من

من باشم و گیاهان

من باشم و حیوانات

تا دیگر چیزی بر روی دلم سنگینی نکند

جایی که بتوانم از اعماق وجودم فریاد زنم       

جایی که بغض های فرو خورده چندین ساله ی خود را

فرو ریزم

ای کاش می توانستم پرواز کنم

 

 

خسته ام از آرزوها..... آرزو های  شعاری

شوق پرواز مجازی..... بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ..... روز و شب تکرار کردن

    خاطرات بایگانی..... زندگی های اداری

   آفتاب زرد و غمگین..... پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین..... آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته..... چشم های پینه بسته

خسته از درهای بسته..... خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده..... میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده..... گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی..... پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی..... نیمکت های خماری

رونوشت روزها را..... روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی..... جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را..... با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی..... باد خواهد برد باری

روی میز خالی من..... صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها..... نامی از ما یادگاری

 

 



* نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 12:4 توسط جواد
*~*~~*~*

از این همه تکرار خسته شده ام. از این گردش یکنواخت لیل و نهار. بیدار شدن و خوابیدن. از خانه رفتن و به خانه آمدن. سلامهایی که بوی کهنگی می دهند. چراغهایی که به رنگ نا امیدی اند. نگاه های بی رمق. لبخندهایی که به بن بست می روند و آبهایی که طعم سراب می دهند.

دلم از این همه تکرار گرفته است. دفترهای تکراری. نفسهای تکراری. شوقهای تکراری. گریه های تکراری. خشمها. مهرها. شادیها و غمهای تکراری.

ای ساعتهای پر شتاب مرا کجا می برید؟ چه خبر بکری برایم دارید؟تا کجا باید با شما بیایم؟ بس است. خسته ام. بگذارید دلم را در گوشه آسمانی دیگر بیاویزم.  بگذارید کمی بایستم تا دنیا از بالای سرم رد شود!

چقدر از این پنجره درهم و برهم به سالهای رو به رو خیره شوم؟ چقدر پلکهایم را به زحمت باز نگه دارم؟ چقدر فردایی را که نیامده است  در آغوش بگیرم؟

چرا کسی به خانه من نمی آید؟ کسی که بهانه ای شگفت برای گریه کردن به من بیاموزد. چرا کسی قطره ای باران برایم نمی آورد؟ چرا کسی تپش سراسیمه قلبم را نمی بیند؟چرا کسی پروانه هایی را که در کودکی گم کرده ام به من نشان نمی دهد؟

ای میوه هایی که هر زمستان می روید و هر تابستان می آیید. تنهایم بگذارید! من میوه ای دیگر می خواهم. میوه ای که هیچ کس از آن نچشیده باشد. من به دنبال پرنده ای تازه ام. آواز همه بلبلان تکراریست. بالهای همه طوطیان غبار آلوده است.

از این همه تکرار می گریزم. به کجا؟ نمی دانم. شاید یه جایی که اشیا و آدمها در آنجا هرگز فرسوده نمی شوند و چین نمی خورند. جایی که خورشید فقط از مشرق طلوع نمی کند. جایی که درختان آواز می خوانند. پرندگان جاری می شوند و سنگ ریزه ها می رقصند. جایی که فردا به رنگ دیروز است و دیروز به رنگ امسال و امسال به رنگ پس فردا که من نیستم.



* نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 19:14 توسط جواد
*~*~~*~*

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود . فضيلت ها وتباهی ها

در همه جا شناور بودند .

آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند

خسته تر و کسل تراز هميشه !!

 ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :(بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.)همه از اين پيشنهادشاد شدند و ديوانگی فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم .

واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع به شمردن کرد1...2...3

همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت , داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت , در ميان ابرها مخفی شد.

هوس , به مرکز زمين رفت.

طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .

و ديوانگی مشغول شمردن بود,79...80...81.

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصميم بگيرد.

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد 95...96...97.

هنگامی که ديوانگی به100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت

که به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين , يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .

او از يافتن عشق نااميد شده بود.

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد ان رادر بوته گل رز فرو کرد

ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.

او کور شده بود.

ديوانگی گفت:(ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟)

عشق پاسخ داد:(تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.(

 

 

و اينگونه بود که عشق کور شد وديوانگی همواره همراه اون

 

 



* نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 19:13 توسط جواد
*~*~~*~*

از مادر که متولد شدم صدايی در گوشم طنين انداخت.

پرسيدم کيستی ؟

گفت غم.

خيال کردم غم عروسکی است در دستان من که با من بازی خواهد کرد.

ولی اينک دريافتم که من عروسکی هستم که در دستان غم به بازی گرفته شده ام.

 

 

 من نشاني از تو ندارم عزیزم؟

 اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

 در عصرهاي انتظار؟

 به حوالي بي کسي ها قدم بگذار!

 خيابان غربت را پيدا کن.

 و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

 کلبه غريب علی نامی را پرس و جو کن؟

کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي! در نیمه باز یک کلبه هست! بازش کن!

به سراغ پنجره بغض برو!

 حرير غمش را کنار بزن!.........

......مرا خواهي ديد با دردهایی کويري؟

که غرق عصاره انتظار٬ پشت ديوار فاصله ها نشسته ام...

 

 

 

خیلی سخته بخوای اشک بریزی

اما نتونی

خیلی سخته بخوای فریاد بزنی

اما نتونی

 

می خوام به کودکیم برگردم

دلم تنگ شده

برای اشکهایی که بی بهانه به پهنای صورت میریختم

برای فریاد هایی که بی دلیل بود

 

هیچ کس دعوام نمیکرد که دارم گریه میکنم

هیچ کس نمیگفت فریاد نکش

 

این روزها خنده هم مالیات داره

وقتی بخندی

یا می گن دیوونه شده

یا میگن چیه خنده داره؟

 

ساکت هم باشی

واییییییییییییی افسرده شدی

 

اون روزها همه چیز بی بهانه بود

 

خنده هام

گریه هام

سکوتم

 

امروز همه چیز را به معنایی میگیرند

میخوام برگردم به روزهای بی بهانه

به روزهایی که واسه هر کاری از من دلیل نمیخواستند

 

خنده و گریه ارزش داشت

 

اون روزها چه میفهمیدم

مریضی یعنی چی؟

مریضی برام مساوی با  اسباب بازی بود

 

امروز

دیگه هیچ چیز شادم نمیکنه

اون خنده های از ته دل تموم شدند

انگار فقط مال همون روزها بود

 

دیگه حتی گریه هام هم واقعی نیست

انگار اون اشک هم مال اون موقع بود

 

حالا دیگه میفهمم

مریض بودن یعنی بدبخنی

یعنی بیمارستان

یعنی درد

 

نگاه به خنده هام نکنید

 

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

 

    کارمن از گریه گذشته به این میخندم

 

 

 

 

 



* نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 13:47 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog