بنام آنی که آفرید مرا تا تنها بمانم "
یه سوال است که میگوید در دلم که تنها کیست!!؟؟
این یک سوال همیشه در دلم بیان میشود تا تنها کیست؟؟!!
روزی در هوای بارونی زیر نم نم بارون قدم زنان در پی
فهمیدن به سوالم !! دیوانه ای جلوی راه من سبز شد . من
از جا پریدم .او گفت : ترسیدی. و من که از ترس چشمانم هم بارونی
شده بود . گفتم : نه !! دیوانه با یک نگاهی به من لبخند زد و گفت :
" خنده ای تلخ من از گریه غم انگیز تر است "
سرش را به زمین دوخت و رفت.
در حال رفتن فریاد زد وگفت : تنها منم .تنها منم . تنها منم
و دیگر ناپدید شد .
من همان طور با چشمانی بارونی به سوی رد و پای او دوخته یودم .
همان طور رد وپای او را دنبال کردم. به یک دره رسیدم
و دیگر هیچ رد و پای نبود..
سرم را بالا گرفتم .ذور و بر خودم رو نگاه کردم .
و دیدم چقدر من از شهر دور شدم . دیگر ردو پای نبود
نبود که من دنبال کنم...
به سوی پا یین دره نگاه کردم .
دیدم که مرد دیوانه دراز به دراز افتاده .
ترسیدم : فریاد کشیدم و. احساس کردم که تنها من نیستم
تنها همان دیوانه بود که هم در زنده بود تنها بود و هم در مرگش .
تنها اوست ....
دیگر به سوالم پی بردم و دیگر دلهوره هم کم شده بود
گریه کنان من هم رد پای دیوانه را طی کردم و وقتی به
لب دره رسیدم فریاد کشیدم و گفتم :
تنها منم .تنها منم .تنها منم
مثل همان دیوانه .
منم گفتم و چشمانم را بستم و قدم آخر را گذاشتم
و دیگر تمام شد . دیگر دلهره ای هم نداشتم.
من هم کنار دیوانه بودم!!!
او به من یاد داد تنها کسیه که تنها بمیرد!!!
شاعر شعرم مرا تنها گذاشت
او مرا در حسرت فردا گذاشت
غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت
پس مرا تنها تر از تنها گذاشت.... !!


