باسلام اين اولين مطلبي است كه تو وبلاگم مي نويسم لطفاًمنو از نظراتتون بي نصيب نگذاريد
چقدر دلم مي خواد با يكي حرف بزنم
اما چه كنم ديگه كسي نيست عادت كردم حرفامو تو دلم نگه دارم
شايد بگين خداهست با اون حرف بزن درسته
همه هستي ام خداست حرفامو به اون نگم پس به كي بگم تنها كسيه كه
حوصله شنيدن حرفاي منو داره اما انسان نياز داره با يكي مثل خودش حرف بزنه يكي كه دركش كنه يه جورايي مثل خودش باشه دردايي كه داري اون تجربه كرده باشه بفهمه كه چي مي گي .
اما هيچ كس دور و بر من نيست كه دركم كنه كسي نيست كه حوصله شنيدن حرفاي منو داشته باشه هيچ كس .
مي دونيد من تمام حرفا مو با خودم ميزنم اگه دلم تنگ ميشه اگه خوشحال ميشم اگه ناراحت همه و همه رو به خودم ميگم با خودم گريه ميكنم ميخندم و..........چه قدر سخته كه دور و برت شلوغ باشه اما احساس تنهايي كني
منم يكي از اون ادمام دور برم شلوغه اما توي اين شلوغي احساس تنهايي ميكنم هميشه با خودم ميگم:
الهي وَ ربِّي مَنْ ليِ غَيْرٌكْ
در غربت تنهایی ام ، هرروز صدای پای غریبه ای را می شنوم که سکوت
لحظه هایم را با قدمهایش می شکند و غروب زندگیم موج غم را میهمان
دل و چشمان غبار گرفته ی دلم رامیزبان خستگی نا پذیر قطرات بی پایان
اشک می کند.
اشک هایم لحظه لحظه سرگذشتم را به تصویر می کشد ، اما هیچوقت
کسی این مشعل فانوس شکسته را روشن نکرد و قفل این کلبه ی
فرسوده را نگشود تا من همچنان در پیشگاه غم زانو بزنم.


