X
تبلیغات
ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

سلام من دوباره اومدم


+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 15:42  توسط جواد  | 

  نشاني ام را براي تو مي نويسم:

من نشاني از تو ندارم عزیزم؟

 اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

 در عصرهاي انتظار؟

 به حوالي بي کسي ها قدم بگذار!

 خيابان غربت را پيدا کن.

 و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!

 کلبه غريب علی نامی را پرس و جو کن؟

کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي! در نیمه باز یک کلبه هست! بازش کن!

به سراغ پنجره بغض برو!

 حرير غمش را کنار بزن!.........

......مرا خواهي ديد با دردهایی کويري؟

که غرق عصاره انتظار٬ پشت ديوار فاصله ها نشسته ام...

 

جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی ……….

                                                                        امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن

 به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی ……….

                                                                          امروز با تبسمی شادم کن

به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی …..

 

                                                                        امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

 من امروز به تو نیاز دارم نه فردا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:4  توسط جواد  | 

 

پيام‌ عشق‌ بود اشك‌ ارغواني‌ دل‌

زبان‌ اشك‌ دهد شرح زندگاني‌ دل‌

 

دل‌ دو نيم‌ ندارد زبان‌ به‌ غير از اشك‌

كه‌ اشك‌، اشك‌ بريزد به‌ بي‌زباني‌ دل‌

 

متاع‌ عشق‌ بود آه‌ و ناله‌ جان‌سوز

سرود عشق‌ بود سوز جاوداني‌ دل‌

 

به‌ غير دوست‌ كه‌ جايش‌ دل‌ شكسته‌ بود

بكوش‌ تا كه‌ تواني‌ به‌ پاسباني‌ دل‌

 

اگر كه‌ ماه‌ ولايت‌ برون‌ شود ز محاق‌

به‌ دهر فاش‌ شود سر آسماني‌ دل‌

 

مده‌ تو راه‌ به‌ دل‌ غير يوسف‌ زهرا3

كه‌ اوست‌ مايه‌ اميد زندگاني‌ دل‌

 

بناي‌ كعبه‌ دل‌ مي‌نهد خليل‌ وليك‌

به‌ ط‌ائفان‌ حرم‌ گو خداست‌ باني‌ دل‌

 

دلم‌ به‌ ياد دو زلفت‌ چو بيد مي‌لرزد

بيا و يك‌ نظ‌ر افكن‌ به‌ ناتواني‌ دل‌

 

سحر به‌ گوش‌ دلم‌ نغمه‌اي‌ ز غيب‌ رسيد

كه‌ ((هاشمي‌)) شده‌ دعوت‌ به‌ ميهماني‌ دل‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 12:36  توسط جواد  | 

این زمان گرفتاری هایمان خیلی زیاد است، و روز به روز هم-ظاهرا" - زیادتر می شود.با این همه، اگر مخالفتی نداشته باشی، خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم; اینطور در گرفتاری هایمان غرق نشویم، و از یاد نبریم که قلب انسان، بدون گریستن، می پوسد; و انسان، بدون گریه، سنگ می شود.

 

هیچ پیشنهاد خاصی برای آنکه برنامه ی منظمی جهت گریستن داشته باشیم ندارم و نمی توانم داشته باشم; اما جدا" معتقدم خیلی لازم است که گهگاه، ((انتخاب گریستن)) کنیم و همچون عزاداران راستین، خود را به گریستنی از ته دل واسپاریم.

 

من از آن میترسم، بسیار می ترسم، که باور چیزی به نام ((زندگی، مستقل از زندگان))، آهسته آهسته ما را به چنگ خشونتی پایان ناپذیر بیندازد و اسیر این اعتقادمان کند که بی رحمی، در ذات زندگی ست; بی رحمی هست حتی اگر بی رحم وجود نداشته باشد.

 

این نکته بسیار خطرناک است، حتی خطرناک تر از خودکشی.

 

 چقدر خوشحالم که می بینم خیلی ها که ما کلامشان را دوست می داریم، درباره ی گریستن حرف هایی زده اند که به دل می نشیند.

 

گمان می کنم بالزاک در جایی گفته باشد: گریه کن دخترم، گریه کن! گریه دوای همه ی دردهای توست...

 

و آقای آندره ژید در جایی گفته باشد: ناتانایل! گریه هرگز هیچ دردی را درمان نبوده است...

 

و نویسنده ی گمنامی را می شناسم که گفته است:((زمانی برای گریستن، زمانی برای خندیدن، و زمانی برای حالی میان گریه و خنده داشتن.عزیز من! هرگز لحظه های گریستن را به خنده وا مسپار، که چهره یی مضحک و ترحم انگیز خواهی یافت)).

 

شنیده ام که ون گوگ، بی جهت می گریسته است. بی جهت! چه حرف ها می زنند واقعا"! انگار که اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم، او، یقینا" بی دلیل گریسته است.

 

به یادت هست. زمانی، در شهری، مردی را یافتیم که می گفت هرگز در تمامی عمرش نگریسته است.تفاخر اندوهبار و شاید شرم آوری داشت. پزشکی گفت:((نقصی ست طبیعی در مجاری اشک)) و یا حرفی از اینگونه; و گفت که ((در دل می گرید)) که خیلی سخت تر از گریستن با چشم است، و گفت که برای او بیم مرگ زودرس می رود.

 

مردی که گریستن نمی دانست، این را می دانست که زود خواهد مرد.

 

شاید راست باشد. شنیده ام مستبدان و ستمگران بزرگ تاریخ، گریستن نمی دانسته اند.

 

بگذریم! این نامه چنان که باید عاشقانه نیست. رسمی و خشک است. انگار که نویسنده اش با گریه آشنا نبوده است.

 

باری این نامه را دنبال خواهم کرد، به زبانی سرشار از گریستن...

 

و اینک، این جمله را در قلب خویش باز بگو:

 

                                     انسان، بدون گریه، سنگ می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:3  توسط جواد  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:58  توسط جواد  | 

 

خاموش تر از همیشه... تنهاتر از گذشته...با این قلب شکسته

دردی تازه و زخمی کهنه... سیاهی و باز هم سیاهی...

خدایا چگونه بنویسم...کاش می توانستم...به که بگویم...

کاش کسی می فهمید که تنهایی من چقدر بزرگ است...

کاش می توانستم از دردم برای کسی بگویم...

کاش کسی را داشتم... کسی که برایم گریه کند...کسی که نوازشم کند...

برای من بی کس همه کس باشد...به من بگوید که خدا مرا خواهد بخشید...

صدایش نوازشگر جانم باشد... حرفهایش آرامش بخش وجودم باشد...

اما می دانم...می دانم...

می دانم هیچ گاه نمی توانم دردم را برای کسی بگویم...

می دانم تا آخر عمر باید خاطره تلخش را با خود یدک بکشم...

اما نمی دانم چطور از درگاه خداوند طلب استغفار کنم...

با تمام وجودم از خودم متنفرم...

دیگر آن معصومیت را در چشمانم نمی بینم...دیگر چشمانم در آینه به من نگاه نمی کنند...

دیگر حتی چشمه ی اشکم خشک شده است...

می دانم پرده ی سیاه جلوی قلبم مانع از باریدنم می شود اما نمی دانم چه بر سرم آمده...

فقط می دانم هرگز خودم را نخواهم بخشید...

خدایا...خدایا...خدایا...

بار خدایا!!یا بخواه تا بتوانم یا ببخش تا بمیرم....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 12:52  توسط جواد  | 

 

من نيستم

آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم

من نيستم من.

من گرفتارم من اسيرم من خستم

هيچ راهي نيست؟

راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست.

من نيستم من

جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.

آه شقايق هاي وجودم :

با گذشته زندم.

بشنو از من ، من نيستم من

بشنو و هيچ نگو از من

با محبّت با وجودي از عشق

با قلم ها در شب

با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح

هيچ نگو

بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست

رنگ من در غم نيست

رنگ من آبي است

 

روح من بر قايق

قايقي بر درياست.

آه بر من که نيستم ، من نيستم من

غوطه ور در خواب

لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.

فکر من شب ها

مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي

که رهاست از سيلاب

فکر غم هاي دراز

بشنو از من

من نبودم من ، که چنين مي ميرم

مي شنيدم که دلي هم ميگفت :

جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود

آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم

روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 22:9  توسط جواد  | 

 

خاموش تر از همیشه... تنهاتر از گذشته...با این قلب شکسته

دردی تازه و زخمی کهنه... سیاهی و باز هم سیاهی...

خدایا چگونه بنویسم...کاش می توانستم...به که بگویم...

کاش کسی می فهمید که تنهایی من چقدر بزرگ است...

کاش می توانستم از دردم برای کسی بگویم...

کاش کسی را داشتم... کسی که برایم گریه کند...کسی که نوازشم کند...

برای من بی کس همه کس باشد...به من بگوید که خدا مرا خواهد بخشید...

صدایش نوازشگر جانم باشد... حرفهایش آرامش بخش وجودم باشد...

اما می دانم...می دانم...

می دانم هیچ گاه نمی توانم دردم را برای کسی بگویم...

می دانم تا آخر عمر باید خاطره تلخش را با خود یدک بکشم...

اما نمی دانم چطور از درگاه خداوند طلب استغفار کنم...

با تمام وجودم از خودم متنفرم...

دیگر آن معصومیت را در چشمانم نمی بینم...دیگر چشمانم در آینه به من نگاه نمی کنند...

دیگر حتی چشمه ی اشکم خشک شده است...

می دانم پرده ی سیاه جلوی قلبم مانع از باریدنم می شود اما نمی دانم چه بر سرم آمده...

فقط می دانم هرگز خودم را نخواهم بخشید...

خدایا...خدایا...خدایا...

بار خدایا!!یا بخواه تا بتوانم یا ببخش تا بمیرم....!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 14:4  توسط جواد  | 

 

دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی بلکه دنبال کسی باش که نتونی

 

بدون اون زندگی کنی

 

منتظر باش اما معطل نشو،

 

تحمل كن اما توقف نكن،

 

قاطع باش اما لجباز نباش،

 

صريح باش اما گستاخ نباش

 

بگو آره اما نگو حتما،

 

بگو نه ولي نگو ابدا....

 

تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.

 

 

عادت کن به چیزی عادت نکنی

 

دیر قول بده خوب عمل کن

 

مقدار ایمان انسانها در گرفتاریها معلوم می شود.

 

انسان چیزی را می بیند که انتظارش را دارد سر نو شت تو را افکارت تعین می

 

کند چیزهایی نصیب ما می شود که آنها را باور داریم پس همیشه مثبت فکر

 

کنید.

 

فقط کسی معنی دلتنگ را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس

 

هیچ وقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگی است.

 

یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین ارزوی

 

فردات پس همیشه سعی کن قدر چیزی که امروز داری رو خوب بدونی.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 19:39  توسط جواد  | 

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا

 عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني

رفتن با پاي و سر، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

 عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو

 عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ،يعني يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان

زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

 در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

 عشق يعني تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 15:46  توسط جواد  |