تبليغاتX
Theme System : BlogFa -->

ترانه های تنهایی











































ترانه های تنهایی
*~*~~*~*

در زیر این سپهر نیلی بیکرانه

چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق راتکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را

در چار سوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم

من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم

مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صد بار مردم

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اگر پیکار با نا بخردان را شمشیر باید می گرفتم

بر من خرده مگیر من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت

یعنی کسی را میتوان کشت

در راه باریکی که زان میگذشتم

تاریکی بی دانشی فریاد میکرد

ایمان به عشق شب چراغ راه من بود

شمشیر در دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان

قول یار با وفا بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت

اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی

آیا از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم

پیغام لیلی را به مجنون باز گفتم

در کارزار دشمنی ها

شاید که طوفانی دگر بایست می بود

تا بر کند بنیان این اهریمنی ها

نوحی دگر می باید وطوفان دیگر

دنیا دیگر باید ساخت

و ز نو در آن انسان دیگر

اما هنوز این پسرتنها

با کوله بار شوق خود ره می سپارد

تا از دل این تیرگی نوری برارد

در هر کناری شمع شعری می گذارد

اعجاز عشق را هنوز امید دارد

 



* نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 21:53 توسط جواد
*~*~~*~*

من فرار کردمــــــــــــ...
از همان دخمه ی روباز!
من دروغ گفتم!
به خاطر رهایی و آزادی.
در مقابل مهره های سیاه بیشماری که پیش رویم بود،
من هم مهره ی سیاه را حرکت دادم!
من سیاه، بازی کردم.
من در مقابل سیاه، با سیاه، سیاهبازی کردم...
میدانم که خطر کردم! گناه کردم! خود را کوچک کردم! ...
اما به خدا من قدر آزادی و رهایی را کنون میدانم!
رها شدن از دامان سیاهی، و به آغوش کشیدن سپیدی.
اما هر چه بود، گذشت!
نمیدانم که رو سیاهی اش نصیب منست یا آنها.
چون الان میدانم که منم مثل آنها با مهره ی سیاه بازی کردم!
پس آیا فرقی هم بین من و آنها هست؟؟؟

هنوز کارم آنسوتر ها با همان سیاهی ها پایان نیافته!!!
من همچنان اسیر آنانم و این آنانند که برتری کاملی به من دارند.
ما هر دو طرف سیاهیم و غرق در پلیدیهایش!
و این تنها خداست که رحم خواهد کرد بر دل ِ زار و ذهن مخدوشم!
خدایا رحم کن...

 

 

زندگی رسم خوشایندیست… زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ… پرشی دارد اندازه ی عشق… زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود…

***



* نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 17:39 توسط جواد
*~*~~*~*

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود . فضيلت ها وتباهی ها

در همه جا شناور بودند .

آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند

خسته تر و کسل تراز هميشه !!

 ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :(بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.)همه از اين پيشنهادشاد شدند و ديوانگی فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم .

واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع به شمردن کرد1...2...3

همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت , داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت , در ميان ابرها مخفی شد.

هوس , به مرکز زمين رفت.

طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .

و ديوانگی مشغول شمردن بود,79...80...81.

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصميم بگيرد.

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد 95...96...97.

هنگامی که ديوانگی به100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت

که به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين , يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .

او از يافتن عشق نااميد شده بود.

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد ان رادر بوته گل رز فرو کرد

ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.

او کور شده بود.

ديوانگی گفت:(ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟)

عشق پاسخ داد:(تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.)

 

 

و اينگونه بود که عشق کور شد وديوانگی همواره همراه اون

 

 

روزي دروغ به حقيقت گفت بيا با هم به کنار دريا برويم و شنا کنيم.
حقيقت ساده لوح پذيرفت
.
انها به کنار دريا رفتند و حقيقت لباسهايش را در اورد تا شنا کند. و در همان هنگام دروغ حيله گر لباسهاي حقيقت را پوشيد و رفت
.
از ان روز به بعد هميشه حقيقت زشت و عريان است و دروغ با لباس حقيقت زيبا است.

 

 



* نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 16:59 توسط جواد
*~*~~*~*

نشسته ام هاج و واج میان وهم ِ سپیدی که این ساعتها غلظت فراوانی دارد.
به کجای این مغز مخدوشم فشار بیاورم تا چیزی از آن تراوش کند و اینقدر خودکارم روی این کاغذ لعنتی ضربان ِ قلبم را نقاشی نکند! نمیدانم!!!
به هر جای آن که دست میزنی فغانی از یک بند ِ تنم به هوا میرود.
سر نخی هم یافت نمی شود که دنبال آنرا بگیرم که حتی به کلاف سردرگمی برسم و حداقل دلم خوش باشد که سر نخ وجود دارد. خالی ِ خالی است.

اخوان ثالث:
... می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وآنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان ِ پر از تاول این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند؟
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر...

نگاه زل زده ام خسته شده است. چشم می دوزم به این کاغذ خط خطی شده و این خودکار ِ اسیر میان انگشتان ِ بی حس و حالم که گویا فالگوش ِ نبض من ایستاده بوده و هر آنچه شنیده است، گر چه نامفهوم برای من، اما برای خود روی کاغذ نوشته است. نفس عمیقی میکشم.
و بار دیگر انگشتان ِ دستم خودکار را رها می کنند و کاغذ را قربانی کرختی خود می کنند و چنان آنرا بهم می فشارند که ضجه می زند و مچاله شده به سویی پرتاب می شود.

 



* نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 13:59 توسط جواد
*~*~~*~*

 

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها در کنار هم زندگی می کردند خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم و ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یک روز دانایی به همه گفتهر چه زودتر این جزیره ذا ترک کنید زیرا به زودی آب این جزیره را فرا خواهد گرفت.

اگر بمانيد غرق می شويد.

تمام احساس ها با دست پاچگی قايق های خود را از انبار های خانه خود بيرون آوردند و تعميرشان کردند همه چيز از يک توفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که که همه به سرعت سوار قايق های خود شدند و پارو زنان از جزيره دور شدند

در اين ميان عشق هم سواره قايقش شده بود امّا هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگی به کنار جزيره آمده اند بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذشتند سوار قايقش شود

عشق به سرعت آمد و قايقش را به حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد آنها همه سوار قايق شدند و ديگر جايی برای عشق نماند

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند جزيره هر لحظه بيشتر در آب فرو مي رفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترک کرده بود فرياد زد و از همه احساس ها کمک خواست

اول کسی جوابش را نداد در همان نزديکی قايق ثروتمندی را ديد و گفت ثروتمندی عزيز به من کمک کن ثروتمندی گفت : متأسفم قايقم پر از شمش و پول هست و جايی برای تو نيست

عشق رو به غرور کرد و گفت : مرا نجات ميدهی؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميکنی

عشق رو به غم کرد و گفت دوست عزيز مرا نجات بده

امّا غم گفت دوست خوب من بقدری غمگينم که ياری کمک کردن به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم

در اين هين خوشگذرا نی و بیکاری از کنار عشق گذشت ولی عشق هرگز از از ان کمک نخاست از دور شهوت را ديد و به او گفت آيا به من کمک ميکنی؟

شهوت پاسخ داد البته که نه سال ها منتظره این لحظه بودم که تو بميری يادت هست که تو هميشه مرا تحقیر  می کردی همه مي گفتند تو  از من برتری از مرگ تو خوشحال خواهم شد

عشق که نمي توانست نا اميد باشد رو به سوی خدا کرد و گفت خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدايی از دور به گوشش رسيد نگران نباش تو را نجات خواهم داد عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگاه دارد و بيهوش شد

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانايی يافت آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود جزيره داشت ارام آرام از زيره هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند

عشق برخاست و به دانايی سلام کرد و از او تشکر کرد دانايی پاسخ سلامش را داد و گفت من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بيايم شجاعت هم که قايقش از من دور بود نمي توانست به کمک تو بياد

تعجب مي کنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات وحشی رفتی هميشه مي دانستم درون تو نيرويی هست که در هيچ کدام از ما نيست تو لايق فرماندهی تمام احساس ها هستی

عشق تشکر کرد و گفت بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داده است؟

دانايی گفت که او زمان بود

عشق با تعجب گفت زمان!؟

دانايی لبخند زد و گفت : بله چون فقط اين زمان است که بزرگی و ارزش عشق را درک مي کند.

 

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ خلقت‌ تو از كجاستي‌

گفتا سوال‌ خوب‌ و لط‌يف‌ و بجاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ پاسخ‌ گفتار من‌ بگو

گفتا شتاب‌ كار بسي‌ نارواستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ صبر ندارد دلم‌ دگر

گفتا شكيب‌ كار صحيح‌ و سزاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حل‌ معما نمي‌كني‌

گفتا كه‌ عشق‌ خلقت‌ پاك‌ خداستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ بهر چه‌ خلقت‌ نموده‌اند

گفتا براي‌ من‌ همه‌ عالم‌ به‌ پاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حاصل‌ تو چيست‌ اي‌ عزيز

گفتا مس‌ وجود تو را كيمياستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ منزل‌ و ماواي‌ تو كجاست‌

گفتا دل‌ شكسته‌ هر مبتلاستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ سوختم‌ از هجر روي‌ او

گفتا كه‌ سوختن‌، هنر و كار ماستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ آتش‌ دل‌ شعله‌ مي‌كشد

گفتا كه‌ اشك‌ چشم‌ تو آخر دواستي‌

 

گفتم‌ به‌ عشق‌ حاصل‌ عمرم‌ تويي‌ و بس‌

گفت‌ ((هاشمي‌))، نصيب‌ تو گنج‌ خداستي‌

 

 

 



* نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 15:15 توسط جواد
*~*~~*~*

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که کفشهایشان درد می کند

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه ی ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شاخه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

اولین قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است

دفتر مرا دست درد میزند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد.... حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟

 

 

 

مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد

            زندگی از دم در قصد رفتن دارد

            روحم از سقف گذر خواهد کرد

            در شب تیره و سرد

            تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است

            در تنم خرچنگیست

            که مرا می کاود

            خوب می دانم که تهی خواهم شد

            و فرو خواهم ریخت

            توده ی زشت و کریهی شده ام

            بچه هایم از من می ترسند

            آشنایانم نیز...

            ...به ملاقات پرستار جوان می آیند...!!!

                                                  

شیرین ترین ترانه عشق است

خوب گوش کن پسرم ..

عشق

ستاره ای ست در آسمان زندگی

که اگر بدرخشد

همه چیز زیباتر می شود

جویبار....دشت....دختر گورکن...

آن وقت تو عاشق می شوی

و ترانه هایت

بوی گل سرخ می دهند...


* نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 17:34 توسط جواد
*~*~~*~*

عزیز من!

 

چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای ((انتخاب گریستن)) باز کنیم! جایی همیشگی، از امروز تا آخرین روز.

 

و شنیدم که می گفتی -با لبخند- که ((در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم، همان خوب گریستن است و بس)).

 

بله، قبول. اما مقصود من، البته، نه گریستن زیر فشارهای جاری، بل ((اراده به گریستن)) بود; و میان این دو تفاوتی ست.

 

من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:

 

کلامی که نتوانی اش گفت راست

 

به غیظ فرو خورده تبدیل کن!

 

اما موافق نیستم که همه چیز را چون نمی توانی بگویی، آنقدر به غیظ فرو خورده تبدیل کنی که یک روز، با گلودردی خوفناک از پا درآیی- بی تاثیری بر زمان و زمانه ی خود.

 

همه ی حرفهای نازدنی را به غیض تبدیل مکن، همچنان که به بغض. بغض حرفهایت را به اشک مبدل کن! روشن است که چه می گویم؟ گریستن به جای گریستن، نه. گریستن به جای حرفی که نمیتوانی به تمامی اش بزنی، و در کمال ممکن.

 

همه ی آبها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز، شاید، مته ی چاهی به آنها برسد، و فورانی و طغیانی... کمی از آبها باید که چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.

 

تشنگی ما را، همیشه، آبهایی که در اعماق جاری اند فرو نمی نشانند، و همه ی رهگذران را، همیشه، چنان بازوی بلند، دلو کهنه، و چرخ چاهی نیست که بتوانند به مدد آن، داغی بی پیر این کویر را تحمل پذیر کنند.

 

اشک، خدای من، اشک...

 

بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم;

 

اما نه به خاطر این یا آن مسئله ی حقیر، نه به خاطر دناعت یک دوست، نه به خاطر معشوق گریز پای پر ادا، و آنکه ناگهان تنهایمان گذاشت و رفت، و آنکه اینک در خاک خفته است و یادش به خیر، و نه به خاطر خبث طینت آنها که گره های کور روح صغیرشان را تنها با دندان شکنجه دادن دیگران می خواهند باز کنند...

 

نه... اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد; بلکه به خاطر مجموع مشقاتی که انسان در زیر آفتاب کشیده است و می کشد; به خاطر همه ی انسانهایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند.

 

گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان، و درمان های دروغین.

 

به خاطر رنج های عظیم آنکس که هرگز او را ندیده ای و نخواهی دید.

 

به خاطر بچه های سراسر دنیا- که ما چنین جهانی را به ایشان تحویل می دهیم و می گذریم...

 

عزیز من!

 

اینک سخنی از سهراب به خاطرم می آید، در باب گریستن، که شاید نقطه ی پایانی بر این نامه نیز به حساب آید:

 

((بی اشک، چشمان تو ناتمام است

 

                                            و نمناکی جنگل نارساست))...

 



* نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 12:42 توسط جواد
*~*~~*~*

عشق بازی کار هر شیاد نیست

این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است طالب حق را حقیقت لازم است
عشق از معشوق، اول سر زند تا به عاشق جلوه دیگر دهد
تا بحدی که برد هستی از او سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر بر حسین و حالت او کن نظر
روز عاشورا در آن میدان عشق کرد رو را جانب سلطان عشق
بارالها این سرم این پیکرم این علمدار رشید این اکبرم
این سکینه این رقیه این رباب این عروس دست و پا خون در خضاب
این منو این ذکر یارب یاربم این منو این ناله‌های زینبم
پس خطاب آمد ز حق کی شاه عشق ای حسین ای یکه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم پرده بر کش من به تو عاشقترم
غم مخور که من خریدار توام مشتری بر جنس بازار توام
هر چه بودت داده‌ای در راه ما مرحبا صد مرحبا خود هم بیا
خود بیا که میکشم من ناز تو عرش و فرشم جمله پا انداز تو
لیک خود تنها نیا در بزم ما خود بیا و اصغرت را هم بیار
خوش بود در بزم یاران بلبلی خاصه در منقار او برگ گلی
خود تو بلبل گل علی اصغرت زودتر بشتاب سوی داورت

 

من خودم این شعرو خیلی دوست دارم  واقعا عاشق کیه؟



* نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 11:9 توسط جواد
*~*~~*~*

بنام آنی که آفرید مرا  تا تنها بمانم "

 

یه سوال است که میگوید در دلم که تنها کیست!!؟؟

 

این یک سوال همیشه در دلم بیان میشود تا تنها کیست؟؟!!

 

روزی در هوای بارونی زیر نمنم بارون قدم زنان در پی

 

فهمیدن به سوالم !! دیوانه ای جلوی راه من سبز شد . من

 

از جاپریدم .او گفت : ترسیدی. و من که از ترس چشمانم هم بارونی

 

شده بود . گفتم : نه !! دیوانه با یک نگاهی به من لبخند زد و گفت :

 

" خنده ای تلخ من از گریه غم انگیز تر است "

 

سرش را به زمین دوخت و رفت.

 

در حال رفتن فریاد زد وگفت : تنها منم .تنها منم . تنها منم

 

و دیگر ناپدید شد .

 

من همان طور با چشمانی بارونی به سوی رد و پای او دوخته یودم .

 

همان طور رد وپای او را دنبال کردم. به یک دره رسیدم

 

و دیگر هیچ رد و پای نبود..

 

سرم را بالا گرفتم .دور و بر خودم رو نگاه کردم .

 

و دیدم چقدر من از شهر دور شدم . دیگر ردو پای نبود

 

نبود که من دنبال کنم...

 

به سوی پا یین دره نگاه کردم .

 

دیدم که مرد دیوانه دراز به دراز افتاده .

 

ترسیدم : فریاد کشیدم و. احساس کردم که تنها من نیستم

 

تنها همان دیوانه  بود که هم در زنده بود تنها بود و هم در مرگش .

 

تنها اوست ....

 

دیگر به سوالم پی بردم و دیگر دلهوره هم کم شده بود

 

گریه کنان من هم رد پای دیوانه را طی کردم و وقتی به

 

لب دره رسیدم فریاد کشیدم و گفتم :

 

تنها منم .تنها منم .تنها منم

 

مثل همان دیوانه .

 

منم گفتم و چشمانم را بستم و قدم آخر را گذاشتم

 

و دیگر تمام شد . دیگر دلهره ای  هم نداشتم.

 

من هم کنار دیوانه بودم!!!

 

او به من یاد داد تنها کسیه که تنها بمیرد!!!

 

 

 

بنام آنی که میداند در دل تنهای من چه میگذرد؟؟!!

 

نمی دونم چرا به تنهايی حسادت میکنم ؟!!

 

شاید به خاطره اینکه که هم دوستش دارن .چون همه باهاشن

 

چون تنهايی کار هر کسی نیست .

 

تنها ترین کس تنها خوشبخترینه . خوشبخترین

 

نمی دونم شایدم منم تنهام ؟؟!!

 

شادی بهم سر نمیزنه ! خوبی بهم سر نمیزنه ! لبخند بهم سر نمیزنه!

 

زیبای بهم سر نمیزنه ! امید بهم سر نمیزنه ! مهربونی بهم سر نمیزنه

 

زندگی بهم سر نمیزنه ! ...

 

ولی چند نفر هستن که همیشه بهم سر میزنن :

 

غم بهم سر میزنه .  غصه بهم سر میزنه . گریه بهم سر میزنه .

 

دلگیری بهم سر میزنه . نا امیدی بهم سر میزنه . بد بختی بهم سر میزنه.

 

آوارگی بهم سر میزنه . بیچارگی بهم سر میزنه . ..

 

تنهايی هم که هم اتاقیمه ...

 

 

 



* نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 15:41 توسط جواد
*~*~~*~*

برای ماندن دلیلی ندارم

هیچ چیز ندارم که دلم برای بودنش خوش باشد

هیچ کس نیست تا با او حرف زنم

قلبم مملو از حرف های نگفته است

دائم در جستجویم

جستو جو برای چیزی که نمی دانم چیست

مبهوتم

گنگم

هنگام راه رفتن در خیابان

به دنبال گوشی شنوا می گردم

ولی باز به خود می گویم

هیچ کس ارزش شنیدن حرف هایم را ندارد

و باز آن  را در دل می ریزم

نمی دانم با که باید حرف زنم

تا بتوانم در وجودم خلائی را ایجاد کنم

دیگر نوشتن هم برایم دشوار است

دیگر قلم هم یاریم نمی کند

نمی دانم باید چه کنم

دوست دارم به تنهایی در طبیعت قدم بر دارم

اما نمی گذارند

دلم برای شنیدن صدای جویبار تنگ شده

برای شنیدن صدای پرندگان هنگام سحر

صدای شر شر باران

بوی باران

بوی سبزه

بوی خاک

صدای غورباقه های کنار رود خانه

که عاشقانه هم را صدا می زنند

دلم تنگ است

ای کاش می توانستم پرواز کنم

ای کاش می توانستم از این شهر به دوردست ها روم

جایی که در آدمیزادگان را نیابم

جایی که صدای پرندگان عاشق

موسیقی دلنوازش باشد

باد در میان درختان سوسو کند

جایی که فقط من باشم و من

من باشم و گیاهان

من باشم و حیوانات

تا دیگر چیزی بر روی دلم سنگینی نکند

جایی که بتوانم از اعماق وجودم فریاد زنم       

جایی که بغض های فرو خورده چندین ساله ی خود را

فرو ریزم

ای کاش می توانستم پرواز کنم

 

 



* نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 13:32 توسط جواد

 

 

 


taranehayetanhaei

جواد

taranehayetanhaei

http://taranehayetanhaei.blogfa.com

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ترانه های تنهایی

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد که
امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد!

ترانه های تنهایی

مدل لباس

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog